فهرس الكتاب

الصفحة 950 من 1009

نقليه.

=نَقَمَ-

-نَقَمًا و تنِقَّامًا من فلانٍ: او را تنبيه كرد،- الأَمْرَ على فُلانٍ او مِن فلانٍ: بعلت انجام كار بد از او مؤاخذه و عيبجوئى كرد،- نَقْمًا الشّي ءَ: آن چيز را بسرعت خورد.

=نَقِمَ-

-نَقَمًا و تنِقَّامًا: مرادف (نَقَمَ) است،- نَقْمًا الشّي ءَ: آنرا بسرعت خورد.

=نَقَّمَ-

تَنْقِيمًا [نقم] : در مكروه داشتن چيزى مبالغه كرد.

=النَّقَم-

ميانه راه.

=النَّقْمَة-

اسم است از (الانتقام) .

=النِّقْمَة-

مرادف (النَّقِمَة) است.

=النَّقِمَة-

ج نَقِم و نِقَم و نَقِمَات: كيفر دادن، تنبيه.

=نَقْنَقَ-

نَقْنَقَةً [نقنق] الضفدعُ: قورباغه صدا كرد،- تِ العينُ: چشم بگودى افتاد.

=النِّقْنِق-

ج نَقَانِق [نقنق] (ح) : شترمرغ نر.

=نَقَهَ-

-نُقُوهًا فلانٌ من مَرَضِهِ: از بيمارى بهبودى يافت ولى هنوز ناتوان است،- نُقُوها و نَقْهًا و نَقَاهَةً و نقهانًا الحديثَ: سخن را درك كرد و فهميد.

=نَقِهَ-

-نَقَهًا فلانٌ من مَرَضِهِ: مرادف (نَقَهَ) است.

=النَّقِه-

آنكه حديث را بفهمد.

=النَّقْهَة-

اسم مره از (نَقَهَ) است.

=النَّقْو-

ج أَنْقاء [نقو] : مرادف (النِّقْو) است.

=النِّقْو-

ج أَنْقاء [نقو] : هر استخوان يا عضوى از بدن كه داراى مغز باشد.

=النَّقْوَى-

[نقو] : مؤنث (افْعَلُ التَّفضيل الأَنْقَى) است.

=النَّقْوَاء-

[نقو] : مؤنث (الأَنْقَى) بمعناى آنكه باريك استخوان است؛ «فخذٌ نَقْوَاء» : ران باريك و كم گوشت.

=النَّقْوَة-

[نقو] : بهترين هر چيزى.

=النَّقُوق-

ج نُقُق و نُقّ [نقّ] : فرياد كننده.

=النَّقُوس-

(ن) : گياه، گونه اى گياه.

=النُّقُوط-

آنچه كه در جشنهاى ازدواج هديه كنند.

=النَّقُوع-

آب خنك و گوارا، آنچه كه در آب خيسانند، زردآلوى خشك و شايد باين نام تسميه شده كه در آب خيسانده مى شود تا آنرا بخورند.

=نَقِيَ-

-نَقَاوَةً و نَقَاءً و نَقَاءَةً و نُقَاوَةً و نُقَايَةً [نقو] : پاكيزه و زيبا و منزّه شد.

=نَقِيَ-

-نَقَاءً [نقي] هُ: او را ديد و ملاقات كرد.

=النِّقْي-

ج أَنْقاء [نقي] : مغز استخوان، پيه چشم كه در اثر چاقى پديد آيد.

=النَّقِيّ-

ج نِقَاء و أَنْقِيَاء و نُقَوَاء [نقو و نقي] :

پاكيزه و تميز.

=النَّقِيب-

سوراخ، شيپور، زبانه ترازو،- ج نُقَباء (ا ع) : در اصطلاح نظامى بمعناى (كاپيتان) يا (رئيس) است كه در زبان فارسى به آن (سروان) گويند، گواه و پيشوا و مِهتر و بزرگ قوم، رئيس اتحاديه يا سنديكا؛ «نَقيب الأَشْرافِ» : بزرگ و رئيس اشراف و سادات قوم؛ «كَلْبٌ نَقِيبٌ» : سگى كه صداى آنرا كم كنند تا صداى آن به جاهاى دور دست نرسد تا مردم براى ميهمانى و يا طلب غذا بدان سوى روى آورند (البته اين كار افراد لئيم است) .

=النَّقِيبَة-

[نقب] : مؤنث (النَّقيب) است، نفس، خرد، طبيعت، مشورت، قاطع شدن رأى.

=النَّقْيَة-

[نقي] : كلمه، واژه؛ «سَمِعْتُ نَقيَةَ حَقٍّ» : كلمه حقى را شنيدم.

=النَّقِيَّة-

[نقي] : مؤنث (النَّقِيّ) است.

=النَّقِيَّة-

[نقي] : كلمه، واژه.

=النَّقِيذ-

آنچه كه از دست دشمن رهانيده شده باشد.

=النَّقِيذَة-

ج نَقَائِذ: آنچه كه از دشمن از قبيل اسب و زره و جز آن گرفته شده باشد.

=النَّقِير-

ج أَنْقِرَة: فرو رفتگى در پشت هسته خرما، آنچه كه از سنگ يا چوب و مانند آنها سوراخ شده باشد، ستون يا تنه درخت كه همانند پلكان از آن بالا روند، تنه درختى كه آن را گود كرده و در آن شراب سازند تا طعم آن تند و تيز شود، اصل و نژاد مرد، صدا و آوا، فقير و بسيار مستمند، مگس سياه رنگ، تخته اى كه بر روى آن گِل حمل كنند، ظرفى كه در آن گِل براى ساختمان آماده و حمل كنند.

=النَّقِيرَة-

قايق، كشتى كوچك.

=النَّقِيش-

نظير، همسان، همانند.

=النَّقِيص-

آب گوارا، هر عطرى كه بوى خوش داشته باشد.

=النَّقِيصَة-

ج نَقَائِص: اخلاق پست و ناپسنديده، عيب، بلا كه در مردم افتد.

=النَّقِيضِ-

مخالف، ضد؛ «فلانٌ هو نَقِيضُك» : فلانى بر ضد تو است؛ «هما على طَرَفَي نَقِيض» : آن دو نفر مخالف يكديگرند؛ «نَقِيضُ كلِّ شي ءٍ» : مخالف هر چيزى، راه در كوهستان، سر و صداى جوجه و عقرب و قورباغه و عقاب و شترمرغ و جز آنها،- من الأَدَم و الرَّحْل و الوَتَر و الأصابع و الأضلاع و المَفاضِل و نحوها: سر و صداى مِهمان و گروه مسافر و انگشتان و ضلعها و مفاصل و مانند آن؛ «النَّقِيضانِ» : دو امر يا دو موضوع متناقض با هم بطوريكه نتوان آن دو را به يك صورت اعم از ايجاب و نفى در آورد.

=النَّقِيضَة-

ج نَقَائِض: اسم است از (المُنَاقَضة) ،- في الشِّعْرِ: آنچه كه با آن شعرى را نقض يا ردّ كنند؛ «هذه القَصِيدةُ نَقيضَةُ قَصيدةِ فلان» : اين قصيده با قصيده ديگرى متناقض است و از اين قبيل است نقائض دو شاعر بزرگ عرب جرير و فرزدق.

=النَّقِيط-

برده برده، نوكرِ نوكر.

=النَّقِيع-

ج أَنْقِعَة: شرابى كه از مويز گرفته مى شود، آنچه كه در آن خرما خيسانده شود، آب سرد و گوارا، چاه پر از آب، فرياد، مردى كه مادرش غير از قوم خود باشد؛ «دواءٌ نَقِيعٌ» : داروى مفيد.

=النَّقِيعَة-

ج نَقَائِع: غذائيكه براى آنكه از مسافرت مىيد تهيه كنند، هر ذبيحه اى كه براى ميهمانى ذبح كنند.

=النَّقِيف-

ج نُقْفٌ: ستون يا تنه درختى كه موريانه آنرا خورده باشد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت