مرادف (الطِّمِرّ) است.
=طَمَسَ-
-طَمْسًا الشي ءَ: آن چيز را پاك كرد (محو كرد) ، اثر آن را از بين برد، هلاك كرد، پوشانيد،- الغَيْمُ النُّجوم: ابر جلوى نور ستاره ها را گرفت،-- طَمْسًا و طُمُوسًا: اثر آن پاك شد،- النَّجمُ أوِ الْبَصَرُ: نور ستاره و يا چشم كم شد،-- طُمُوسًا: دور شد،- بعَيْنِه: نگاه دور و درازى نمود.
=طَمَّشَ-
تَطْمِيشًا [طمش] هُ: تا بالاى سرش را پوشانيد،- عَيْنَيه: با دستهايش چشمهاى او را بست. اين دو تعبير در زبان متداول رايج است.
=الطِّمْطِم-
[طمطم] : كسيكه در زبان او لكنت باشد، آنكه سخنانش غير فصيح باشد.
=الطُّمْطُمَانِيّ-
مرادف (الطِّمطِمْ) است.
=الطِّمْطِميّ-
مرادف (الطِّمْطِمْ) است.
=طَمِعَ-
-طَمَعًا و طَمَاعًا و طَمَاعِيَةً في الشي ء و بهِ: در كار و يا بكارى حرص زد.
=طَمُعَ-
-طَمَاعَةً: بسيار طمّاع شد، پر طمع شد.
=طَمَّعَ-
تَطْمِيعًا [طمع] هُ: او را به طمع انداخت.
=الطَّمُع-
ج طَمِعُون و طُمَعَاء و أَطْمَاع و طَمَاعَى:
طمعكار.
=الطَّمَع-
مص، و- ج أَطْمَاع: جيره لشكر، آنچه كه مورد طمع باشد.
=الطَّمِع-
ج طَمِعُون و طُمَعَاء و أَطْمَاع و طَمَاعَى:
مرادف الطامع است، طمعكار، طمّاع.
=طَمَّنَ-
تَطْمِينًا [طمن] هُ: به او اطمينان خاطر داد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الطُّمُوح-
مص، كوشش و پيگيرى در كارهاى پسنديده.
=الطَّمُوح-
آنكه در كارهاى پسنديده كوشش بسيار مى كند؛ «بَحْرٌ طَمُوحُ الْمَوْج» :
دريا كه موجهاى بلند داشته باشد.
=الطَّمُوم-
[طمّ] : «فَرسٌ طَمُومٌ» : اسب تيزرو، تندرو.
=الطَّمْي-
[طمو] : مواد ته نشين رودخانه كه پس از جزر آب باقى مى ماند.
=الطُّمَّيْش-
«لُعْبَةُ الطمَّيْش» : يكنوع بازى است كه آنرا (چشم بندى) گويند. و در زبان متداول رايج است.
=طَنَّ-
-طَنًّا و طَنِينًا [طنّ] الذبابُ أو الناقوسُ و شبهُ ذلك: مگس يا ناقوس و مانند آن بصدا درآمد،- فُلانٌ: فلانى مُرد.
=الطُّنّ-
ج طِنَان و أَطْنَان: يك تُن (يكهزار كيلوگرم) .
=الطَّنَّان-
[طنّ] : آنچه كه بسيار صدا درآورد، پر سر و صدا.
=الطَّنَّانَة-
[طنّ] : مؤنّث (الطّنّان) است؛ «قَصِيدَةٌ طَنَّانَة» : شعرى كه در همه جا شهرت دارد،- (ح) : نوعى حشره كه هنگام پرواز صداى تكان خوردن بالهايش شنيده شود.
حشره ايست سودمند و از رسته زنبوران عسل است.
=طَنِبَ-
-طَنَبًا الرمحُ: نيزه كج شد،- الفرسُ:
پشت اسب دراز شد و دو پاى آن سست و كشيده شد.
=طَنَّبَ-
تَطْنِيبًا [طنب] الخيمةَ: چادر را با ريسمانها بست،- بِالْمَكَان: در آنجا اقامت كرد.،- السقّاء: دهانه مشك را بست،- الذِّئبُ: گرگ زوزه كشيد.
=الطنْب-
ج أَطْناب و طِنَبَة: طناب، بند و ريسمان.
=الطُّنُب-
ج أَطْناب و طِنَبَة: ريسمان دراز كه با آن چادر بندند، ريشه درخت،- (ع ا) :
عصب جسم انسان، دوالى كه به زه كمان بندند، «مَدَّتِ الشَّمسُ اطْنابَها» : خورشيد برآمد؛ «تَقَبَّضَتْ اطْنابُها» : خورشيد غروب كرد؛ «ضَرَبَ أَطْنَابَه» : آن چيز پخش شد يا منتشر شد؛ «هَذا الدَّاءُ يَضربُ أَطْنَابَهُ فِى البَلاد» : اين بيمارى در همه جاى كشور سرايت مى كند.
=الطَّنْبَاء-
مؤنّث (الأَطنَبَ) است.
=الطِّنْبَار-
ج طَنَابِير (مو) : تنبور (گونه اى دستگاه موسيقى) فارسى است.
=الطُّنْبُور-
ج طَنَابِير (مو) : تنبور (گونه اى دستگاه موسيقى) فارسى است.
=الطَّنْجَرَة-
ديگ مسى- اين كلمه سريانى است.
=الطِّنْجير-
پاتيل، ديگ بزرگ.
=طَنْطَنَ-
طَنْطَنَةً [طنطن] الجرسُ أو الطستُ أو الذبابُ و نحوها: زنگ يا طشت يا مگس صدا كرد.
=الطُّنْطُلَة-
عند العامَّة: پاره گوشتى كه در داخل گلو مى باشد، لوزه.
=طَنَّفَ-
تَطْنِيفًا [طنف] الجدارَ: روى ديوار را با خار و شاخه هاى درخت پوشانيد،- هُ: باو تهمت زد،- نَفْسَهُ الى كذا: براى بدست آوردن خواسته هاى نفسانى خود را كوچك كرد و حرص ورزيد.
=الطُّنْف-
ج طُنُوف و أَطْنَاف: مرادف (الطَّنْف) است.
=الطَّنْف-
ج طُنُوف و أَطْنَاف: سقف سر درب خانه، بالكن، برآمدگى كوه.
=الطُّنُف-
ج طُنُوف و أَطْناف: بالكن بالاى درب خانه- سَردَرى.
=الطِّنَف-
ج طُنُوف و أَطْناف: بالكن بالاى درب خانه- سَردَرى.
=الطُّنْفُسَة-
ج طَنَافِس: فرش، بوريا، پيراهن (فارسى است) .
=الطَّنْفَسَة-
ج طَنَافِس: مرادف (الطنْفَسَة) است.
=الطِّنْفِسَة-
ج طَنَافِس: مرادف (الطنْفسة) است.
=طَنَّنَ-
تَطْنِينًا [طنّ] الذبابُ أو الناقوس و شبهُ ذلك: مگس يا ناقوس و مانند آنها آواز داد.
=طَهَا-
-طَهْوًا و طُهُوًا و طُهِيًا و طَهَايَةً [طهو] اللحمَ: گوشت را پخت.
=الطَّهَارَة-
پاكيزگى، عفت؛ «طَهَارَةُ الذَّيْل» : پاكدامنى و استقامت.
=الطِّهَايَة-
[طهو] : آشپزى، غذاپزى.
=طَهَرَ-
-طُهْرًا و طَهُورًا و طَهَارَةً: پاك شد.
=طَهُرَ-
-طُهْرًا و طَهُورًا و طَهَارَةً: مرادف (طَهَرَ) است.
=طَهَّرَ-
تَطْهِيرًا [طهر] هُ: آن را پاكيزه كرد،- الشي ءَ بِالْمَاءِ: آنرا با آب شست،- الجَرْحَ