فهرس الكتاب

الصفحة 856 من 1009

=المُعْجِزَة-

ج مُعْجِزات [عجز] : كار ناممكن و غير طبيعى كه انسان نتواند مانند آن بياورد.

=المِعْجَل-

[عجل] : سرعت سنج.

=المُعَجَّل-

[عجل] : مفع، كار لازم و ضرورى و فورى.

=المُعْجَم-

[عجم] : مفع، فرهنگنامه، قاموس، لغتنامه؛ «حروف المُعْجَمِ» : حروف هجاء، حروف الفبائى؛ «باب مُعْجَمٌ» : درب بسته و قفل شده.

=المِعْجَن-

[عجن] : طغار خمير.

=المِعْجَنَة-

[عجن] : مرادف (المِعْجَن) است.

=المَعْجُون-

[عجن] : مفع؛ «مَعْجُون الأسْنَانِ» :

خمير دندان.

=مَعَدَ-

-مَعْدًا الشي ءَ: آنرا دزديد، به آن دستبرد زد و برد، قاپيد،- الرمحَ: نيزه را از جا كند،- السيفَ: شمشير را كشيد،- لَحْمَهُ: گوشت او را پاره كرد،- الرَّجُلَ:

معده او درد گرفت،- فِى الأرض: رفت و دور شد،،- الشي ءُ: فاسد شد،- معدًا و مُعُودًا بالشي ءِ: آن را برد،- الدّلوَ وَ بِها: دلو را از چاه بيرون كشيد.

=مُعِدَ-

معده او درد گرفت.

=المَعْد-

مص، سفت و غليظ، شتران تندرو، سبزى و دانه هاى نرم، ميوه تازه.

=المُعِدّ-

[عدّ] : فا، داراى ساز و برگ كامل.

=المَعَدّ-

[معد] : شكم، هر يك از دو پهلوى انسان و غيره كه آنرا (المَعَدَّان) نامند.

=المَعْدَى-

[عدو] : «لا مَعْدَى عنهُ» : راه گُريز ندارد.

=المُعَدَّات-

[عدّ] : اسلحه، ساز و برگ جنگى؛ «مُعَدَّات حربيَّة» : تجهيزات جنگى.

=المَعْدَة-

[معد] : اسم مرّه از (مَعَدَ) است، مؤنث (المَعْد) است.

=المِعْدَة-

ج مِعَد (ع إ) : معده.

=المَعِدَة-

ج مَعِد (ع إ) : معده.

=المُعَدَّل-

[عدل] : مفع، ميانگين؛ «مُعَدَّلُ السّرعة» : ميانگين سرعت؛ «بِمُعَدِّلٍ كذا» : معدل فلان،- في العلامات المدرسيَّة: معدل نمره هاى درسى و امتحانى.

=المُعَدَّلَات-

[عدل] : «مُعَدَّلاتُ البيتِ» :

گوشه هاى خانه.

=المُعْدِم-

[عدم] : بينوا و مستمند.

=المَعْدِن-

ج مَعَادن [عدن] : معدن، جاى اصلى و مركزى هر چيزى؛ «فلان مَعْدِن الخير و الكَرَم» : فلانى منبع نيكوكارى و بخشش است؛ «امتحنَ مَعْدنَهُ» : باطن او را آزمايش كرد.

=المِعْدَن-

[عدن] : كلنگ.

=المُعَدِّن-

[عدن] : فا، معدنچى، كارگر معدن.

=المَعْدِنيّ-

منسوب به معدن؛ «مياهُ مَعْدِنِيَّة» : آبهاى معدنى.

=المَعْدُور-

[عدر] : كلنگ، تيشه.

=المَعْدُوس-

[عدس] : كسيكه به دانه هاى چركى بر روى پوست يا چهره اش مبتلا شود.

=المَعْدُوم-

[عدم] : مفع، معدوم و از بين رفته، و در علم حساب معادل صفر است.

=المُعْدِي-

[عدو] : مُسرى، واگيردار؛ «أمراض مُعْدِيَة» : بيماريهاى واگيردار.

=المِعْذَار-

ج مَعَاذِير [عذر] : عذرخواهى، پوزش.

=المَعْذُرَة-

ج مَعَاذِر [عذر] : عذرخواهى، پوزش.

=المَعْذَرَة-

ج مَعَاذِر [عذر] : استدلالى كه براى آن معذرت و پوزش خواهند.

=المَعْذِرَة-

ج مَعَاذِر [عذر] : مرادف (المَعْذَرة) است.

=المُعَذَّل-

[عذل] : مفع، كسيكه بر اثر افراط در بذل و بخشش نكوهش شود.

=مَعِرَ-

-مَعَرًا الريشُ أو الشَّعْرُ: پر يا موى كم شد،- تِ الناصيةُ: موى پيشانى او ريخت،- الظّفرُ: ناخن از ضربه اى شكسته شد.

=مَعَّرَ-

تَمْعِيرًا [معر] : بى چيز و بينوا شد،- وَجْهَهُ: چهره خود را در اثر خشم دگرگون كرد.

=المَعِر-

كم موى و كم پر و مانند آنها، ناخنى كه در اثر ضربه شكسته شده، مرد بخيل و بى خير و بى فائده، كم گوشت.

=المَعْرَى-

ج مَعَار [عري] : لُختى، آنچه از بدن كه بدون پوشش است مانند صورت و دستها.

=المَعْراء-

[معر] : مؤنث (الأَمْعَر) است؛ «ناصيةٌ معراءُ» : پيشانى كه همه موى آن ريخته شده است.

=المَعْرَاة-

ج مَعَارٍ [عربي] : مرادف (المَعْرى) است.

=المِعْرَاج-

ج مَعَارِيج [عرج] : مرادف (المِعْرج) است.

=المُعَرَّب-

[عرب] : تعريب شده، ترجمه شده به زبان عربى؛ «الاسْمُ المَعَرَّب» :

اسمهاى غير عربى كه بزبان عربى راه يافته است مانند (ابريسم) كه عربى شده (ابريشم) از زبان فارسى است.

=المُعَرْبِد-

[عربد] : بد اخلاق.

=المَعِرَة-

«أَرضٌ مَعِرَة» : سرزمين خشك و كم گياه.

=المَعَرَّة-

[عرّ] : بدى و گناه و آزار، غرامت دادن، جنايت، عيب، كار بد، دشنام، رنگ پريده از خشم، و در علم ستاره شناسى بمعناى ستاره ايست كه به چشم ديده نمى شود و در موقعيتى پر از ستاره قرار دارد بصورت هاله اى از نور؛ «مَعَرَّةُ الجَيْشِ» : بمعناى آنست كه سربازان به سرزمين قومى فرود آيند و از كِشت و زرع آن بدون اطلاع آنها تغذيه كنند.

=المَعْرَج-

ج مَعَارِج [عرج] : مرادف (المِعْرَج) است.

=المِعْرَج-

ج مَعَارج [عرج] : نردبان و پلّه و يا آسانسور.

=المَعْرِض-

ج مَعَارض [عرض] : نمايشگاه همه چيزى اعم از صنايع و يا اختراعات؛ «ذَكَرْتُهُ في معرضِ كذا» : در موقع عرضه چيزى او را ياد كردم؛ «لَسْنا في معرض الكلام

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت