هديه اى داد،- عَنهُ الهَمَّ: اندوه را از دلِ وى بيرون كرد،- جلوةً بتثليث الجيمِ و جَلاءً العروسَ على زَوجها: عروس را براى شوهرش آرايش كرد.
-جَلْيًا [جلي] السيفَ: شمشير را جَلا داد.
تَجْلِيَةً [جلو] فلانًا و عن فلانٍ الأَمْرَ: آن كار را از براى او روشن و آشكار كرد،- عَن ضَميره: درون و باطن او را دريافت،- الزوجُ عروسَهُ هديَّةً: به هنگام ازدواج داماد به عروس هديه اى داد،- بِنَظَرِهِ: به آن چيز نظر افكند.
تَجْلِيَةً [جلي] الأَمْرَ: آن امر را آشكار كرد.
=الجَلَا-
[جلو] : روشن و آشكار؛ «ابْنُ جَلَا» :
فرزند مردى روشن بين و بزرگوار، بامداد، ماه.
=الجُلَّى-
ج جُلَل [جلّ] : مؤنث (الأَجَلْ) است به معناى بزرگتر، امرى سخت و پيش آمدى بزرگ و ناگوار.
=الجَلَاء-
[جلو] : مص، امرى روشن، وضوح، پديدارى.
=الجِلَاء-
[جلو] : مترادف (الكُحْل) است به معناى سُرمه.
=الجَلَائِف-
سيل ها.
=الجُلَاب-
گُلاب، شربت گُلاب. اين واژه فارسى است.
=الجُلَّاب-
گُلاب، آب مَويز.
=الجَلَّاب-
آنكه بردگان را براى فروش از شهرى به شهرى ديگر بَرَد، مرد پُرگو و بد اخلاق كه با صداى بلند بسيار سخن گويد.
=الجِلَاتِين-
(ك) : ماده اى است چسبناك كه از عُصاره بافتهاى حيوانى بدست مىيد. اين واژه لاتينى است.
=الجَلَاجِل-
زنگهاى كوچك.
=الجَلَّاد-
ج جَلَّادون: جلّاد، آنكه تازيانه زند، آنكه شمشير بدست باشد، دژخيم، شكنجه گر، پوست فروش، كارگرى كه پوستها را براى دبّاغى آماده كند، كارگرى كه پوست يا چرمهاى كهنه را در كفّاشى و صَحّافى كتاب بكار برد، سَلّاخ.
=الجَلَادَة-
شكيبائى، نيرو، سختى، مقاومت.
=الجَلَّادَة-
توده هاى برف و يخ كه بر روى كوههاى بلند باشد.
=الجُلَاف-
گِل.
=الجَلَال-
[جلّ] : مترادف (الجَليلْ) است، بزرگى و بزرگوارى؛ «ذو الجَلَالِ» : دارنده جلال و بزرگى. اين تعبير در وصف خداوند متعال مى باشد.
=الجُلَّال-
[جلّ] : مترادف (الجَليل) است.
=الجَلَالَة-
[جلّ] : مص، بزرگى قَدر، لقب پادشاه؛ «يا صاحبَ الجَلَالَة» : اى پادشاه.
=الجُلَامة-
آنچه از پشم كه چيده يا بُريده شود.
=الجَلَاهِق-
جسم كوچك و كُروى كه از گِل يا سُرب تهيه مى شود. اين واژه فارسى است.
=جَلَبَ-
-جَلْبًا و جَلَبًا هُ: آن را كِشانيد و آورد،- القومَ: آن قوم را گِردآورى كرد،- لِأَهْلِهِ: براى خانواده خود كسبِ معاش كرد،- الرَّجُلُ: آن مَرد كشيده شد،- القومُ:
آن قوم براى جنگ از هر سوى گِرد هم آمدند،- الدمُ: خون خشك شد،- الجَرحُ:
زخم خوب شد،-- جَلْبًا عليهِ: بر او گناه و ستم كرد.
=جَلِبَ-
-جَلَبًا: فراهم شد، جمع شد.
=جَلَّبَ-
تَجْلِيبًا القومُ: آن قوم سر و صدا و فرياد به راه انداختند،- عَلَى الفَرَس: اسب را براى دويدن نهيب داد.
=الجُلْب-
ابر بدون باران، تاريكى شب.
=الجَلْب-
مص، گناه، جنايت، آوردن، احضار؛ «مذَكَّرَةَ جَلْب» : برگه جلب از سوى دادگاه، احضاريه.
=الجَلَب-
مص، آميخته شدن صداها درهم،- ج أَجْلاب: آنچه از شهرى به شهر ديگر بُرده شود،- ج جَلائِب: چيزهاى جلب شده يا آورده شده.
=الجِلْبَاب-
ج جَلَابِيب [جلبب] : پيراهن يا جامه فراخ و گُشاد.
=الجِلِبَّاب-
ج جَلَابِيب [جلبب] : مترادف (الجِلْبَاب) است.
=الجُلْبَان-
(ن) : گياهى است از رسته (القَطّانيّات) و داراى گونه هاى بسيارى است كه براى دانه و علف آن كِشت مى شود.
=الجُلُبَان-
(ن) : مترادف (الجُلْبَان) است، انبان.
=جَلْبَبَ-
جَلْبَبَةً و جِلْبَابًا هُ: بر او جامه گُشاد پوشانيد.
=الجُلْبَة-
ج جُلَب: پوست كه هنگام بهبودى زخم بر روى زخم درآيد، پوست خام كه بر روى پالان كِشند، پاره اى ابر، پاره اى علف پراكنده، درختان خاردار سبز، سنگهاى افتاده بر روى هم كه راه ستوران را بندد، «جُلْبَةُ الشتاء» : سختى زمستان.
=الجَلَبَة-
آميخته شدن صداها در يكديگر،- (طب) : ريشه گياهى است كه از آن در بعضى داروهاى مُسهِل مورد استفاده قرار مى گيرد.
=الجُلْبُوط-
جوجه پرنده قبل از آنكه پَر درآورد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الجُلَّة-
ج جِلَال و جُلَل: سَبد بزرگى كه از برگ خُرما تهيه كنند.
=جَلْجَلَ-
جُلْجَلَةً الرجُلُ: آن مَرد صداى بلند كرد،- السحابُ: از ابر صداى رعد درآمد،- البعيرَ: بر شتر زنگوله بست.
=الجُلْجُل-
واحد (الجَلاجِل) است، دانه يا جوش كه در پلكِ چشم پديد آيد، گُل مُژه.
اين كلمه را در زبان متداول (الشَّحاذ) گويند.
=الجُلْجُلَان-
ميوه يا تخم گشنيز است، دانه كُنجد.
=الجُلْجُلَة-
اين واژه عبرى است به معناى (الجُمْجُمَة) و نيز نام كوهى است كه بالاى آن حضرت مسيح را دار زدند.