آب كشند.
ج مَنَازِل [نزل] : جاى فرود آمدن، خانه، آبشخور.
=المَنْزِلَة-
ج مَنازِل [نزل] : جاى فرود آمدن، مرتبه و مقام؛ «لَهُ مَنْزِلَةٌ عند الأمير» : نزد امير مقام و منزلتى دارد؛ «هو رفيعُ المَنْزِلَة» : او عاليمقام است، خانه، و در علم حساب مرتبه ارقام است.
=المُنَزَّلَة-
[نزل] (ط) : غذائى كه از گوشت و بادنجان تهيه مى شود.
=المَنْزُور-
[نزر] : بسيار اندك و ناچيز.
=المَنْزُوع-
[نزع] : مفع؛ «الْوَلدُ المَنْزُوع» در زبان متداول بمعناى جوان فاسد و بى تربيت است.
=المَنْزُوف-
[نزف] : آنكه بسيار از وى خون جارى شده باشد، آنكه از فرط تشنگى رگهاى او سفت و زبان او خشك شده باشد، كسى كه خرد خود را از دست داده باشد.
=المَنْزُول-
[نزل] : مهمانخانه، مهمانسرا.
=المِنْسَاة-
[نسأ] : مرادف (المِنْسَأَة) است.
=المَنْسَاة-
[نسأ] : مرادف (المِنْسَأَة) است.
=المِنْسَاج-
[نسج] : دستگاه بافندگى پارچه.
=المِنْساس-
[نسّ] : مرادف (المِنَسَّة) و بمعناى چوبدستى است.
=المُنْسَاق-
[سوق] : پيرو، نزديك، كوه بلند و شيب دار.
=المَنْسَأَة-
[نسأ] : مرادف (المِنْسَأة) است.
=المِنْسَأَة-
[نسأ] : چوبدستى و عصاى بلند كه چوپان در دست مى گيرد.
=المِنَسَّة-
[نسّ] : عصا و چوب دستى.
=المَنْسَج-
[نسج] : كارگاه بافندگى.
=المَنْسِج-
[نسج] : مرادف (المَنْسَج) است،- مِن الدّابة: ظاهر سر دو كتف تا بيخ گردن ستور.
=المِنْسَج-
[نسج] : دستگاهى كه بر روى آن پارچه بافته مى شود،- من الدّابة: مرادف (المَنْسِج) است.
=المُنْسَجِر-
[سجر] : «شَعْرٌ مُنْسَجِرٌ» : موى بلند و افشان.
=المُنْسَجِم-
[سجم] : متناسب و همنواخت.
المَنْسِر
(ج) مَنَاسِر [نسر] : مرادف (المِنْسَر) است.
=المِنْسَر-
ج مَنَاسِر [نسر] : نوك پرندگان شكارى، و در اصطلاح نظامى گروهى از لشكر كه در پيشاپيش ارتش حركت كنند.
=المُنْسَرِب-
[سرب] : آبى كه با شتاب روان باشد، بلند.
=المُنْسَرِح-
[سرح] : يكى از بحور شعر است كه وزن متداول آن: مُسْتَفْعِلُنْ فاعِلاتٌ مُفْتَعِلُنْ است.
=المِنْسَع-
[نسع] : باد شمال.
=المِنْسَعَة-
[نسع] : زمينى كه در آن گياهان نمو نموده و بلند شوند.
=المِنْسَغَة-
[نسغ] : بسته اى از سوزن كه با آنها خال كوبى كنند، بسته اى از پرهاى دم پرنده يا از آهن كه نانوا بوسيله آن بر روى نان نقش و نگار زند.
=المَنْسِف-
ج مَنَاسِف [نسف] : دهان خر.
=المِنْسَف-
ج مَنَاسِف [نسف] : غربال بزرگ، غربال.
=المِنْسَفَة-
[نسف] : ابزارى كه با آن ساختمان را خراب كنند، غربال، سرند.
=المَنْسَك-
ج مَنَاسِك [نسك] : جائيكه بدان عادت و خو گرفته باشند، آداب مناسك حج، مناسك حج، جائيكه در آن قربانى ذبح شود.
=المَنْسِك-
ج مَنَاسِك [نسك] : آداب مناسك حج، مناسك حج، جاى ذبح و قربانى.
=المُنْسَلَخ-
[سلخ] : «مُنْسَلَخُ الشهرِ» : پايان ماه.
=المَنْسِم-
ج مَنَاسِم [نسم] للإِبل: همانند ناخن انسان است و يا اينكه كناره كف پاى شتر و يا شتر مرغ و مانند آنهاست، نشانه، راه، مذهب و چهره.
=المَنْسُوب-
ج مَنَاسِيب [نسب] : مفع، بلندى و برترى، مستوى و هموار؛ «منسوبُ البحرِ» :
سطح در پا و مستواى آن؛ «ارتفعت المياه فوق مَنسُوبِها» : آب در مستواى خود بالا رفت؛ «شِعْرٌ مَنْسُوبٌ» : غزل شعرى؛ «خطٌّ منسوبٌ» :
خط قاعده دار.
المَنْسِيّ-
[نسي] : مفع، آنچه كه فراموش شده باشد، آنكه عصب سياتيك او آسيب ديده باشد.
=المِنْشَار-
ج مَنَاشِير [نشر] : ارّه نجّارى، چوب درو گندم و دانه ها،- (ح) : ارّه ماهى كه به آن (بومنشار) گويند.
=المِنْشَال-
ج مَنَاشيل [نشل] : مرادف (المِنْشَل) است.
=المَنْشَأ-
[نشأ] : جاى روئيدن گياه، جاى تأسيس، نژاد و اصل.
=المَنْشَأَة-
[نشأ] : جاى پرورش؛ «مولدي و مَنْشَئي في بني فلان» : زادگاه و پرورش من در قبيله فلان است.
=المِنْشَل-
ج مَنَاشِل: چنگك كه با آن گوشت را از ميان ديگ بيرون مى كشند.
=المَنْشَب-
[نشب] : جاى بر پا شدن امرى مانند جنگ و غيره.
=المِنَشَّة-
[نشّ] : ابزار مگس پرانى، مگس پران.
=المَنْشَر-
[نشر] : مص، جاى گستردن و پهن كردن جامه ها و مانند آن، جاى گستردن چوب و تخته.
=المَنْشَط-
[نشط] : خوشخوئى و علاقمندى به كار بر خلاف آنكه علاقمند بكار نيست.
=المِنْشَط-
[نشط] : بسيار با نشاط.
=المُنَشِّف-
[نشف] : «ناقةٌ مُنَشِّفٌ» : ماده شترى كه گاهى شير مى دهد و گاهى شير ندارد و اين در موقعى است كه وضع حمل آن نزديك باشد.
=المِنْشَفَة-
ج مَنَاشِف [نشف] : دستمال و حوله.
=المَنْشَق-
ج مَنَاشِق [نشق] : بينى.
=المَنْشَقَة-
[نشق] : انفيه دان.
=المَنْشَلَة-
[نشل] : جاى زير انگشتر بر انگشت.
=المَنْشَم-
[نشم] : ماده عطرى است كه بدشوارى كوبيده و سابيده مى شود.