كشيد.
ج أَسَاجيع [سجع] : قطعه اى از سخن يا كلام قافيه دار.
=اسْحَى-
إسْحَاءً [سحو] الكتابَ: كتاب را با شيرازه بست و صحافى كرد.
=أسْحَتَ-
إسْحَاتًا [سحت] تْ تجارتُهُ: به تجارت او حرام و بد راه يافت،- هُ: او را تباه كرد، او را نابود و تباه كرد.
=أُسْحِتَ-
[سحت] : مال و دارائى او از دست رفت.
=الأَسحَت-
م سَحْتَاء، ج سُحْت [سحت] من الأَعْوام: سال بدون گياه كه در آن چرا نشود.
=أَسْحَرَ-
إِسْحَارًا [سحر] : به هنگام سحر در آمد.
=أَسْحَفَ-
إسْحَافًا [سحف] السحْفَةَ: پيه پشت گوسفند را فروخت،- تِ الريح السحابَ:
بادها ابر را با خود بردند.
=أَسْحَقَ-
إسْحَاقًا [سحق] الضرعُ: شير پستان رفت و خشك شد و پستان به شكم چسبيد،- الثوبُ: جامه كهنه شد، پرزه آن جامه ريخته شد،- خُفُّ البعير: سپل شتر سائيده شد،- هُ: او را دور كرد، هلاك كرد،- الرجلُ: آن مرد دور شد.
=أَسْحَمَ-
إسْحَامًا [سحم] تِ السماءُ: آسمان باران خود را فرو ريخت.
=الأَسْحَم-
م سَحْمَاءَ ج سُحْم [سحم] : سياه، ابر سياه، نوك پستان، شاخ جانوران، مشك مي، خونى كه هم پيمانان دست خود را در آن فرو برند.
=أَسْخَطَ-
إسْخَاطًا [سخط] هُ: او را خشمناك كرد.
=الأَسْخَم-
م سَخْمَاء، ج سُخْم [سخم] : سياه.
=أَسْخَنَ-
إسْخَانًا [سخن] الشي ءَ: آن چيز را گرم و داغ كرد.
=أَسِدَ-
-اسَدًا: شير را ديد و از ترس بوحشت افتاد، اخلاق او همانند شير شد،- عليه:
بر او جرأت يافت و گستاخى كرد.
=أَسَدَّ-
إِسْدَادًا [سدّ] الشي ءُ: آن چيز ثابت و مستقيم شد،- الرجلُ: آن مرد در كار خود صائب بود يا صواب خواست.
=الأَسَد-
ج أُسُد و أُسُود و أُسْد و آسُد و آسَاد: شير كه مؤنث آن را (لَبُؤَة) و بچه آن را (الشِّبل) و لانه اش را (العَرِين) نامند. اين كلمه بر مذكر و مؤنث شير اطلاق و گفته مى شود (هو الأَسَدُ) و (هِي الأَسَدُ) (ح) : گونه اى از جانوران درنده و گوشت خوار، شجاع؛ «داء الأَسَدِ» : بيمارى جذام.
=الأَسَد-
ج سُدّ [سدّ] : آنكه داراى انديشه اى نيكو و حق طلبانه باشد.
=أَسْدَى-
إسْدَاءً [سدي] الثوبَ: تارهاى پارچه را براى بافتن استوار كرد،- بينهما: ميان آن دو نفر را اصلاح كرد،- اليهِ: به او نيكوئى كرد،- نصيحةً الى فلان: فلانى را پند داد و نصيحت كرد،- الأرضَ: زمين را خيس كرد.
=الأَسْدَرَانِ-
[سدر] (ع ا) : نام دو رگ در چشمان انسان، دو كرانه دوش.
=أَسْدَسَ-
إسْدَاسًا [سدس] القومُ: آن قوم شش نفر شدند، شتران هر پنج روز يكبار به آب وارد شدند،- البعيرُ: شتر دندان بعد از رباعيه خود را افكند. (دندان رباعيه شتر ميان دندان پيش و نيش است) .
=أَسْدَفَ-
إسْدَافًا [سدف] : خوابيد، چشمان او از فرط گرسنگى يا پيرى تاريك و تار شد،- الليلُ: شب تاريك شد،- تِ المرأة القناعَ: آن زن روسرى را كنار زد يا نقاب از چهره بر افكند،- السّرَّ: پرده را برداشت،- عن كذا: از چيزى دور شد.
=الأَسْدَف-
م سَدْفَاء، ج سُدْف [سدف] : تار و تاريك.
=أَسْدَلَ-
إسْدَالًا [سدل] الستارَ: پرده را فرو افكند؛ «اسْدَلَ سِتَارًا من السِّريَّة عَلَى كَذًا:
پرده بر روى آن راز افكند تا فراموش شود.
=الأُسْدِيّ-
[سدي] : پارچه اى كه تارهاى آن به طول بافته شده باشد.
=الأَسْدِيّ-
مرادف (الأُسْدِيّ) است.
=أَسَرَ-
-أَسْرًا و إسَارَةً هُ: با تسمه چرمى او را بست، او را گرفت و اسير كرد.
=أَسرَّ-
إسْرَارًا [سرّ] هُ: او را شادمان كرد، او را به راز نسبت داد،- السرَّ: آن راز را پنهان كرد،- إليهِ بِكذا: پنهانى با او سخن گفت،- اليه المودَّةَ و بالمودّة: به او مهر و محبت ورزيد.
=الأُسْر-
بند آمدن پيشاب، حبس بول.
=الأَسْر-
مص نيرو يا توان؛ «شِدَّةُ الأسر» :
نيروى بسيار؛ «هَذا لَكَ بِأسْرِهِ» : همه اين از آن تو است؛ «جاؤوا بِاسْرِهِم» : همه آنها آمدند.
=الأَسَرّ-
[سرّ] : ميان تهى،- مِنَ الرِّجَال:
فربه، آنكه به ميان قومى در آيد و از آنان نباشد.
=أَسْرَى-
إسْرَاءً [سري] : شبانگاه راه پيمود،- الرجُلُ: مهتر و بزرگ قوم شد.
=الأَسْرَى-
جمع (الأَسِير) است؛ «اسْرَى الْحَرْبِ» : اسيران جنگى.
=أَسْرَبَ-
إسْرَابًا [سرب] الماءَ من الإناء: آب را از ظرف روان ساخت.
=الأُسْرُب-
سرب. اين كلمه فارسى است.
=الأُسْرُبّ-
سرب. اين كلمه فارسى است.
=الأُسْرَة-
ج أُسَر: خانواده و خويشان نزديك مرد، خانواده؛ «أُسْرَةُ الجَرِيدةِ» : هيأت مديره و هيأت تحريريه روزنامه.
=أَسْرَجَ-
إسْرَاجًا [سرج] الفرسَ: بر پشت اسب زين نهاد،- السِّراجَ: چراغ را روشن كرد.
=أَسْرَدَ-
إسْرَادًا [سرد] الأَديمَ و نحوَهُ: پوست و مانند آنرا سوراخ كرد و دوخت،- النخلُ:
نخل خرما در اثر بى آبى خشك و پژمرده شد.
=أَسْرَعَ-
إسْرَاعًا [سرع] في المشي: در راه رفتن شتاب و كوشش كرد.
=أَسْرَفَ-
إسْرَافًا [سرف] المالَ: مال را اسراف كرد،- في كذا: در فلان كار افراط و از حد آن تجاوز كرد، خطا كرد، غفلت كرد، جهل و نادانى كرد.
=الأُسْرُوب-
سرب- اين كلمه فارسى است-
الأُسْرُوجَة-
[سرج] : دروغ