كه سالها عمر مى كند يا اينكه چندين بار ميوه مى دهد.
مَعْمَعَةً [معمع] : با شتاب كار كرد،- القومُ: جنگ سختى كردند، در گرماى طاقت فرسا براه افتادند،- الشي ءُ المحرّقُ:
چيزى كه در شعله آتش مى سوخت صدا كرد،- تِ السماءُ المطرَ على الأرضِ: آسمان يكباره باريد و در سطح زمين اثر گذاشت،- الرجُلُ: كلمه مَعْ را در سخن خود بسيار بكار برد.
=المَعْمَعَانُ-
[معمع] : گرما يا سرماى سخت،- من الأَيّام: روزهاى بسيار گرم.
=المَعْمَعَانيّ-
[معمع] من الأَيّام: روزهاى بسيار گرم.
=المَعْمَعَة-
[معمع] : مص،- ج مَعَامِع: صداى سوختن نيزار و مانند آن، صداى قهرمانان در جنگ، شدت گرما؛ «المَعَامِع» جنگها و فتنه ها.
=المَعْمَل-
ج مَعَامِل [عمل] : كارگاه، كارخانه.
=المُعَمَّم-
[عمّ] : مرد بزرگوار و مهتر قوم.
=المَعْمُودِيَّة-
[عمد] : مراسم غسل تعميد كودك در مذهب مسيحيان. اين كلمه سريانى است و يا اينكه از كلمه (العَمَد) بمعنى خيس كردن گرفته شده است.
=المَعْمُور-
[عمر] : جاى پر از جمعيت و آباد، جهان؛ «فى كلِّ أنحاء المَعْمُورِ» : در همه جاى جهان.
=المَعْمُورَة-
[عمر] : مؤنث (المَعْمُور) است، جهان.
=المَعْمُول-
[عمل] : مفع،- بهِ: روال كار، كار معمولى، كلوچه.
=المَعْمُولَة-
[عمل] : مؤنث (المعمول) است، يك دانه كلوچه.
=المَعْمِيَة-
[عمي] : مفرد (المَعَامي) است و بمعناى زمينهاى ناشناخته كره زمين است.
=مَعَنَ-
-معنًا الماءُ: آب روان شد،- المطرُ الأرضَ: باران پياپى باريد و زمين را سيراب كرد،- الفرسُ: اسب در دويدن خود گامهاى بلند برداشت،-- مَعْنًا النّعمة:
كفران نعمت كرد.،- بالحقِّ: حق را مُنكر شد، به حق اقرار كرد.
=مَعِنَ-
-مَعَنًا المكانُ أو النبتُ: آن مكان يا گياه سيراب شد.
=مَعُنَ-
-مُعُونًا الماءُ: آب به آرامى روان شد،- المَطَرُ الأرضَ: باران زمين را سيراب كرد،- الفَرَسُ: اسب هنگام حركت شتاب كرد.
=المَعْن-
مص، هر چه كه از آن استفاده شود، آب راكد بر روى زمين، كار آسان، خوارى، بسيار، كم، دارنده مال، كم مال، بلند، كوتاه، چرم سرخ رنگ.
=المِعَنّ-
[عنّ] : كسى كه در كارى كه باو ربط نداشته باشد دخالت كند، سخنور.
سخنران.
=المَعْنى-
ج مَعَانٍ [عني] : مقصود از چيزى؛ «مَعْنى الكلمةِ» : مدلول كلمه؛ «معنى الكلامِ» : مضمون كلام.
=المُعَنَّى-
[عني] : آنكه باو تكليفى شاق بشود، گونه اى شعر ناموزون.
=المَعْناة-
[عني] : «مَعْناةُ الكلام» : معناى كلام.
=المِعَنَّة-
[عنّ] : مؤنث (المِعَنّ) است.
=المُعَنَّسَة-
ج مُعَنَّسَات و مَعَانِس [عنس] :
دخترى كه خانواده اش او را از ازدواج منع كنند.
=المَعْنَفَة-
[عنف] : آنچه كه باعث عنف و آزار شود.
=المُعَنْفِص-
[عنفص] : آنكه مُدعى چيزى باشد كه ندارد، مرد خود پسند. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=المُعْنِق-
ج مَعَانِيق [عنق] : شتاب كننده، آنچه كه سفت و بر آمده از زمين باشد.
؛ «رجُلٌ مُعْنِقٌ» : مرد گردن دراز.
=المِعْنَقَة-
[عنق] : گردن بند.
=المَعْنَوِيّ-
[عني] : منسوب به معنى، خلاف مادى.
=المَعْنَوِيَّات-
[عني] : آنچه كه خلاف ماديات است، حالت نفس و باطن؛ «معنوِيّات الجُنُودِ» : حالت درونى سربازان.
=المَعْنِيّ-
[عني] : «مَعْنيُّ الكلامِ» : معناى كلام.
=المَعْنِيّ-
[معن] : بسيار دارنده مال، كم در آمد و كم مال.
=المَعْنِيَّة-
[عني] : «مَعْنِيَّةُ الكلام» : معنا و مفهوم كلام.
=المَعْهَد-
ج مَعَاهِد [عهد] : جاى ويژه و معروف چيزى، جاى بازگشت مردم.
كانون تعليماتى.
=المَعْهُود-
[عهد] : مفع معروف، شناخته شده.
=المَعْو-
[معو] : رطب خشك شده.
=المِعْوَان-
ج مَعَاوِين [عون] : كمك كننده خوب، كسيكه بمردم كمك بسيار كند.
=المَعُوج-
[معج] : «فَرَسٌ مَعُوجٌ» : اسب تندرو و منظّم؛ «ريحٌ مَعُوجُ» : باد تند گذر.
=المُعْوَجّ-
[عوج] : كج شده.
=المُعَوَّج-
[عوج] : مفع، آنچه كه بر روى آن عاج نصب شده باشد.
=المَعُود-
[عود] : اسم مفعول است از (عادَ المريضَ) : از بيمار عيادت كرد.
=المُعَوَّذ-
[عوذ] : مفع، جاى گردن بند، چراگاه شتران.
=المُعْوَز-
[عوز] : مرادف (المُعْوِز) است.
=المُعْوِز-
[عوز] : بينوا و مستمند كه بى چيز شده باشد.
=المَعُوضَة-
[عوض] : مرادف (العِوَض) است بمعناى بدل و جايگزين.
=المُعْوِل-
[عول] : آزمند و حريص.
=المِعْوَل-
ج مَعَاوِل [عول] : تيشه، كلنگ.
=المَعُول-
[عول] : بى چيز و مستمند.
=المُعَوَّل-
[عول] : مورد يارى و اطمينان و اعتماد.
=المَعُون-
[عون] : مرادف (المَعُونة) است.
=المَعُونَة-
[عون] : يارى و كمك كردن.
=المَعُوه-
[عوه] من المواشي و غيرها: مرادف (المَعْيُوه) است.
=المِعَوِيّ-
[معو] : منسوب به المِعَى است