[وشر] : مفع،- ج مَوَاشير (ه) :
منشورى از بلور كه قاعده آن سه ضلعى است؛ «مَوْشُورٌ ثلاثِيّ، رباعيّ، خماسيّ» : در علم هندسه منشورى است كه قاعده آن مثلث، رباعى، خماسى باشد؛ «مَوْشُورٌ مايلٌ» : منشورى كه خطوط رسم آن بر مستواى قاعده مايل باشد؛ «مَوْشورٌ قائمٌ» :
منشورى كه خطوط رسم آن بر مستواى قاعده عمودى باشد؛ «سطح موشور» : جسمى است كه اطراف آن سطحى منشورى و داراى دو مستواى متوازى كه خطوط سطح را قطع كنند باشد.
=المَوْشُورِيّ-
[وشر] : «سَطْحٌ مَوْشُوريٌّ» (ه) :
شكل مستقيم و متحركى است بموازات خود و مستند بر خط شكسته اى بطوريكه آن خط و مستقيم در يك مستوى نباشند.
=المُوَصَّب-
[وصب] : بسيار دردمند.
=المَوصِل-
[وصل] : مرگ، جاى پيوند و گره زدن ريسمان و مانند آن؛ «مَوْصِلُ الْبَعيرِ» :
ما بين سرين و ران شتر.
=المَوْصُول-
[وصل] : مفع،- (ح) : حشره اى بشكل زنبور كه مردم را مى گزد، و در اصطلاح نحويان عبارت از اسمى است كه معناى آن بوسيله عبارتى كه بعد از آن آورده مى شود وصله نام دارد پايان مى پذيرد. و از اسمهاى موصول: الذى، التى، اللذان، اللتان ... مى باشد.
=المَوْضَع-
[وضع] : مص،- ج مَوَاضع: جاى گذاردن چيزى؛ و بمعناى «المحل الهندسيّ» است و آن شكلى است كه نقاط يا خطوط آن با يكديگر تفاوت داشته باشد.
=المَوْضِع-
[وضع] : مص،- ج مَوَاضِع: مرادف (المَوْضَع) است، موضوع و محل؛ «كان مَوْضِعَ حَفَاوةٍ» : موضع تكريم قرار گرفت، «مَوْضِع اعْجاب» : مورد تعجب و شگفتى.
=المُوَضَّع-
[وضع] : مفع، شكسته و قطعه قطعه شده.
=المَوْضُوع-
[وضع] : مص، مفع، موضوع هر كارى؛ «مَوْضُوعُ العِلْمِ» آنچه كه در عوارض ذاتى آن بحث شود مانند جسم انسان كه موضوع بحث آن (علم پزشكى) است؛ «مَوْضُوعُ الكلامِ» : موضوع سخن و گفتگو، ج مَوَاضِعِ و مَوْضُوعَات؛ «الرجُلُ المَوْضُوعُ في تجارِته» : آنكه زيان ديده باشد.
=المَوْضُوعَة-
[وضع] (ه) : مدّعاى هندسى است كه بدون برهان بدان استناد كنند؛ «الأَحَادِيث المَوْضُوعة» : سخنان گوناگون.
=المَوْضُونَة-
[وضن] : زرهى كه حلقه هاى آن نزديك بهم بافته شده باشد، زره جواهر نشان.
=المَوْطَأ-
[وطأ] : جاى پا، جاى گام.
=المَوْطِئ-
[وطأ] : مرادف (المَوْطَأ) است.
=المَوْطِن-
ج مَوَاطِن [وطن] : وطن، ميهن، موضع؛ «مَوْطِن الضعْف» : موضع ناتوانى، رزمگاه.
=المَوْطُود-
[وطد] : مفع،- من الأَشياء: محكم و سنگين.
=المُوَظَّف-
[وظف] : مفع،- ج مُوَظَّفُون:
كارمند دولت.
=المُوَعَّب-
[وعب] : پهن و وسيع.
=المَوْعَة-
[موع] : «مَوْعَةُ الشبابِ» : آغاز و عنفوان جوانى.
=المُوَعَّث-
[وعث] : مفع؛ «امْرٌ مُوَعَّثُ» :
امرى پوچ و فاسد.
=المَوْعِد-
[وعد] : مص،- ج مَوَاعِد: وعده، قرار، قرارگاه، وعده گاه، زمان وعده، پيمان.
=المَوْعِظَة-
ج مَوَاعِظ [وعظ] : اسم است از (الوَعْظ) ، پندار و اندرز كه واعظ گويد.
=المَوْعَلَة-
[وعل] : اسم جمع است براى (الوَعِل) و بمعناى بز كوهى است.
=المَوْعُوث-
[وعث] : آنكه اصل و نژادى ناقص داشته باشد.
=المَوْعُود-
[وعد] : مفع؛ «اليومُ المَوْعُودُ» : روز قيامت.
=المَوْعُوك-
[وعك] : مفع، تب دار، آنكه دچار سختى و يا بيمارى شده باشد.
=المُوغِل-
[وغل] : فا، آنكه با شتاب داخل شود.
=المُوَفَّر-
[وفر] : مفع؛ «المُوَفَّرُ الشَّعْر» : آنكه موى بلند و پر پشت داشته باشد «تركتُهُ في احْسنِ مُوَفَّرٍ» : او را در بهترين وضع ترك كردم.
=المُوَفَّق-
[وفق] : مفع؛ «فلانٌ مُوَفَّقٌ» : او موفق است.
=المَوْفُور-
[وفر] : مفع، چيز تمام و كمال.
=المُوق-
ج آمَاق و أمْآق و مَوَاقٍ و مَآقٍ [مأق] (ع ا) : مجراى اشك از چشم.
=المُوق-
[موق] : مص،- ج أمواق: حماقت و كند ذهنى، مجراى اشك از چشم، گرد و خاك، كفش بزرگى كه روى كفشى ديگر پوشند، مورچه بالدار.
=المُوَقَّى-
[وقي] : مفع، شجاع و قهرمان.
=المَوْقِئ-
ج مَآقٍ [مأق] : مرادف (المَأْق) است.
=المَوْقِت-
تعيين وقت، زمان و مكان آن.
=المُوَقَّت-
[وقت] : بطور موقت؛ «حكومةٌ مُوَقَّتَةَ» : دولت موقت.
=المُوَقِّت-
[وقت] : آنكه بر تقويم و گاهنامه اشراف داشته باشد.
=المَوْقِد-
ج مَوَاقِد [وقد] : منقل، آتشدان.
=المَوْقِدَة-
[وقد] : اجاق.
=المُوقِر-
[وقر] : «نَخْلَةٌ مُوقِرٌ» : درخت نخل پُر بار.
=المَوْقِر-
[وقر] : دامنه كوه.
=المُوَقَّر-
[وقر] : مفع، آزموده، خردمندى كه زمانه او را با تجربه كرده است.
=المُوقَرَة-
[وقر] : «نَخْلَةٌ مُوقَرَةٌ» : مرادف (مُوقِرٌ) است.
=المُوقِرَة-
[وقر] : «نَخْلَةٌ مُوقِرَةٌ» : مرادف (مُوقِرُ) است.
=المَوْقِع-
ج مَوَاقِع [وقع] : جاى وقوع امرى؛ «مَوَاقِعُ القَطْرِ» : جاى نزول باران؛ «مَوَاقِعُ القتالِ» : ميدانهاى جنگ.
=المُوَقَّع-
[وقع] : مفع، آنكه دچار بلا شده باشد، راه خراب، چاقوى تيز و نرم.
=المُوَقِّع-
[وقع] : فا، سبك گام، امضا