و بر آن (كَبْشُ القَرَنْفُل) اطلاق مى شود. اين كلمه يونانى است.
(ن) : يك دانه ميخك.
=القَرَنْفُول-
(ن) : مُرادف (القَرَنْفُل) است.
=القَرَنْفُولَة-
(ن) : واحد (القَرَنْفُول) است.
=القَرْنِيَّة-
(ع ا) : قرنيّه چشم، پوسته شفاف روى چشم.
=القَرْنِيَّات-
أو القَطَانِيّات (ن) : نوعى گياهان غذائى از رسته (ذَوَات الفَلْقَتَين) است كه در غذاى انسان يا حيوان و صنعت نيز بكار برده مى شود مانند باقالى، نخود، عدس، گاو دانه، نيل و بَقّم.
=القَرُور-
[قرّ] : آب سرد.
=القُرُورَة-
مُرادف (القَرَرَة) است.
=القَرُوص-
«لجامٌ قَرُوص» : لگامى كه ستور را بيازارد.
=القُرُوصَة-
زبان گزيدگى چيزى.
=القَرَوِيّ-
[قري] : منسوب به (القَريْةَ) است،- ج قَرَوِبُّون: آنكه ساكن روستا باشد.
=القَرِيّ-
ج أَقْرِيَة و أَقْرَاء و قُرْبَان [قري] : آبراهى كه از بيشه تا ميان باغ باشد، جوى آب، شير غليظ.
=القَريب-
نزديك، اين كلمه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود؛ «هُوَ قَريبٌ وَ هُمْ قَريبٌ» : «قَريبًا» ، «عَمَّا قريب» ، «فى القَريبِ» الْعَاجِل: بزودى، بزودى زود،- ج اقْربَاء و قُرّابَى: خويشاوند؛ «اقرباءُ الرَّجُلِ» : خانواده و فاميل نزديك يك شخص.
=القَرِيبَة-
ج قَرَائِب: مؤنّث (القَريب) است.
=القَرْيَة-
ج قُرّى [قري] : آبادى، دهكده، گروهى از مردم؛ «قَرْيَة الأَنصَارِ» : شهر يثرب است كه آن را (المَدِينة) نامند؛ «قَرْيَةُ النَّملِ» :
لانه مورچگان.
=القِرْيَة-
ج قِرَى [قري] : دهكده، گروهى از مردم، آبادى و ناحيه بزرگ.
=القَرِيَّة-
ج قَرَايا: لانه مورچگان، عصا، چوب بادبان كشتى كه بگونه افقى بر بالاى آن قرار گيرد.
=القَرْيَتَانِ-
[قري] : شهرهاى مكّه و طائِف.
=القَرِير-
[قرّ] : «قَريرُ العينِ» : آنكه چشمش خورسند و بى اشك باشد و يا آنچه را كه بخواهد بر آن دست يابد.
=القَرِيرَة-
[قرّ] : «عينُ قَرِيرَةٌ» : چشمى كه شاد و بى اشك باشد و آنچه را كه بخواهد ببيند.
=القَرِيح: آب خالص و مانند آن، ابر در آغاز پيدايش؛ «قَرِيحُ السَّحابَة» : باران بهنگام باريدن،- ج قَرْحَى و قَراحَى: آنكه زخمى و مجروح باشد.
=القَرِيحَة-
ج قَرائِح: آغاز هر چيزى، اوّلين آب كه از چاه برآيد،- مِنَ الإنسان: طبيعت انسان؛ «قَريحَةُ الشَّاعِر اوِ الكاتب» : قريحه شاعر و يا نويسنده در سرودن شعر يا نوشتن نثر؛ «لِفُلان قريحَةٌ جيّدة» و «هُوَ حَسَن القَريحَةِ» : فلانى در دانش و شعر خوش قريحه و پُرتوان است.
=القُرَيْدِس-
(ح) : گونه اى ماهى ريز به اندازه ملخ كه به آن (ميگو) گويند.
=القَرِيس-
سرماى سخت؛ «شَى ءٌ قَرِيسٌ» :
چيزى قديمى و كُهنه.
=قُريْش-
قبيله اى معروف از عرب است.
=القُرَيْش-
(ح) : گونه اى ماهى كه بنام «كَلْبُ الْبحر» : سگ ماهى معروف است كه داراى دندانهاى تيز و بُرنده بسان شمشير است و ساير جانوران دريائى از آن مى ترسند.
=القَرِيشَة-
پنير كم چربى و نرم كه به شكل قالب بريده نشده باشد.
=القُريْشِيّ-
آنكه منسوب به قبيله (قُريش) است.
=القُريْص-
لنگرگاه كشتى.
=القَرِيض-
بدهكار، شعر، آنچه كه شتر پس از خوردن نشخوار كند.
=القَرِيع-
ج قَرْعى: زد و خورد كننده، برنده قُرعه، بازنده قُرعه، مهتر و بزرگ، شتر نر.
=القَرِين-
ج قُرَنَاء: پيوسته شده به ديگرى، همنشين، رفيق، شوهر، نفس؛ الْقَرِينُ الْعَيْنِ»:
آنكه به چشم خود سُرمه كشيده باشد.
=القُريْنَاء-
(ن) : لوبيا.
=القَرِينَة-
ج قَرائِن: مؤنّث (الْقَرين) است، همسر؛ «قَرِينَةُ الكَلامِ» : قرينه كلام كه دلالت بر مُراد يا امرى كند؛ «دُورٌ قرائِنُ» :
خانه هائى كه رو به روى هم باشند.
=القَرَيِيّ-
[قري] : آنكه منسوب به (القَرْية) باشد.
=قَزَّ-
-قَزًّا [قزّ] : برجست،- تْ نَفْسى الشَّي ءَ وَ عَنِ الشّي ءِ: آن چيز را دلم نخواست و آن را رها كردم،- قُزًّا عَن الدَّنَسْ: چركى و پليدى را رها كرد و از آن دورى نمود.
=القَزّ (قزّ) : مص،- ج قُزُوز: آنچه كه از آن ابريشم سازند اين كلمه فارسى است؛ «دُودُ القَزّ» (ح) : كرم ابريشم.
=القَزَّاح-
فروشنده ادويه خوراكى و خوشبو.
=القِزَاز-
[قزّ] عند العامّة: شيشه. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=القَزَّار-
[قزّ] : فروشنده ابريشم،- عند العامة: پرورش دهنده كرم ابريشم، شيشه فروش، شيشه بُر.
=قَزَحَ-
-قَزْحًا القِدْرَ: در ديگ ادويه خوشبو ريخت،- الشّي ءُ: آن چيز بالا رفت،- قَزْحًا و قَزَحَانًا تِ القِدْرُ: قطرات آب و غذاى جوشيده از ديگ به بيرون آن پخش شد.
=قَزَّحَ-
تَقزِيحًا [قزح] القِدْرَ: به غذاى ديگ ادويه اضافه كرد،- الحَديثَ: سخن را به خوبى گفت و بدون آنكه دروغى بگويد تمام كرد.
=القَزْح-
ادويه خوراكى و خوشبو.
=القَزْح-
ج أَقزَاح: ادويه خوراكى، تخم پياز، فضله مار.
=القُزْحَة-
ح قُزَح: شاخه اى از رنگهاى رنگين كمان.
=القُزَحِيَّة-
(ع ا) : پرده رنگى درون چشم.
=القَزَع-
آنچه كه به گونه پاره هاى گوناگون باشد، پاره هاى كوچك و پراكنده ابر.
=القَزَعَة-
واحد (الْقَزَع) است.
=القُزَّعَة-
كاكُل يا گيسوى كودك، موى