-شَرْخًا و شُرُوخًا نابُ البعيرِ: دندان شتر لثه را شكافت و بيرون آمد،- شُرُوخًا الصَّبِيُّ:
آن پسر بچه جوان شد،- شَرْخًا هُ بِالعَصَا وَ غيرِهَا: او را با چوب دستى و جز آن سخت زد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّرْخ-
مص،- ج شُرُوخ: اصل، آغاز هر كارى، آغاز جوانى و نشاط آن؛ «هو في شَرْخِ الشبَابِ» : او در آغاز و نشاط جوانى است.
=شَرَدَ-
-شَرْدًا و شُرُودًا و شُرَادًا و شِرَادًا: رميد،- على اللّهِ: خدا را نافرمانى كرد.
=شَرِّد-
تَشْرِيدًا هُ: او را رمانيد و دور كرد،- شَمْلَهُمْ: جمع آنها را پراكنده كرد،- بفُلانٍ: عيبهاى فلانى را به مردم گفت.
=الشَّرْد-
مص،- عِندَ العَامّة: و در زبان متداول بارانى است كه باد آنرا بداخل خانه ها كشاند.
=الشِّرْذِمَة-
ج شَرَاذِم و شَرَاذِيم [شرذم] : گروهى كوچك از مردم؛ «لَقيتُ شِرْذِمَةً مِنَ العَسْكر» :
به گروهى كوچك از لشكريان برخورد كردم؛ «ثيابٌ شَرَاذِم» : جامه هاى پاره.
=شَرَّرَ-
تَشْرِيرًا [شرّ] فلانًا: فلانى را نسبت شر داد، او را راند، آبروى او را برد،- اللّحمَ او الثَوبَ: گوشت يا جامه را در معرض آفتاب يا هوا قرار داد تا خشك شود.
=الشَّرَر-
شراره هاى آتش.
=الشَّرَرَة-
واحد (الشَّرَر) است.
=شَرَسَ-
-شَرْسًا هُ: با سخنان درشت وي را اندوهگين كرد،- النَّاقةَ: ماده شتر را با مهار كشانيد،- تِ الْمَاشِيَةُ: ستوران بسيار خوردند.
=شَرِسَ-
-شَرَاسَةً و شَرَسًا و شَرِيسًا: بدخلق و خوى شد،- شَرَسًا تِ الْمَاشِيَةُ: ستوران خارهاى ريز را خوردند.
=الشَّرْس-
خارهاى ريز.
=الشِّرْس-
مترادف (الشرْس) است.
=الشَّرَس-
مص، خار كوچك و ريز.
=الشَّرِس-
بد اخلاق.
=الشَّرْسَاء-
مؤنث (الأَشْرَس) است، ابر سفيد و نازك.
=الشُّرْسُوف-
ج شَرَاسِيف [شرسف] (ع ا) : سر استخوان دنده به طرف شكم.
=الشِّرْش-
ج شُرُوش عند العامَّة: ريشه هاى درخت كه در زمين گسترده شود. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- عِندَ الْعَامّة: و نيز در زبان متداول بر يكى از رگهاى بدن اطلاق مى شود.
=شَرْشَرَ-
شَرْشَرَةً [شرشر] الشي ءَ: آن چيز را بريد و پاره كرد، او را گاز گرفت و لرزاند،- السّكِّينَ: چاقو را با سنگ تيز كرد،- تِ المَاشِيةُ النَّباتَ: ستور گياهان را چريد،- المَاءَ: آب را بتدريج مقطر كرد.
=الشَّرْشَر-
[شرشر] (ن) : گياهى است كه بر روى زمين گسترده مى شود و خار ندارد؛ «شِوَاءٌ شَرْشَرٌ» : چيز بريانى كه از آن روغن بچكد.
=الشِّرْشِر-
(ن) : مترادف (الشرْشَر) است.
=الشَّرْشَرَة-
(ن) : واحد (الشرْشَر) است.
=الشِّرْشِرَة-
يك پاره از چيزى،- (ن) : واحد (الشرْشِر) است.
=الشَّرْشَف-
ج شَرَاشِف: ملافه، ملحفه، روتختى. اين واژه فارسى است.
=الشُّرْشُور-
ج شَرَاشِير [شرشر] (ح) : نام پرنده ايست كه به آن (البِرْقِش) گويند.
=شَرَطَ-
-شَرْطًا عليهِ في بيعٍ و نحوِه: با او در خريد و فروش و مانند آن شرط كرد،- الْجِلدَ: پوسترا نيشتر زد تا خون يا چرك جمع شده از زير آن بيرون آيد،- الثَوبَ: جامه را شكافت. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=شَرِطَ-
-شَرَطًا: در كار سنگينى افتاد.
=شَرَّطَ-
تَشْرِيطًا الجلدَ: پوست را نيشتر زد،- الشّي ءَ: آن چيز را بست.
=الشَّرْط-
مص،- ج شُرُوط: شرط، التزام به كارى؛ «شَرْطَ انْ» :؛ «بِشَرْطِ او على شَرْطِ أنْ» :
مشروط بر اينكه؛ «بدونِ قَيْدٍ او شَرْطٍ» : بدون هيچگونه قيد و شرطى،- عِندَ النُّحَاة: و در نزد نحويان عبارت از وقوع كلمه در محل شرط است كه معمولًا به وسيله ى أدوات شرط انجام مى پذيرد مانند (انْ زُرْتَنِي زُرْتُكَ) يا بطور مقدّر مانند (ادْرُسْ تَحْفَظْ) ،- ج اشْرَاط:
مرد پست و فرومايه.
=الشُّرَط-
اولين گروه لشكر كه وارد جنگ مى شود.
=الشَّرَط-
ج أَشْرَاط: علامت، نشانه، آغاز هر چيزى، هر آبراهه ى كوچكى، چيزهاى بىرزش؛ «الأَشْرَاط» : مردم پست و فرومايه، بزرگان مردم، اشراف.
=الشُّرْطَة-
آن چه كه شرط شود، افراد پليس؛ «شُرْطَةُ كلِّ شي ءٍ» : بهترين هر چيزى.
=الشِّرْطَة-
ج شَرَاطِيط: يك قواره پارچه. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=شَرْطَنَ-
شَرْطَنَةً هُ: او را به درجه ى كهنوت ترفيع مقام داد. اين واژه يونانى است.
=الشَّرْطُونِيَّة-
كتابى است شامل جشنهاى مذهبى و كليسائى كه بوسيله ى اسقف در اختيار مردم قرار مى گيرد.
=الشُّرْطِيّ-
واحد (الشرْطُة) است بمعناى پاسبان.
=شَرَعَ-
-شَرْعًا للقوم: براى آن قوم قانون وضع كرد،- لَهُم الطَّريقَ: راه به آنها نشان داد و راهنمائى كرد،- الرجُلُ: حق را آشكار كرد و باطل را زدود،- البَيتُ: خانه بر سر راه قرار گرفت،- البَابَ الى الطَّرِيقِ: درب خانه را به طرف خيابان باز كرد،- الحَبْلَ: دو طرف رسن را به داخل دسته ى دلو و مانند آن كرد،- الشي ءَ: آن چيز را بالا برد،- شَرْعًا و شُرُوعًا يَضربُ: شروع به زدن كرد (در اينجا از افعال مقاربه است) ،- الأمرَ: آن كار را آغاز كرد،- في الأَمرِ: به آن كار مبادرت كرد،- الطّريقُ: راه آشكار شد،- الرّماحَ: نيزه را به سوى چيزى محكم كرد و نشانه گرفت،- فُلانٌ عَلَينَا: فلانى به ما نزديك شد،- الوَارِدُ:
آب را با دهان نوشيد،- في الْمَاءِ: بدرون آب رفت يا با دو دست خود آب نوشيد،- بِفُلانٍ: فلانى را وارد آب كرد،- المَاشِيَة:
ستور را به درون آب برد.
=شَرَّعَ-
تَشْرِيعًا الطريقَ: راه را نمايان ساخت،- السَّفِينةَ: براى كشتى بادبان ساخت،- هُ