جلا دهنده شمشير.
-صَكًّا هُ: او را به سختى زد يا او را سيلى زد،- الْبَابَ: درب را بست،-- صَكَكًا الرَّجُلُ او الفرسُ: زانوى مرد يا اسب هنگام راه رفتن دچار اضطراب و لرزش شد.
=الصَّكّ-
ج أَصُكّ و صُكُوك و صِكَاك [صَكّ] :
چك، سند دارائى و قولنامه به مال و جز آن؛ «صَكُّ الاسْتِسْلَام» : برگه رسيد، قبض دريافت.
=الصَّكَّاء-
[صكّ] : مؤنث (الأَصَكّ) است.
=الصَّكَّاك-
آنكه اسناد بسيار دارد، نويسنده اسناد، نگهدارنده اسناد.
=صَلَّ-
-صَلِيلًا [صلّ] الشي ءُ: آن چيز صدا داد،- السِّلاحُ: صداى اسلحه شنيده شد،- المِسْمَارُ: ميخ كوبيده شد ولى در جاى خود نفوذ نكرد،-- صَلًّا الشّرابَ: نوشابه را صاف كرد،- الحبَّ المُخْتَلطَ بالتّراب: بر روى دانه ها كه با خاك آميخته شده بود آب ريخت تا آنها را از هم جدا كند، مشهور اين كلمه (صَوَّلَ) است.
=الصِّلّ-
ج أَصْلال [صلّ] : شمشير برنده و قاطع، پيشآمد بَد،- (ح) : مار عينكى، مار كبرى.
=صَلَا-
-صَلْوًا [صلو] فلانًا: بر پشت او زد، كمر او را با ضربه به درد آورد.
=صَلَى-
-صَلْيًا [صلي] اللحمَ: گوشت را پخت،- فُلانًا النّارَ و فيها و عَلَيْها: او را در آتش انداخت و سوزانيد،- الرّجُلَ: با خدعه و نيرنگ و مدارا او را گول زد.،- لِلصَّيد: دام براى او افكند،- لَهُ الشرَك: دام براى او نصب كرد.،- تِ الحَيّةُ: مار آماده پرش و حمله شد، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=صَلَّى-
صَلَاةً [صلو] : دُعا كرد و نماز خواند،- اللّهُ عَلَيْه: خدا بر او مبارك كند و درود فرستد،- عَلَى الميّت: بر جنازه ميت نماز خواند،- تَصْلِيةً الفرسُ: اسب در مسابقه دوّم شد.
=صَلَّى-
تَصْلِيَةً [صلي] يَدَهُ: دست خود را گرم كرد.،- الْعَصَا عَلَى النّارِ اوْ بِالنّارِ: عصا و يا چوب را بر روى آتش گردانيد تا نرم و صاف شود.
=الصَّلَا-
[صلو] : مص، و- ج صَلَوات و أَصْلَاء:
وسط كمَر و پشت انسان و يا ميان كمر هر حيوان چهار پاى ديگرى.
=الصَّلَى-
[صلي] : مرادف (الصِّلَاء) است.
=الصِّلَاء-
[صلي] : آتش، پشته آتش، شعله آتش.
=الصَّلَابَة-
سختى و خشونت، قاطعيت و استوارى.
=الصَّلَاة-
ج صَلَوات [صلو] : نيايش، عبادت، نماز، بياد خدا بودن، دعا،- مِنَ اللّهِ:
رحمت و آمرزش خدا بر بندگان.
=الصَّلَاح-
مص، صلاح و شايستگى متضاد فساد است.
=الصَّلَاحِية-
شايستگى، صلاحيت در كار.
=الصَّلَاحِيَّة-
اختصاص، ويژه گى.
=الصَّلَّاد-
«عودٌ صَلَّادٌ» : چوبى كه از آن آتش بر نيايد.
=الصَّلَاطة-
سالاد، يا پيش در آمد غذا كه معمولًا از سبزيجات و سركه و مانند آن تهيه كنند- اين كلمه ايتاليايى است.
=الصُّلَالَةُ-
[صلّ] : «صُلَالَةُ الحَبّ» :
حبوبات پاك شده از گرد و خاك.
=الصِّلَالَة-
ج أَصِلَّة [صلّ] : آستر كفش.
=صَلَبَ-
-صَلْبًا هُ: او را به دار كشيد،- العِظامَ: از استخوانها روغن درآورد،- اللَّحْمَ: گوشت را بريان كرد،- تْهُ الشَّمْسُ:
آفتاب آنرا سوزاند،- تْ عَلَيْهِ الحُمَّى: تب در او ادامه يافت و سخت شد.
=صَلِبَ-
-صَلَابَةً: خَشِن و سخت شد،- على المال: آن مرد خسيس و بخيل شد.
=صَلُبَ-
-صَلَابَةً: مُرادف (صَلِبَ) است.
=صَلَّبَ-
تَصْلِيبًا [صلب] المسيحىُّ: با دست بر بدنِ خود علامت صَلِيب زد،- اللّصَّ: دزد را به دار آويخت،- الْحَجَر: سنگ را برداشت و بلند كرد،- الشي ءُ: آن چيز سفت و يا سخت شد،- الشَّي ءَ: آن چيز را سخت و سفت نمود.
=الصُّلْب-
ج أَصْلَاب و أَصْلُب و صِلَبَة: سخت؛ «هو صُلْبٌ في دِينِهِ» : او در دين خود استوار است، فولاد، جاى سنگلاخ، ستون فقرات بدن.؛ «هُوَ مِنْ صُلْبِ فُلان» : او از دودمان يا نسل فلانى است، پاك سرشتى،- ج صِلَبَة:
نيرو، توان.
=الصَّلَب-
ج صِلَبَة و أَصْلَاب: زمين سفت و سخت، استخوان كمَر، پيه و چربى.
=الصُّلَّب-
چيز سفت و سخت، سنگ چاقو تيزكُن.
=الصُّلَّبَة-
سنگ چاقو تيزكن.
=الصُّلَّبِيّ-
مترادف (الصُّلَّب) است، آنچه كه با سنگ تيزكن صاف و نازك مى شود؛ «سِنانٌ صُلَّبِيٌ» : نيزه تيز شده.
=الصِّلَة-
[وصل] : مص، و- ج صِلَات: بخشش و كرم و پاداش.
=الصُّلَّجَة-
ج صُلَّج: پيله ابريشم.
=صَلَحَ-
-صَلَاحًا و صُلُوحًا و صَلَاحِيَةً: اصلاح شد، درست شد، بدى از او رفت،- الرَّجُلُ:
آن مرد خوب و نيكو شد.- في عملهِ: جانب مصلحت را گرفت.
=صَلُحَ-
-صَلَاحًا و صُلُوحًا و صَلَاحِيَةً: به معناى (صَلَحَ) مى باشد.
=صَلَّحَ-
تَصْلِيحًا [صلح] هُ: آنرا به وضع خوب و درستى برگردانيد و اصلاح كرد.
=الصُّلْح-
آشتى، اسمى است كه از واژه مصالحه گرفته شده و در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود.، عند ارباب السياسة: و در اصطلاح سياسى به معناى پايان جنگ بر مبناى شروطى است كه آنرا (شُرُوط الصُّلْح) نامند.
=صَلَدَ-
-صُلُودًا الزندُ: فندك صدا كرد ولى روشن نشد،- تِ الأرضُ: زمين سفت و سخت شد.
=الصَّلْد-
ج أَصْلَاد: سفت و نرم، چيزى كه بر روى آن مو و غيره روئيده نمى شود؛ «رأسُ