فهرس الكتاب

الصفحة 676 من 1009

مى رود) جمع فارّ است مانند (رَكْب جمع راكِب) .

=فَرَى-

-فَرْيًا [فري] الشي ءَ: آنرا بُريد و دو نيم كرد،- عليه الكذبَ: بر او دروغ پردازى كرد.

=فَرَّى-

تَفْرِيَةً [فرو] الجُبَّةَ: بر روى جبه پوستين نهاد.

=فَرَّى-

تَفْرِيَةً [فري] الشي ءَ: آن را بُريد و دو نيم كرد.

=الفَرَاء-

ج أَفْرَاء و فِرَاء [فرأ] (ح) : گورخر.

=الفِرَاء-

[فرو] : جمع (فَرْو) است، پوستين.

=الفَرَّاء-

[فرو] : پوستين دوز، پوستين فروش.

=الفَرَائِض-

«علمُ الفَرَائِض» : دانش تقسيم ارث بر وَرَثه كه مشمول آن باشند؛ «اصحابُ الفرائِض» : وارثان كه سهام معينى از ارث داشته باشند.

=الفُرَات-

آب گوارا؛ «مَاءٌ فُراتٌ و مياهٌ فُراتٌ» ، نام رودخانه اى در كشور عراق است، دريا.

=الفُرَاتانِ-

بر دو رودخانه فرات و دجله اطلاق مى شود.

=الفُرَاثَة-

سرگين كه در شكنبه حيوان نشخوار كننده مى باشد.

=الفُرَاد-

«جَاؤُوا فُرادًا و فُرادَ» : يكنفر يكنفر آمدند.

=الفِرَاد-

؛ «جاؤوا فِرادًا» : يكنفر يكنفر آمدند.

=الفَرَّاد-

جواهر فروش، فروشنده اشياء نفيس.

=الفُرَادَى-

؛ «جَاؤُوا فُرَادَى» : يكى بعد از ديگرى آمدند.

=الفَرَّار-

[فرّ] : آنكه با شتاب فرار كند، جيوه.

=فِرَاس-

«أبو فِرَاس» (ح) : شير كه آنرا (ابو فَارِس) نيز گويند.

=الفَرَّاس-

(ح) : شير.

=الفِرَاسَة-

شناختن باطن افراد با نگاه؛ «عِلْمُ الفِراسَةً» : و «فِراسَةُ اليَد» : علم فراست و قيافه شناسى.

=الفَرَاش-

گِل و لاى كه بر روى زمين خشك شده باشد، دو قطعه آهنى كه بوسيله آن دو طرف افسار را به لگام حيوان بندند،- (ع ا) : دو رگ سبز رنگ كه در زير زبان قرار دارند،- مِنَ الرجال: مرد سَبك مغز،- مِنَ النَّبيد: حبابى كه بر روى شراب درآيد؛ «فِراشُ الطّاحون» : چرخ آسياب آبى كه با جريان آب به حركت درآيد؛ «فَرَاشُ السَّفِينَةِ» :

دستگاهى بگونه فنر كه كشتى را به پيش برد و ملوانان به آن (رَفأَش) گويند، «فَرَاشُ الدِّماغ» : استخوانهاى نرمِ كاسه سر.

=الفِرَاش-

ج أَفْرِشَة و فُرُش: فرش، تشك، لانه پرنده، زير زبان از انتهاى دهان.

=الفَرَّاش-

آنكه فرش بسيار دارد.

=الفَرَاشَة-

(ح) : پروانه كه جمع آن (فَرَاش) است، مرد سبك سر، سبك مغز، هر پاره نرمى از استخوان يا آهن، آب كم،- مِن القُفْل: زبانه قفل كه با آن بسته شود.

=الفَرَّاض-

آنكه بوظايف خود آشنا باشد.

=الفِرَاط-

؛ «الماءُ الفِرَاط» : مرادف (الفُراطة) است.

=الفُرَاطَة-

آبى كه بين چند محل يا دهكده مشترك باشد و هر كس زودتر به سوى آن رود از آن او باشد؛ «بِئْرٌ فُراطَةٌ» : چاهى كه براى همه قابل استفاده است و نيز به معناى پول فلزى مى باشد.

=الفَرَّاعَة-

تيشه، اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الفِرَاغ-

ج أَفْرِغَة: بار و بنه، ظرف، لب دلو كه از آن آب ريخته مى شود، قدح بزرگ، سر نيزه پهن، ستور تندرو.

=الفَرَاق-

جدائى و دورى.

=الفِرَاق-

جدا شدن.

=الفَرَامِل-

دستگاه ترمز كه با آن حركت ماشين آلات را كُند كنند يا بايستانند (اين كلمه انگليسى است) .

=الفَرَّان-

تنوردار، نانوا.

=الفَرَأ-

ج أَفْرَاء و فِرَاء [فرأ] (ح) : گورخر.

=الفَرْبِيُون-

(ن) : گياهى است از رسته فربيونيات كه برگ و ساقه هاى آن داراى ماده سمى است و هرگاه به چشم سرايت كند خطرناك است.

=الفِرَّة-

[فرّ] : لبخند.

=الفِرْتَيْكة-

و تُسمّى أيضًا «الشَّوْكة» : چنگال غذاخورى. اين كلمه ايتاليائى است.

=فَرَّثَ-

تَفْرِيثًا [فرث] الكرشَ: شكنبه را باز كرد و فضولات آن را به دور ريخت،- الحُبُّ كبدَهُ: عشق دل او را شكسته كرد.

=الفَرْث-

ج فُرُوث: سرگين كه در شكنبه حيوان باشد.

=فَرَجَ-

-فَرْجًا الشي ءَ: آن چيز را باز كرد، پهن كرد،- اللّهُ الغَمَّ عَنْهُ: خداوند او را از غم رهانيد و دل او را شاد كرد.

=فَرَّجَ-

تَفْرِيجًا [فرج] الشي ءَ: مُرادف (فَرَجَه) است،- اللّهُ الغَّمَ عَنْه: خداوند او را از غم رهانيد و دل او را شاد كرد،- هُ على شي ءٍ غريبٍ لَم يَرَهُ مِنْ قَبل: چيزى را كه قبلا نديده بود به او نشان داد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الفَرْج-

مص،- ج فرُوج: شكاف ميان دو چيز، لب و دندان،- مِنَ الثَّوبِ: شكاف جامه،- مِنَ الإِنْسَان: عكس انسان، عورت انسان (پس يا پيش) ؛ «فَرْجُ الوادي» : درون دره؛ «فَرْجُ الطَّرِيق» : دامنه راه، ميان راه.

=الفَرَج-

مرادف (الانْفِرَاج) است.

=الفِرْجار-

پرگار. اين واژه فارسى است.

=الفِرْجاريّ-

منسوب به (الفِرجار) است، اين كلمه فارسى است؛ «خطٌّ فِرجَاريّ» : خط دايره اى.

=الفُرْجَة-

ج فُرَج: هر فاصله ميان دو چيزى، رهائى از غم و اندوه، آنچه كه با آن از ديدنيها نمايش داده شود.

=الفَرْجَة-

رهائى از سختى و غم و اندوه.

=الفِرْجَة-

مرادف (الفَرْجَة) است.

=فَرِحَ-

-فَرَحًا بالشي ءِ: دل او شاد شد بى خيال و بى پروا شد.

=فَرَّحَ-

تَفْرِيحًا [فرح] هُ: او را شادمان كرد.

=الفَرَح-

خورسندى، شادمانى.

=الفَرِح-

خورسند، شادمان.

=الفَرْحَى-

مؤنّث (الفَرْحَان) است.

=الفَرْحَان-

ج فَرْحَى و فَرَاحَى: آنكه

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت