مى رود) جمع فارّ است مانند (رَكْب جمع راكِب) .
-فَرْيًا [فري] الشي ءَ: آنرا بُريد و دو نيم كرد،- عليه الكذبَ: بر او دروغ پردازى كرد.
تَفْرِيَةً [فرو] الجُبَّةَ: بر روى جبه پوستين نهاد.
تَفْرِيَةً [فري] الشي ءَ: آن را بُريد و دو نيم كرد.
=الفَرَاء-
ج أَفْرَاء و فِرَاء [فرأ] (ح) : گورخر.
=الفِرَاء-
[فرو] : جمع (فَرْو) است، پوستين.
=الفَرَّاء-
[فرو] : پوستين دوز، پوستين فروش.
=الفَرَائِض-
«علمُ الفَرَائِض» : دانش تقسيم ارث بر وَرَثه كه مشمول آن باشند؛ «اصحابُ الفرائِض» : وارثان كه سهام معينى از ارث داشته باشند.
=الفُرَات-
آب گوارا؛ «مَاءٌ فُراتٌ و مياهٌ فُراتٌ» ، نام رودخانه اى در كشور عراق است، دريا.
=الفُرَاتانِ-
بر دو رودخانه فرات و دجله اطلاق مى شود.
=الفُرَاثَة-
سرگين كه در شكنبه حيوان نشخوار كننده مى باشد.
=الفُرَاد-
«جَاؤُوا فُرادًا و فُرادَ» : يكنفر يكنفر آمدند.
=الفِرَاد-
؛ «جاؤوا فِرادًا» : يكنفر يكنفر آمدند.
=الفَرَّاد-
جواهر فروش، فروشنده اشياء نفيس.
=الفُرَادَى-
؛ «جَاؤُوا فُرَادَى» : يكى بعد از ديگرى آمدند.
=الفَرَّار-
[فرّ] : آنكه با شتاب فرار كند، جيوه.
=فِرَاس-
«أبو فِرَاس» (ح) : شير كه آنرا (ابو فَارِس) نيز گويند.
=الفَرَّاس-
(ح) : شير.
=الفِرَاسَة-
شناختن باطن افراد با نگاه؛ «عِلْمُ الفِراسَةً» : و «فِراسَةُ اليَد» : علم فراست و قيافه شناسى.
=الفَرَاش-
گِل و لاى كه بر روى زمين خشك شده باشد، دو قطعه آهنى كه بوسيله آن دو طرف افسار را به لگام حيوان بندند،- (ع ا) : دو رگ سبز رنگ كه در زير زبان قرار دارند،- مِنَ الرجال: مرد سَبك مغز،- مِنَ النَّبيد: حبابى كه بر روى شراب درآيد؛ «فِراشُ الطّاحون» : چرخ آسياب آبى كه با جريان آب به حركت درآيد؛ «فَرَاشُ السَّفِينَةِ» :
دستگاهى بگونه فنر كه كشتى را به پيش برد و ملوانان به آن (رَفأَش) گويند، «فَرَاشُ الدِّماغ» : استخوانهاى نرمِ كاسه سر.
=الفِرَاش-
ج أَفْرِشَة و فُرُش: فرش، تشك، لانه پرنده، زير زبان از انتهاى دهان.
=الفَرَّاش-
آنكه فرش بسيار دارد.
=الفَرَاشَة-
(ح) : پروانه كه جمع آن (فَرَاش) است، مرد سبك سر، سبك مغز، هر پاره نرمى از استخوان يا آهن، آب كم،- مِن القُفْل: زبانه قفل كه با آن بسته شود.
=الفَرَّاض-
آنكه بوظايف خود آشنا باشد.
=الفِرَاط-
؛ «الماءُ الفِرَاط» : مرادف (الفُراطة) است.
=الفُرَاطَة-
آبى كه بين چند محل يا دهكده مشترك باشد و هر كس زودتر به سوى آن رود از آن او باشد؛ «بِئْرٌ فُراطَةٌ» : چاهى كه براى همه قابل استفاده است و نيز به معناى پول فلزى مى باشد.
=الفَرَّاعَة-
تيشه، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفِرَاغ-
ج أَفْرِغَة: بار و بنه، ظرف، لب دلو كه از آن آب ريخته مى شود، قدح بزرگ، سر نيزه پهن، ستور تندرو.
=الفَرَاق-
جدائى و دورى.
=الفِرَاق-
جدا شدن.
=الفَرَامِل-
دستگاه ترمز كه با آن حركت ماشين آلات را كُند كنند يا بايستانند (اين كلمه انگليسى است) .
=الفَرَّان-
تنوردار، نانوا.
=الفَرَأ-
ج أَفْرَاء و فِرَاء [فرأ] (ح) : گورخر.
=الفَرْبِيُون-
(ن) : گياهى است از رسته فربيونيات كه برگ و ساقه هاى آن داراى ماده سمى است و هرگاه به چشم سرايت كند خطرناك است.
=الفِرَّة-
[فرّ] : لبخند.
=الفِرْتَيْكة-
و تُسمّى أيضًا «الشَّوْكة» : چنگال غذاخورى. اين كلمه ايتاليائى است.
=فَرَّثَ-
تَفْرِيثًا [فرث] الكرشَ: شكنبه را باز كرد و فضولات آن را به دور ريخت،- الحُبُّ كبدَهُ: عشق دل او را شكسته كرد.
=الفَرْث-
ج فُرُوث: سرگين كه در شكنبه حيوان باشد.
=فَرَجَ-
-فَرْجًا الشي ءَ: آن چيز را باز كرد، پهن كرد،- اللّهُ الغَمَّ عَنْهُ: خداوند او را از غم رهانيد و دل او را شاد كرد.
=فَرَّجَ-
تَفْرِيجًا [فرج] الشي ءَ: مُرادف (فَرَجَه) است،- اللّهُ الغَّمَ عَنْه: خداوند او را از غم رهانيد و دل او را شاد كرد،- هُ على شي ءٍ غريبٍ لَم يَرَهُ مِنْ قَبل: چيزى را كه قبلا نديده بود به او نشان داد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الفَرْج-
مص،- ج فرُوج: شكاف ميان دو چيز، لب و دندان،- مِنَ الثَّوبِ: شكاف جامه،- مِنَ الإِنْسَان: عكس انسان، عورت انسان (پس يا پيش) ؛ «فَرْجُ الوادي» : درون دره؛ «فَرْجُ الطَّرِيق» : دامنه راه، ميان راه.
=الفَرَج-
مرادف (الانْفِرَاج) است.
=الفِرْجار-
پرگار. اين واژه فارسى است.
=الفِرْجاريّ-
منسوب به (الفِرجار) است، اين كلمه فارسى است؛ «خطٌّ فِرجَاريّ» : خط دايره اى.
=الفُرْجَة-
ج فُرَج: هر فاصله ميان دو چيزى، رهائى از غم و اندوه، آنچه كه با آن از ديدنيها نمايش داده شود.
=الفَرْجَة-
رهائى از سختى و غم و اندوه.
=الفِرْجَة-
مرادف (الفَرْجَة) است.
=فَرِحَ-
-فَرَحًا بالشي ءِ: دل او شاد شد بى خيال و بى پروا شد.
=فَرَّحَ-
تَفْرِيحًا [فرح] هُ: او را شادمان كرد.
=الفَرَح-
خورسندى، شادمانى.
=الفَرِح-
خورسند، شادمان.
=الفَرْحَى-
مؤنّث (الفَرْحَان) است.
=الفَرْحَان-
ج فَرْحَى و فَرَاحَى: آنكه