فهرس الكتاب

الصفحة 711 من 1009

و بر آن (كَبْشُ القَرَنْفُل) اطلاق مى شود. اين كلمه يونانى است.

=القَرَنْفُلَة-

(ن) : يك دانه ميخك.

=القَرَنْفُول-

(ن) : مُرادف (القَرَنْفُل) است.

=القَرَنْفُولَة-

(ن) : واحد (القَرَنْفُول) است.

=القَرْنِيَّة-

(ع ا) : قرنيّه چشم، پوسته شفاف روى چشم.

=القَرْنِيَّات-

أو القَطَانِيّات (ن) : نوعى گياهان غذائى از رسته (ذَوَات الفَلْقَتَين) است كه در غذاى انسان يا حيوان و صنعت نيز بكار برده مى شود مانند باقالى، نخود، عدس، گاو دانه، نيل و بَقّم.

=القَرُور-

[قرّ] : آب سرد.

=القُرُورَة-

مُرادف (القَرَرَة) است.

=القَرُوص-

«لجامٌ قَرُوص» : لگامى كه ستور را بيازارد.

=القُرُوصَة-

زبان گزيدگى چيزى.

=القَرَوِيّ-

[قري] : منسوب به (القَريْةَ) است،- ج قَرَوِبُّون: آنكه ساكن روستا باشد.

=القَرِيّ-

ج أَقْرِيَة و أَقْرَاء و قُرْبَان [قري] : آبراهى كه از بيشه تا ميان باغ باشد، جوى آب، شير غليظ.

=القَريب-

نزديك، اين كلمه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود؛ «هُوَ قَريبٌ وَ هُمْ قَريبٌ» : «قَريبًا» ، «عَمَّا قريب» ، «فى القَريبِ» الْعَاجِل: بزودى، بزودى زود،- ج اقْربَاء و قُرّابَى: خويشاوند؛ «اقرباءُ الرَّجُلِ» : خانواده و فاميل نزديك يك شخص.

=القَرِيبَة-

ج قَرَائِب: مؤنّث (القَريب) است.

=القَرْيَة-

ج قُرّى [قري] : آبادى، دهكده، گروهى از مردم؛ «قَرْيَة الأَنصَارِ» : شهر يثرب است كه آن را (المَدِينة) نامند؛ «قَرْيَةُ النَّملِ» :

لانه مورچگان.

=القِرْيَة-

ج قِرَى [قري] : دهكده، گروهى از مردم، آبادى و ناحيه بزرگ.

=القَرِيَّة-

ج قَرَايا: لانه مورچگان، عصا، چوب بادبان كشتى كه بگونه افقى بر بالاى آن قرار گيرد.

=القَرْيَتَانِ-

[قري] : شهرهاى مكّه و طائِف.

=القَرِير-

[قرّ] : «قَريرُ العينِ» : آنكه چشمش خورسند و بى اشك باشد و يا آنچه را كه بخواهد بر آن دست يابد.

=القَرِيرَة-

[قرّ] : «عينُ قَرِيرَةٌ» : چشمى كه شاد و بى اشك باشد و آنچه را كه بخواهد ببيند.

=القَرِيح: آب خالص و مانند آن، ابر در آغاز پيدايش؛ «قَرِيحُ السَّحابَة» : باران بهنگام باريدن،- ج قَرْحَى و قَراحَى: آنكه زخمى و مجروح باشد.

=القَرِيحَة-

ج قَرائِح: آغاز هر چيزى، اوّلين آب كه از چاه برآيد،- مِنَ الإنسان: طبيعت انسان؛ «قَريحَةُ الشَّاعِر اوِ الكاتب» : قريحه شاعر و يا نويسنده در سرودن شعر يا نوشتن نثر؛ «لِفُلان قريحَةٌ جيّدة» و «هُوَ حَسَن القَريحَةِ» : فلانى در دانش و شعر خوش قريحه و پُرتوان است.

=القُرَيْدِس-

(ح) : گونه اى ماهى ريز به اندازه ملخ كه به آن (ميگو) گويند.

=القَرِيس-

سرماى سخت؛ «شَى ءٌ قَرِيسٌ» :

چيزى قديمى و كُهنه.

=قُريْش-

قبيله اى معروف از عرب است.

=القُرَيْش-

(ح) : گونه اى ماهى كه بنام «كَلْبُ الْبحر» : سگ ماهى معروف است كه داراى دندانهاى تيز و بُرنده بسان شمشير است و ساير جانوران دريائى از آن مى ترسند.

=القَرِيشَة-

پنير كم چربى و نرم كه به شكل قالب بريده نشده باشد.

=القُريْشِيّ-

آنكه منسوب به قبيله (قُريش) است.

=القُريْص-

لنگرگاه كشتى.

=القَرِيض-

بدهكار، شعر، آنچه كه شتر پس از خوردن نشخوار كند.

=القَرِيع-

ج قَرْعى: زد و خورد كننده، برنده قُرعه، بازنده قُرعه، مهتر و بزرگ، شتر نر.

=القَرِين-

ج قُرَنَاء: پيوسته شده به ديگرى، همنشين، رفيق، شوهر، نفس؛ الْقَرِينُ الْعَيْنِ»:

آنكه به چشم خود سُرمه كشيده باشد.

=القُريْنَاء-

(ن) : لوبيا.

=القَرِينَة-

ج قَرائِن: مؤنّث (الْقَرين) است، همسر؛ «قَرِينَةُ الكَلامِ» : قرينه كلام كه دلالت بر مُراد يا امرى كند؛ «دُورٌ قرائِنُ» :

خانه هائى كه رو به روى هم باشند.

=القَرَيِيّ-

[قري] : آنكه منسوب به (القَرْية) باشد.

=قَزَّ-

-قَزًّا [قزّ] : برجست،- تْ نَفْسى الشَّي ءَ وَ عَنِ الشّي ءِ: آن چيز را دلم نخواست و آن را رها كردم،- قُزًّا عَن الدَّنَسْ: چركى و پليدى را رها كرد و از آن دورى نمود.

=القَزّ (قزّ) : مص،- ج قُزُوز: آنچه كه از آن ابريشم سازند اين كلمه فارسى است؛ «دُودُ القَزّ» (ح) : كرم ابريشم.

=القَزَّاح-

فروشنده ادويه خوراكى و خوشبو.

=القِزَاز-

[قزّ] عند العامّة: شيشه. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=القَزَّار-

[قزّ] : فروشنده ابريشم،- عند العامة: پرورش دهنده كرم ابريشم، شيشه فروش، شيشه بُر.

=قَزَحَ-

-قَزْحًا القِدْرَ: در ديگ ادويه خوشبو ريخت،- الشّي ءُ: آن چيز بالا رفت،- قَزْحًا و قَزَحَانًا تِ القِدْرُ: قطرات آب و غذاى جوشيده از ديگ به بيرون آن پخش شد.

=قَزَّحَ-

تَقزِيحًا [قزح] القِدْرَ: به غذاى ديگ ادويه اضافه كرد،- الحَديثَ: سخن را به خوبى گفت و بدون آنكه دروغى بگويد تمام كرد.

=القَزْح-

ادويه خوراكى و خوشبو.

=القَزْح-

ج أَقزَاح: ادويه خوراكى، تخم پياز، فضله مار.

=القُزْحَة-

ح قُزَح: شاخه اى از رنگهاى رنگين كمان.

=القُزَحِيَّة-

(ع ا) : پرده رنگى درون چشم.

=القَزَع-

آنچه كه به گونه پاره هاى گوناگون باشد، پاره هاى كوچك و پراكنده ابر.

=القَزَعَة-

واحد (الْقَزَع) است.

=القُزَّعَة-

كاكُل يا گيسوى كودك، موى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت