فهرس الكتاب

الصفحة 427 من 1009

=الذَّفَرَة-

مترادف (الذَّفَر) است.

=الذَّفِرَة-

مؤنث (الذّفِر) است،- (ن) : نام گياهى است.

=ذَفَّف-

تَذْفيفًا [ذفّ] جِهازَ راحلتهِ: اسباب و اثاث ستور يا شتر خود را كم كرد،- الجَرِيحَ: بر زخمى يورش برد و او را كُشت.

=ذَقَنَ-

-ذَقَنًا هُ: بر روى چانه ى او زد،- على يَدِهِ او عَصَاهُ: چانه ى خود را بر روى دست يا عصاى خود نهاد.

=ذَفَّنَ-

تَذْقِينًا على يده أو عصاهُ: چانه بر روى دست يا عصاى خود نهاد.

=الذَّقَن-

ج أذْقَان (ع ا) : چانه، زنخ.

=الذَّقَن-

ج أذْقَان: مترادف (الذّقَن) است.

=ذَكَا-

-ذُكُوًّا و ذَكًا و ذَكاءً [ذكو] تِ النارُ:

شعله ى آتش بسيار شد،- تِ الشمسُ:

گرماى آفتاب زياد شد،- تِ الحربُ: آتش جنگ بر افروخته شد،- ذَكَاءً المسكُ: بوى مشك پراكنده شد،- ذَكًا و ذَكَاةً الذَّبِيحَةَ:

گوسفند ذَبيحه را قربانى كرد.

=ذَكَى-

-ذَكَاءً [ذكو] : تيزهوش و با فراست شد.

=ذَكَّى-

تَذْكِيَةً [ذكو] النّارَ: آتش روشن كرد،- الحربَ: آتش جنگ را برافروخت،- الذبيحةَ: گوسفند ذبيحه را قربانى كرد،- الرّجلُ: آن مرد پير و سالخورده شد.

=الذَّكَا-

[ذكو] : پاره آتش روشن، آنچه كه ذبح شود.

=ذُكَاءُ-

[ذكو] : اسم علم است براى (الشمس) و غير منصرف است.

=الذَّكَاء-

[ذكو] : مص، هوشمندى، تيزهوشى.

=الذَّكَاة-

[ذكو] : مترادف (الذَّبح) است.

=ذَكَرَ-

-ذِكْرًا و تَذْكارًا اللّهَ: خداوند را ذِكر و تسبيح گفت، نام خدا را بر زبان آورد،- الشّي ء: آن چيز را در ذهن خود سپرد،- الأمرَ: آن امر را دانست،- حقَّ فلانٍ: حق فلانى را حفظ و نگهدارى كرد،- لِفُلانٍ حديثًا: سخنى به فلانى گفت،- هُ بِالخير او بِخيْرٍ: درباره او سخن به نيكى گفت؛ «تَقَدُّمٌ يُذكَرُ» : پيشرفت قابل ملاحظه ى، شايسته ى ستايش است؛ «لَا يُذكَرُ» : ناشايسته، ناچيز و بى ارزش.

=ذَكَّرَ-

تَذْكِيرًا هُ الشي ءَ و بالشي ءِ: آن چيز را بياد او آورد،- القومَ: آن قوم را پند داد و نصيحت كرد الكلمةَ: كلمه را مذكر آورد.

=الذُّكْر-

تذكّر، يادآورى.

=الذِّكْر-

مص، آنچه كه در ذاكره از صورتها و شكلها حفظ شود، اشاره؛ «امْرٌ لَا بُدَّ مِن ذِكْرِهِ» : امرى كه ناچار بايد به آن اشاره كرد؛ «السالِفُ الذِّكْر» : آنچه كه قبلًا به آن اشاره شده است؛ آنچه كه قبلًا گفته شد، دعا و نياز بدرگاه خداوند، شرف و بزرگى، شهره و آوازه؛ «له ذِكْرٌ في الناس» : او در ميان مردم معروفيت دارد، ستايش؛ «اشَادَ بِذِكرِه» : بياد او شد، درباره ى او سخن ستايش آميز گفت؛ «ذكْرُ المَيِّت» : يادبود نام مرده پس از مردنش بر سر زبانها؛ «السعيدُ الذِّكرِ» : مرده ى نكونام؛ «على ذِكْرِ كَذَا» :

بمناسبت چيزى؛ «ذِكْرُ الحَقِّ» : چك يا سند و قباله و عهدنامه و برات،- ج ذُكُورُ حُقُوق، در اين باره (ذُكُورُ حقٍّ) نيز آمده است؛ «الذِّكْر من الرّجال» : مرد نيرومند و دلير و پر توان؛ «الذكْرُ من القولِ» : سخن متين و استوار؛ «الذكرُ من المَطَرِ» : باران سخت و شديد.

=الذَّكرَ-

ج ذُكُور و ذُكُورَة و ذُكْرَان و ذِكَار و ذِكَارَة و ذِكَرَة: مرد، نر، خلاف (الأنثى) است،- من النخلِ: نخلى كه بار ندهد،- من الحديد: بهترين نوع آهن كه خلاف آن الأنِيث) است،- من النّحاس:

مس سخت كه خوب كوبيده نشود؛ «سَيْفٌ ذَكَرٌ» : شمشيرى كه تيغه ى آن از بهترين نوع آهن و متن آن از آهن معمولى است؛ «مَطَرٌ ذَكَرٌ» : باران تند و سخت؛ «ذُكُورُ البَقلِ» : گياهانى كه سفت و غليظ و مايل به تلخى شده باشد. اين تعبير بر خلاف گياهان (الأَحْرار) است كه خورده مى شوند.

=الذَّكِر-

آنكه ذاكره يا حافظه ى خوب داشته باشد، آنكه بسيار از او ياد كنند.

=الذِّكْرَى-

ج ذِكْرَيات: ذِكر گفتن با زبان يا قلب، به معناى (الاذِّكار) و (التَّذْكِير) است؛ «الذَّكْرَيات» : خاطره ها بر حوادثى كه گذشته باشد.

=الذُّكْرة-

شهرت، سر تيشه و مانند آن كه از فولاد باشد؛ «ذُكْرَة السيفِ» : تيزى و برندگى شمشير.

=الذِّكْرَة-

ياد داشتن، اين واژه متناقض (النِّسْيَان) است.

=الذَّكِرَة-

«امرأةٌ ذَكِرَةٌ» : زنى كه به مرد شباهت داشته باشد.

=ذَكُو-

-ذَكَاءً [ذكو] : مترادف (ذَكَى) است.

=الذُّكْوَة-

[ذكو] : آنچه كه در آتش افكنده شود.

=الذَّكُور-

مترادف (الذَّكِر) است.

=الذُّكُورة-

حالت و صفت مردى كه بر خلاف (الانوثة) است.

=ذَكِيَ-

-ذَكَاءً [ذكو] : مترادف (ذَكَى) است.

=الذَّكِيّ-

[ذكو] : آنكه بسيار خوشبوى از عطر باشد،- ج أذْكِياء: باهوش و زود فهم.

=الذُّكْيَة-

مترادف (الذكْوَة) است.

=الذَّكِيَّة-

مؤنث (الذكِيّ) است.

=الذَّكِير-

مترادف (الذكِر) است،- من الرِّجَال: مرد بزرگمنش كه خوارى نپذيرد،- من الحديد: بهترين نوع آهن.

=الذِّكَّير-

مترادف (الذَّكِر) است.

=ذَلَّ-

-ذُلًّا و ذِلَّةً و ذَلَالَةً و مَذَلَّةً [ذلّ] : خوار و زبون شد. اين واژه ضد (عَزَّ) است،- ذُلًّا و ذِلًّا البعيرُ: شتر رام شد؛ «ذَلَّت لهُ القَوَافِي» :

براى او قافيه هاى شعر آسان شد و پياپي آمد.

=الذُّلّ-

مص، رام شدن و مطيع شدن، نرمي و فروتنى.

=الذِّلّ-

مص، مهربانى و لطف و نرمى؛ «ذِلُّ الطّريق» ج أذْلَال: كوچه يا خيابان كه بر اثر پاى خوردن زياد نرم و صاف شده باشد.

=الذُّلَّان-

ج أذِلَّاء و أذِلَّة و ذِلَال [ذلّ] : مترادف

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت