رواكننده ى نيازمندى، مرد خوش قلب.
شيره يا عسل يخ بسته و منجمد.
اين واژه در زبان متداول رايج است.
=شَلَفَ-
-شَلْفًا البنتَ: آن دختر را ربود. اين واژه سريانى است و در زبان متداول رايج است.
=الشِّلْف-
من الحديد: ميله ى آهن. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الشَّلْفَة-
ابزار جنگى، حربه. اين واژه سريانى است و در زبان متداول رايج است.
=شَلْفَطَ-
شَلْفَطَةً فَمُهُ: دهانش زخم شد و قرحه درآورد و اين در صورتى است كه از خوردن چيزهاى تند و تيز مانند شير انجير سبز پديد مىيد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّلْفُوطَة-
گره درشت در نخ كلاف. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّلْفُون-
جوان نورس، شاخه ى نرم و تازه درخت. اين دو تعبير در زبان متداول رايج است.
=شَلَقَ-
-شَلْقًا الحائطُ: ديوار يا قسمتى از آن فرو ريخت. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الشِّلْق-
واحد (الأَشْلاق) است.
=الشَّلِق-
واحد (الأَشْلاق) است.
=الشَّلْقَة-
فرو ريختن مقدارى از ديوار يا شكاف برداشتن آن. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشِّلْقَة-
مترادف (الشَّلْقَة) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الشَّلَل-
[شلّ] (طب) : فلج يا سست شدن دست يا ديگر اعضاى بدن، بى حركت شدن بدن يا نقصى در حركت جسم؛ «شَلَلُ الْأَطْفَالِ» (طب) : گونه اى بيمارى است كه در بصل النخاع طفل ايجاد مى شود و باعث فلج شدن اندام كودك و احيانا مرگ او مى گردد.
=الشِّلْو-
ج أَشْلَاء [شلو] : عضو گوشتى بدن، هر چيز پوست كنده اى كه پاره اى از آن خورده و مقدارى از آن باقيمانده باشد، جسم يا تنه،- (ح) : بچه ى شتر.
=الشَّلِيّ-
[شلو] : باقيمانده ى هر چيزى.
=الشَّلِيَّة-
ج شَلَايَا [شلو] : باقيمانده ى مال، پاره اى گوشت،- من المَعْزِ اوِ الغَنَم: گلّه ى كوچك بز يا گوسفند. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّلِيفَة-
دختر ربوده شده. اين واژه سريانى است و در زبان متداول رايج است.
=الشَّلِيل-
ج أَشِلَّة [شلّ] : بيشترين قسمت آبراهه در دره، زره كوچك كه زير زره بزرگ پوشند جامه اى كه زير زره پوشند، پارچه از پشم يا موى كه بر كفل ستور در زير پالان نهند.
=شَمَّ-
-شَمًّا و شَمِيمًا و شِمِّيمَى [شمّ] الوردَ:
گُل را بوئيد،- النسيمَ او الْهَوَاءَ: نسيم تازه يا هواى آزاد استنشاق يا تنفس كرد،-- شَمَمًا: تكبر كرد،- الجَبَلُ او الْأَنْفُ: بالاى كوه يا بينى بلند شد.
=الشَّمّ-
مص، حس بويائى، بوئيدن.
=الشَّمَّاء-
[شمّ] : مؤنث (الأشَمّ) است.
=الشِّمَات-
نوميدان، بدبختان (اين واژه جمع است و مفرد ندارد) ؛ «رَجَعَ القَومُ شِمَاتًا» :
آن قوم نااميد برگشتند.
=الشَّمَاتَى-
مترادف (الشمَات) است؛ «رَجعَ الْقَومُ شَمَاتَى» : آن قوم نااميد برگشتند.
=الشَّمَّاخ-
مبالغه ى (الشَّامِخ) است، آنكه خود را بزرگ بيند و تكبر كند؛ «جَبَلٌ شَمَّاخُ» : كوه بسيار بلند.
=الشَّمَار-
(ن) : رسته اى از گياهان تازه است از تيره ى (خيميّات) كه بسيار خوشبو است برگهاى آن ريز و نرم است و ساقه هاى آن بشكل دايره ايست. اين گياه در منطقه ى مديترانه وجود دارد و براى دانه هاى آن خواص پزشكى است. در ايتاليا گونه اى از اين گياه كشت مى شود كه آنرا (الشمَار السكَّري) يا (شَمَار فلورنس) نامند كه همان رازيانه يا باديان است.
=الشَّمَّاس-
ج شَمَامِسَة: به معناى خدمتگزار كليسا در رتبه ى پائين تر از كشيش است.
اين واژه سريانى است.
=الشَّمَّاسِيَّة-
كار يا وظيفه ى (الشَّمَّاس) است.
=الشَّمَّاع-
شمع ساز، فروشنده ى شمع.
=الشَّمَال-
ج شَمَالات: باد شمال؛ «هَبَّتِ الشَّمَالُ» : باد شمال وزيد.
=الشِّمَال-
ج أَشْمُل و شَمُل و شِمَال و شَمَائِل، و هي مؤنَّثة: طرف چپ. اين واژه ضدّ (اليَمِين) است،- ج شَمَالات: به معناى (الشمَال) است،- (فك) : نقطه ى تقاطع افق است با نصف النهار از طرف قطب شمال در نقطه ى مقابل جنوب زمين، طبع، سرشت،- ج شَمَائِل، بدفالى؛ «طيرُ شِمَالٍ» : هر پرنده اى كه با آن فال بد زنند، علامتى است در پستان گوسفند، هر بسته ى زراعت كه كشاورز درو كرده و بدست گيرد. اين واژه را در زبان متداول (شُمَيْلة) گويند؛ «ناقةٌ شِمَالٌ» : ماده شتر سريع و تندرو.
=الشَّمَّام-
[شمّ] (ن) : دستنبو يا طالبى زرد رنگ.
=الشَّمَّامَات-
[شمّ] : آنچه از عطرهاى خوشبو كه بويند.
=الشَّمَّامَة-
[شمّ] : «شَمَّامَةُ القنديلِ» : جاى فتيله ى چراغ كه روشن كنند.
=الشُّمَأزِيزَة-
[شمأز] : اسم است از (اشْمَأَزَّ) .
=الشَّمْأَل-
[شمل] : مترادف (الشَّمال) است.
=الشَّمْأَلَّ-
[شمل] : مترادف (الشَّمَال) است.
=الشَّمْبانْيَا-
شامپاين كه گونه اى مشروب الكلى است از كشور فرانسه.
=شَمِتَ-
-شَمَاتًا و شَمَاتَةً بفلانٍ: از بلائى كه به فلانى رسيد خوشحال شد.
=شَمَّتَ-
تَشْمِيتًا العاطسَ و شَمَّتَ عليه: عطسه كننده را با گفته ى (يَرْحَمُكَ اللّه) دعا كرد يا اينكه او را دعا كرد در حالى قرار نگيرد كه دشمن بر او شماتت كند،- هُ: او را نااميد كرد،- بينهما: ميان آن دو را جمع كرد.