فهرس الكتاب

الصفحة 81 من 1009

كشيد.

=الأَسْجُوعَة-

ج أَسَاجيع [سجع] : قطعه اى از سخن يا كلام قافيه دار.

=اسْحَى-

إسْحَاءً [سحو] الكتابَ: كتاب را با شيرازه بست و صحافى كرد.

=أسْحَتَ-

إسْحَاتًا [سحت] تْ تجارتُهُ: به تجارت او حرام و بد راه يافت،- هُ: او را تباه كرد، او را نابود و تباه كرد.

=أُسْحِتَ-

[سحت] : مال و دارائى او از دست رفت.

=الأَسحَت-

م سَحْتَاء، ج سُحْت [سحت] من الأَعْوام: سال بدون گياه كه در آن چرا نشود.

=أَسْحَرَ-

إِسْحَارًا [سحر] : به هنگام سحر در آمد.

=أَسْحَفَ-

إسْحَافًا [سحف] السحْفَةَ: پيه پشت گوسفند را فروخت،- تِ الريح السحابَ:

بادها ابر را با خود بردند.

=أَسْحَقَ-

إسْحَاقًا [سحق] الضرعُ: شير پستان رفت و خشك شد و پستان به شكم چسبيد،- الثوبُ: جامه كهنه شد، پرزه آن جامه ريخته شد،- خُفُّ البعير: سپل شتر سائيده شد،- هُ: او را دور كرد، هلاك كرد،- الرجلُ: آن مرد دور شد.

=أَسْحَمَ-

إسْحَامًا [سحم] تِ السماءُ: آسمان باران خود را فرو ريخت.

=الأَسْحَم-

م سَحْمَاءَ ج سُحْم [سحم] : سياه، ابر سياه، نوك پستان، شاخ جانوران، مشك مي، خونى كه هم پيمانان دست خود را در آن فرو برند.

=أَسْخَطَ-

إسْخَاطًا [سخط] هُ: او را خشمناك كرد.

=الأَسْخَم-

م سَخْمَاء، ج سُخْم [سخم] : سياه.

=أَسْخَنَ-

إسْخَانًا [سخن] الشي ءَ: آن چيز را گرم و داغ كرد.

=أَسِدَ-

-اسَدًا: شير را ديد و از ترس بوحشت افتاد، اخلاق او همانند شير شد،- عليه:

بر او جرأت يافت و گستاخى كرد.

=أَسَدَّ-

إِسْدَادًا [سدّ] الشي ءُ: آن چيز ثابت و مستقيم شد،- الرجلُ: آن مرد در كار خود صائب بود يا صواب خواست.

=الأَسَد-

ج أُسُد و أُسُود و أُسْد و آسُد و آسَاد: شير كه مؤنث آن را (لَبُؤَة) و بچه آن را (الشِّبل) و لانه اش را (العَرِين) نامند. اين كلمه بر مذكر و مؤنث شير اطلاق و گفته مى شود (هو الأَسَدُ) و (هِي الأَسَدُ) (ح) : گونه اى از جانوران درنده و گوشت خوار، شجاع؛ «داء الأَسَدِ» : بيمارى جذام.

=الأَسَد-

ج سُدّ [سدّ] : آنكه داراى انديشه اى نيكو و حق طلبانه باشد.

=أَسْدَى-

إسْدَاءً [سدي] الثوبَ: تارهاى پارچه را براى بافتن استوار كرد،- بينهما: ميان آن دو نفر را اصلاح كرد،- اليهِ: به او نيكوئى كرد،- نصيحةً الى فلان: فلانى را پند داد و نصيحت كرد،- الأرضَ: زمين را خيس كرد.

=الأَسْدَرَانِ-

[سدر] (ع ا) : نام دو رگ در چشمان انسان، دو كرانه دوش.

=أَسْدَسَ-

إسْدَاسًا [سدس] القومُ: آن قوم شش نفر شدند، شتران هر پنج روز يكبار به آب وارد شدند،- البعيرُ: شتر دندان بعد از رباعيه خود را افكند. (دندان رباعيه شتر ميان دندان پيش و نيش است) .

=أَسْدَفَ-

إسْدَافًا [سدف] : خوابيد، چشمان او از فرط گرسنگى يا پيرى تاريك و تار شد،- الليلُ: شب تاريك شد،- تِ المرأة القناعَ: آن زن روسرى را كنار زد يا نقاب از چهره بر افكند،- السّرَّ: پرده را برداشت،- عن كذا: از چيزى دور شد.

=الأَسْدَف-

م سَدْفَاء، ج سُدْف [سدف] : تار و تاريك.

=أَسْدَلَ-

إسْدَالًا [سدل] الستارَ: پرده را فرو افكند؛ «اسْدَلَ سِتَارًا من السِّريَّة عَلَى كَذًا:

پرده بر روى آن راز افكند تا فراموش شود.

=الأُسْدِيّ-

[سدي] : پارچه اى كه تارهاى آن به طول بافته شده باشد.

=الأَسْدِيّ-

مرادف (الأُسْدِيّ) است.

=أَسَرَ-

-أَسْرًا و إسَارَةً هُ: با تسمه چرمى او را بست، او را گرفت و اسير كرد.

=أَسرَّ-

إسْرَارًا [سرّ] هُ: او را شادمان كرد، او را به راز نسبت داد،- السرَّ: آن راز را پنهان كرد،- إليهِ بِكذا: پنهانى با او سخن گفت،- اليه المودَّةَ و بالمودّة: به او مهر و محبت ورزيد.

=الأُسْر-

بند آمدن پيشاب، حبس بول.

=الأَسْر-

مص نيرو يا توان؛ «شِدَّةُ الأسر» :

نيروى بسيار؛ «هَذا لَكَ بِأسْرِهِ» : همه اين از آن تو است؛ «جاؤوا بِاسْرِهِم» : همه آنها آمدند.

=الأَسَرّ-

[سرّ] : ميان تهى،- مِنَ الرِّجَال:

فربه، آنكه به ميان قومى در آيد و از آنان نباشد.

=أَسْرَى-

إسْرَاءً [سري] : شبانگاه راه پيمود،- الرجُلُ: مهتر و بزرگ قوم شد.

=الأَسْرَى-

جمع (الأَسِير) است؛ «اسْرَى الْحَرْبِ» : اسيران جنگى.

=أَسْرَبَ-

إسْرَابًا [سرب] الماءَ من الإناء: آب را از ظرف روان ساخت.

=الأُسْرُب-

سرب. اين كلمه فارسى است.

=الأُسْرُبّ-

سرب. اين كلمه فارسى است.

=الأُسْرَة-

ج أُسَر: خانواده و خويشان نزديك مرد، خانواده؛ «أُسْرَةُ الجَرِيدةِ» : هيأت مديره و هيأت تحريريه روزنامه.

=أَسْرَجَ-

إسْرَاجًا [سرج] الفرسَ: بر پشت اسب زين نهاد،- السِّراجَ: چراغ را روشن كرد.

=أَسْرَدَ-

إسْرَادًا [سرد] الأَديمَ و نحوَهُ: پوست و مانند آنرا سوراخ كرد و دوخت،- النخلُ:

نخل خرما در اثر بى آبى خشك و پژمرده شد.

=أَسْرَعَ-

إسْرَاعًا [سرع] في المشي: در راه رفتن شتاب و كوشش كرد.

=أَسْرَفَ-

إسْرَافًا [سرف] المالَ: مال را اسراف كرد،- في كذا: در فلان كار افراط و از حد آن تجاوز كرد، خطا كرد، غفلت كرد، جهل و نادانى كرد.

=الأُسْرُوب-

سرب- اين كلمه فارسى است-

الأُسْرُوجَة-

[سرج] : دروغ

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت