ج مُعْجِزات [عجز] : كار ناممكن و غير طبيعى كه انسان نتواند مانند آن بياورد.
=المِعْجَل-
[عجل] : سرعت سنج.
=المُعَجَّل-
[عجل] : مفع، كار لازم و ضرورى و فورى.
=المُعْجَم-
[عجم] : مفع، فرهنگنامه، قاموس، لغتنامه؛ «حروف المُعْجَمِ» : حروف هجاء، حروف الفبائى؛ «باب مُعْجَمٌ» : درب بسته و قفل شده.
=المِعْجَن-
[عجن] : طغار خمير.
=المِعْجَنَة-
[عجن] : مرادف (المِعْجَن) است.
=المَعْجُون-
[عجن] : مفع؛ «مَعْجُون الأسْنَانِ» :
خمير دندان.
=مَعَدَ-
-مَعْدًا الشي ءَ: آنرا دزديد، به آن دستبرد زد و برد، قاپيد،- الرمحَ: نيزه را از جا كند،- السيفَ: شمشير را كشيد،- لَحْمَهُ: گوشت او را پاره كرد،- الرَّجُلَ:
معده او درد گرفت،- فِى الأرض: رفت و دور شد،،- الشي ءُ: فاسد شد،- معدًا و مُعُودًا بالشي ءِ: آن را برد،- الدّلوَ وَ بِها: دلو را از چاه بيرون كشيد.
=مُعِدَ-
معده او درد گرفت.
=المَعْد-
مص، سفت و غليظ، شتران تندرو، سبزى و دانه هاى نرم، ميوه تازه.
=المُعِدّ-
[عدّ] : فا، داراى ساز و برگ كامل.
=المَعَدّ-
[معد] : شكم، هر يك از دو پهلوى انسان و غيره كه آنرا (المَعَدَّان) نامند.
=المَعْدَى-
[عدو] : «لا مَعْدَى عنهُ» : راه گُريز ندارد.
=المُعَدَّات-
[عدّ] : اسلحه، ساز و برگ جنگى؛ «مُعَدَّات حربيَّة» : تجهيزات جنگى.
=المَعْدَة-
[معد] : اسم مرّه از (مَعَدَ) است، مؤنث (المَعْد) است.
=المِعْدَة-
ج مِعَد (ع إ) : معده.
=المَعِدَة-
ج مَعِد (ع إ) : معده.
=المُعَدَّل-
[عدل] : مفع، ميانگين؛ «مُعَدَّلُ السّرعة» : ميانگين سرعت؛ «بِمُعَدِّلٍ كذا» : معدل فلان،- في العلامات المدرسيَّة: معدل نمره هاى درسى و امتحانى.
=المُعَدَّلَات-
[عدل] : «مُعَدَّلاتُ البيتِ» :
گوشه هاى خانه.
=المُعْدِم-
[عدم] : بينوا و مستمند.
=المَعْدِن-
ج مَعَادن [عدن] : معدن، جاى اصلى و مركزى هر چيزى؛ «فلان مَعْدِن الخير و الكَرَم» : فلانى منبع نيكوكارى و بخشش است؛ «امتحنَ مَعْدنَهُ» : باطن او را آزمايش كرد.
=المِعْدَن-
[عدن] : كلنگ.
=المُعَدِّن-
[عدن] : فا، معدنچى، كارگر معدن.
=المَعْدِنيّ-
منسوب به معدن؛ «مياهُ مَعْدِنِيَّة» : آبهاى معدنى.
=المَعْدُور-
[عدر] : كلنگ، تيشه.
=المَعْدُوس-
[عدس] : كسيكه به دانه هاى چركى بر روى پوست يا چهره اش مبتلا شود.
=المَعْدُوم-
[عدم] : مفع، معدوم و از بين رفته، و در علم حساب معادل صفر است.
=المُعْدِي-
[عدو] : مُسرى، واگيردار؛ «أمراض مُعْدِيَة» : بيماريهاى واگيردار.
=المِعْذَار-
ج مَعَاذِير [عذر] : عذرخواهى، پوزش.
=المَعْذُرَة-
ج مَعَاذِر [عذر] : عذرخواهى، پوزش.
=المَعْذَرَة-
ج مَعَاذِر [عذر] : استدلالى كه براى آن معذرت و پوزش خواهند.
=المَعْذِرَة-
ج مَعَاذِر [عذر] : مرادف (المَعْذَرة) است.
=المُعَذَّل-
[عذل] : مفع، كسيكه بر اثر افراط در بذل و بخشش نكوهش شود.
=مَعِرَ-
-مَعَرًا الريشُ أو الشَّعْرُ: پر يا موى كم شد،- تِ الناصيةُ: موى پيشانى او ريخت،- الظّفرُ: ناخن از ضربه اى شكسته شد.
=مَعَّرَ-
تَمْعِيرًا [معر] : بى چيز و بينوا شد،- وَجْهَهُ: چهره خود را در اثر خشم دگرگون كرد.
=المَعِر-
كم موى و كم پر و مانند آنها، ناخنى كه در اثر ضربه شكسته شده، مرد بخيل و بى خير و بى فائده، كم گوشت.
=المَعْرَى-
ج مَعَار [عري] : لُختى، آنچه از بدن كه بدون پوشش است مانند صورت و دستها.
=المَعْراء-
[معر] : مؤنث (الأَمْعَر) است؛ «ناصيةٌ معراءُ» : پيشانى كه همه موى آن ريخته شده است.
=المَعْرَاة-
ج مَعَارٍ [عربي] : مرادف (المَعْرى) است.
=المِعْرَاج-
ج مَعَارِيج [عرج] : مرادف (المِعْرج) است.
=المُعَرَّب-
[عرب] : تعريب شده، ترجمه شده به زبان عربى؛ «الاسْمُ المَعَرَّب» :
اسمهاى غير عربى كه بزبان عربى راه يافته است مانند (ابريسم) كه عربى شده (ابريشم) از زبان فارسى است.
=المُعَرْبِد-
[عربد] : بد اخلاق.
=المَعِرَة-
«أَرضٌ مَعِرَة» : سرزمين خشك و كم گياه.
=المَعَرَّة-
[عرّ] : بدى و گناه و آزار، غرامت دادن، جنايت، عيب، كار بد، دشنام، رنگ پريده از خشم، و در علم ستاره شناسى بمعناى ستاره ايست كه به چشم ديده نمى شود و در موقعيتى پر از ستاره قرار دارد بصورت هاله اى از نور؛ «مَعَرَّةُ الجَيْشِ» : بمعناى آنست كه سربازان به سرزمين قومى فرود آيند و از كِشت و زرع آن بدون اطلاع آنها تغذيه كنند.
=المَعْرَج-
ج مَعَارِج [عرج] : مرادف (المِعْرَج) است.
=المِعْرَج-
ج مَعَارج [عرج] : نردبان و پلّه و يا آسانسور.
=المَعْرِض-
ج مَعَارض [عرض] : نمايشگاه همه چيزى اعم از صنايع و يا اختراعات؛ «ذَكَرْتُهُ في معرضِ كذا» : در موقع عرضه چيزى او را ياد كردم؛ «لَسْنا في معرض الكلام