فهرس الكتاب

الصفحة 134 من 1009

=أَلَّا-

حرف تحصيص است مانند «الَّا تُكْرِم ابويكَ؟»

إِلَّا-

حرف استثناست مانند «جاءَ القومُ إلّا زيدًا» ، و گاهى صفت بمعناى (غير) مىيد مانند «لِي رِجَالٌ إلّا رِجالُك: يعنى ( ... غيرُ رِجالِك) ، و نيز حرف حصر بعد از نفي است مانند «مَا ضَرَبَ إلَّا زَيْدٌ» ؛ «إلَّا أنَّ» :

ولى، لكن؛ «وَ إلَّا» : در غير اين صورت.

=الأُلَى-

مترادف (الّذين) است. اين واژه بجاى جمع (اولى) براى (الذى) است كه از غير لفظ خود آمده است؛ «العَرَبُ الأَلى» :

اعراب اوليّه و قديمى.

=الأَلَى-

[ألي] : نعمت، بركت، ج آلاء،- (ن) : درختى است هميشه سبز و خرم ولى ميوه ى آن تلخ است.

=الإلَى-

ج آلاء [ألي] : نعمت، بركت.

حرف جرّ است و از معانى آن (1) پايان و نهايت زمانى و يا مكانى مانند «دَرَسَ الى المساءِ» ، «سَارَ الى البَيْتِ» ؛ «الى غير ذلك» : امثال آن، همانند آن؛ «ما الَيهِ» آنچه كه شبيه آنست، (2) مترادف واژه ى (عِند) است مانند «كلامُهُ اشهى الَىَّ من الرّحيق» يعنى اشْهَى عندى ... ، (3)

مترادف (لام) است مانند «الأَمْرُ الَيكَ» :

يعنى لك، (4) مترادف (مَعَ) است مانند «ضُمَّ هذا الى ذلك» : يعنى مع ذلك.

=الأَلَاء-

[ألي] (ن) : درختى است هميشه سبز با ميوه ى تلخ.

=الأَلَاءَة-

[ألي] (ن) : واحد درخت (الأَلَاء) است.

=أَلاحَ-

إلَاحَةً [لوح] الشي ءُ: آن چيز آشكار و نمايان شد،- البرقُ: برق درخشيد،- النّجُمُ: ستاره درخشان شد،- بِسَيْفِهِ او ثَوبِهِ با شمشير يا جامه ى خود پرتو افكند، شمشير كشيد،- فلانًا: فلانى را نابود كرد،- مِنهُ: از او ترسيد و بر حذر شد،- من القَول: از آن سخن شرم كرد،- على الشّي ءِ: بر آن چيز اعتماد كرد

أَلَاصَ-

إِلَاصَةً [لوص] هُ على الشي ء: او را گرد آن چيز چرخانيد تا بر آن دست يافت.

=أَلَاصَ-

إلَاصَةً [ليص] الشي ءَ: مترادف (لَاصَ) است،- فُلانا عن كذا: از آن چيز فلانى را بدر برد و گمراه كرد.

=أَلَاطَ-

إلَاطَةً [ليط] هُ: آن را چسبانيد.

=أَلَاعَ-

إلَاعَ- إلَاعَةً [لوع] تْهُ الشمسُ: آفتاب چهره ى او را دگرگون كرد،- الثَّدْيُ:

پستان سياه و تيره شد.

=أَلَاعَ-

إِلَاعَةً [ليع] : خسته و دلتنگ شد.

=أَلَاقَ-

إلَاقَةً [ليق] الدواةَ: در دوات ليقه نهاد، فلانًا بِنَفْسِهِ: فلانى را به خود نزديك كرد و به او پيوست.

=أَلَاكَ-

إِلَاكَةً [لأك] هُ الى فلان: از فلانى به او پيام آورد، «أَلِكْنِى الى فلان» : از سوى من به او پيام رسان. اصل اين واژه (الْأَكَ) است.

=أَلَامَ-

إِلَامَةً [لوم] هُ: او را سرزنش و ملامت كرد،- الرجُلُ: آن مرد كارى كرد كه استحقاق سرزنش و نكوهش دارد.

=إلَامَ-

تَا كِي، اين تعبير مترادف (الى مَتَى) است.

=أَلَانَ-

إِلَانَة [لين] الشي ءَ: آن چيز را نرم كرد.

=الأَلَاي-

ج أَلَايَات: گروهى از ارتش، لشكر- اين واژه تركى است-

أَلأَلَ-

الآلًا [ليل] القومُ: آن قوم به شب درآمدند.

=أَلْأَمَ-

إِلْآمَا [لأم] الشى ءَ: آن چيز را درست كرد، اصلاح كرد.

=أَلبَ-

-أَلْبًا القومَ: آن قوم را گرد هم آورد،- القَومُ: آن قوم گرد هم آمدند و جمع شدند.

=أَلَّبَ-

تَأْلِيبًا القومَ: آن قوم را جمع كرد،- بَيْنَهُم: ميان آن قوم فساد افكند،- عليه القَومَ: آن قوم را بر عليه او برانگيخت.

=أَلَبَّ-

إِلْبَابًا [لبّ] بالمكان: در آن جاى اقامت كرد،- على الأَمْرِ: عهده دار آن كار شد،- لهُ الشي ءُ: آن چيز را به او عرضه كرد،- الدَّابَّةَ: بند مهار بر گردن ستور يا دوالى به قسمت پيش زين بست،- السّرجَ:

براى قسمت پيش زين سينه بند يا دوالى ساخت.

=الإلْب-

گروهى كه دشمن يك نفرند، «هم عليَّ إِلبٌ واحد» : آن گروه همگى دشمن من ميباشند، فاصله ى ميان انگشت ابهام و انگشت سبابه در كف دست.

=أَلْبَأَ-

إِلْبَاءً [لبأ] القومَ: به آن قوم شير تازه خورانيد،- اللَّبَأَ: شير را آماده كرد و جوشانيد،- تِ الشّاةُ: گوسفند شير فرو ريخت،- القومُ: شير تازه نزد آن قوم بسيار شد،- الفصيلَ: بچه ى شتر يا گوساله را نزديك سر پستان مادرش بست تا شير بنوشد.

=أَلْبَثَ-

إِلْبَاثًا [ليث] فلانًا في المكان:

فلانى را در آن مكان وادار به اقامت كرد.

=أَلْبَدَ-

إِلْبَادًا [لبد] بالْارض: به زمين چسبيد،- بالمَكَانِ: در آن مكان اقامت كرد،- الشّي ءَ بالشّي ءِ: چيزى را به چيزى چسبانيد،- السّرجَ: براى زين نمد ساخت،- الفرسَ: بر پشت اسب نمد بست،- الرَّجُلُ رأسَهُ: آن مرد بهنگام داخل شدن از درب سر خود را خم كرد،- الخرقَ: شكاف را دوخت.

=أَلْبَسَ-

إلْبَاسًا [لبس] هُ: او را پوشانيد و پنهان كرد،- هُ الثّوبَ: جامه را بر او پوشانيد.

=الأَلْبَكة-

(ح) : جانورى است نشخوار كننده كه در امريكاى جنوبى زندگى مى كند، پارچه اى پشمى كه از موى (الْبَكَه) بافت مى شود.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت