براى ستوران درست كنند.
قباله، سند خريد.
=الوَصِيف-
ج وُصَفَاء: غلام بچه يا پيشخدمت خردسال كه بسن رشد نرسيده باشد.
=الوَصِيفَة-
ج وَصَائِف: مؤنث (الوَصِيف) است، خدمتگزار زن.
=الوَصِيل-
«وَصِيلُ الرجُلِ» : دوست دائم و همدم هميشگى.
=الوَصِيلَة-
ج وَصَائِل: مؤنث (الوَصِيل) است، آنچه كه چيزى را با چيزى ديگر پيوست كنند، دوستى، كلاف نخ، فراخى و نعمت بسيار، ساختمان، زمين گسترده و دور،- ج وَصِيل و وَصَائِل: جامه راه راه يمانى.
=الوَصِيم-
فاصله ميان انگشت خنصر و بنصر.
=الوُضَّاء-
ج وُضَّاؤُون و وَضَاضِئ [وضأ] : مرد پاكيزه و زيبا.
=الوَضَّاح-
سفيد رنگ، زيبا روى، آنكه لبخند زند، روز؛ «الأَمرُ او الكلامُ الوضَّاح» : امر يا كلام و گفتار روشن؛ «النَّسب الوضَّاح» : نسب آشكار و روشن؛ «بِكْر الوَضَاح» : نماز صبح.
=وَضَأَ-
-وَضْأً [وضأ] هُ: در پاكيزگى و زيبائى بر او چيره شد.
=وَضُؤَ-
يَوْضُؤُ وُضُوءًا و وَضَاءَةً [وضأ] الشي ءُ: آن چيز پاكيزه و تميز و خوب شد.
=وَضَّأَ-
تَوْضِئَةً [وضأ] هُ بالماءِ: آن را شست و پاكيزه كرد.
=وَضَحَ-
-ضَحَةً و ضِحَةً و وُضُوحًا الأمرُ أو الكلامُ:
آن كار يا آن سخن آشكار و روشن شد.
=وَضِحَ-
يَوْضَحُ وَضَحًا: چرك شد و در آن چركى نمايان گشت.
=وَضَّحَ-
تَوْضِيحًا [وضح] الأَمْرَ: امر را روشن و آشكار كرد.
=الوَضَح-
مص، درهم رايج و صحيح،- ج أَوْضَاح: روشنى و سپيدى صبح؛- «جاءَ في وَضَح الصبح» : بهنگام سپيده دم آمد، سفيدى و روشنائى ماه، سفيدى پيشانى اسب، پاى بند، پيرى، پيسى، شير، زيور آلات نقره، خلخال، گياهان ريز و كوچك؛ «وَضَحُ الطّريق» : ميانه راه؛ «وَضَحُ القَدَمِ» :
سفيدى كف پا.
=وَضِرَ-
يَوْضَرُ وَضَرًا: چرك بود، چركين شد، با روغن و چربى چرك شد.
=وَضَّرَ-
تَوْضِيرًا [وضر] هُ: آن را چرك كرد.
=الوَضَر-
مص،- ج أَوْضَار: چركى چربى، باقيمانده غذا در ظرف، آبى كه با آن ظرف و مانند آنرا بشويند.
=الوَضِر-
آنچه كه با چربى چركين شده باشد.
=الوَضْرَى-
مرادف (الوَضِرَة) است.
=الوَضِرَة-
مؤنث (الوَضِر) است.
=وَضَعَ-
-وَضْعًا هُ: او را پست و سبك كرد، او را خوار كرد،- عُنَقَهُ: گردن او را زد،- الحَديثَ: سخن دروغ گفت،- الكِتَابَ:
كتاب را تأليف كرد،- خَطَّةً: نقشه اى كشيد،- السِّلاحَ في العدوِّ: با دشمن جنگيد،- يَدَه في الطّعام: غذا را خورد،- الشّي ءَ بينَ يديهِ: آن چيز را در برابر او رها كرد،- يَدَهُ عن فلانٍ: از فلانى دست برداشت،- الجنَايةَ عَنْ فلانٍ: جرمى را كه فلانى مرتكب شده بود از بين برد،- الجِزْيَة او الْحَربَ: جزيه يا جنگ را تمام كرد،- عَصاهُ: در مسافرت خود جائى را براى اقامت برگزيد،- ت المرأةُ خمارَها: زن روسريش را برداشت،- وَضْعًا و مَوْضَعًا و مَوْضِعًا و مَوْضوعًا الشي ءَ: آن چيز را در جائى ثابت نگهداشت،- الشي ءَ من يَدِهِ:
آن چيز را از دست خود انداخت،- من فلانٍ: از مقام و منزلت او كاست،- عن غَريمه: از طلب بدهكار خود مقدارى كاست،- وَضْعًا و وُضْعًا و تُضعًا تِ الْمَرأةُ حَمْلَها: آن زن بچه خود را زائيد.
=وَضِعَ-
يَوْضَع ضَعَةً و ضِعَةً و وَضِيعَةً في تجارتهِ:
زيان ديد و خسارت كرد.
=وَضُعَ-
يَوْضُعُ ضَعَةً و ضِعَةً و وَضَاعَةً: پست شد و در اصل و نسبت او پستى و خوارى بود، پست و فرومايه بود.
=وُضِعَ-
ضَعَةً و ضِعَةً و وضيِعَةً في تجارتهِ: در تجارت خود زيان كرد.
=وَضَّعَ-
تَوْضِيعًا [وضع] الشي ءَ: آن چيز را تعمير و اصلاح كرد،- الجبَّةَ: در ميان جبه پنبه نهاد و آنرا دوخت،- تِ النّعامةُ بيضَها:
شتر مرغ تخمهاى خود را در كنار هم چيد،- الرّجُلَ: آن مرد را خوار و زبون كرد.
=الوَضْع-
مص،- ج أَوْضَاع: جاى، موضع، حالت و ظرفيت؛- «الوَضْعُ الحاضرِ» : وضع فعلى.
=الوَضْعَة-
مركز و موضع.
=الوِضْعَة-
مرادف (الوَضْعَة) است.
=وَضَمَ-
-وَضْمًا اللحمَ: گوشت را بر روى چوبه قصابى نهاد،- وُضُومًا القومُ: آن مردم جمع شدند و بهم نزديك گرديدند.
=الوَضَم-
ج أوْضَام و أَوْضِمَة: چوبه قصاب كه بر روى آن گوشت را مى برد، هر جائيكه در آن گوشت را نگهدارى كنند، سفره غذا.
=الوَضْمَة-
گروهى از مردم كه جمعيتشان حدود دويست نفر باشد.
=الوَضُوء-
[وضأ] : آبى كه با آن وضو سازند.
=الوَضِي ء-
ج وِضَاء و أَوْضِيَاء [وضأ] : پاكيزه و زيبا روى.
=الوَضِيحَة-
ج وَضَائِح: حيوان چهار پا.
=الوَضِيع-
پست و فرومايه، وديعه.
=الوَضِيعَة-
ج وَضَائِع: آنچه كه از چيزى كاسته شود، وديعه، كتاب پند و حكمت، آنچه از عشر و باج كه پادشاه بگيرد، گروههائى از لشكريان كه در منطقه اى قرار بگيرند ولى جنگ نكنند، پسر خوانده، گياه ترش، گندم كوبيده كه بر روى آن روغن بريزند و بخورند؛ «الوَضَائِع» : بار و كالاى مسافران.
=الوَضِيم-
ميان انگشتان سبابه و بنصر.
=الوَضِيمَة-
مرادف (الوَضْمَة) است، غذاى عزادارى.
=الوَضِين-
ج وُضُن: آنچه كه بر روى هم چيده شده باشد، كمربند پهن كه از چرم يا موى ساخته شده باشد و گويند كه (الوَضِين) براى هودج همانند كمربند زين