فهرس الكتاب

الصفحة 1006 من 1009

براى ستوران درست كنند.

=الوَصِيرَة-

قباله، سند خريد.

=الوَصِيف-

ج وُصَفَاء: غلام بچه يا پيشخدمت خردسال كه بسن رشد نرسيده باشد.

=الوَصِيفَة-

ج وَصَائِف: مؤنث (الوَصِيف) است، خدمتگزار زن.

=الوَصِيل-

«وَصِيلُ الرجُلِ» : دوست دائم و همدم هميشگى.

=الوَصِيلَة-

ج وَصَائِل: مؤنث (الوَصِيل) است، آنچه كه چيزى را با چيزى ديگر پيوست كنند، دوستى، كلاف نخ، فراخى و نعمت بسيار، ساختمان، زمين گسترده و دور،- ج وَصِيل و وَصَائِل: جامه راه راه يمانى.

=الوَصِيم-

فاصله ميان انگشت خنصر و بنصر.

=الوُضَّاء-

ج وُضَّاؤُون و وَضَاضِئ [وضأ] : مرد پاكيزه و زيبا.

=الوَضَّاح-

سفيد رنگ، زيبا روى، آنكه لبخند زند، روز؛ «الأَمرُ او الكلامُ الوضَّاح» : امر يا كلام و گفتار روشن؛ «النَّسب الوضَّاح» : نسب آشكار و روشن؛ «بِكْر الوَضَاح» : نماز صبح.

=وَضَأَ-

-وَضْأً [وضأ] هُ: در پاكيزگى و زيبائى بر او چيره شد.

=وَضُؤَ-

يَوْضُؤُ وُضُوءًا و وَضَاءَةً [وضأ] الشي ءُ: آن چيز پاكيزه و تميز و خوب شد.

=وَضَّأَ-

تَوْضِئَةً [وضأ] هُ بالماءِ: آن را شست و پاكيزه كرد.

=وَضَحَ-

-ضَحَةً و ضِحَةً و وُضُوحًا الأمرُ أو الكلامُ:

آن كار يا آن سخن آشكار و روشن شد.

=وَضِحَ-

يَوْضَحُ وَضَحًا: چرك شد و در آن چركى نمايان گشت.

=وَضَّحَ-

تَوْضِيحًا [وضح] الأَمْرَ: امر را روشن و آشكار كرد.

=الوَضَح-

مص، درهم رايج و صحيح،- ج أَوْضَاح: روشنى و سپيدى صبح؛- «جاءَ في وَضَح الصبح» : بهنگام سپيده دم آمد، سفيدى و روشنائى ماه، سفيدى پيشانى اسب، پاى بند، پيرى، پيسى، شير، زيور آلات نقره، خلخال، گياهان ريز و كوچك؛ «وَضَحُ الطّريق» : ميانه راه؛ «وَضَحُ القَدَمِ» :

سفيدى كف پا.

=وَضِرَ-

يَوْضَرُ وَضَرًا: چرك بود، چركين شد، با روغن و چربى چرك شد.

=وَضَّرَ-

تَوْضِيرًا [وضر] هُ: آن را چرك كرد.

=الوَضَر-

مص،- ج أَوْضَار: چركى چربى، باقيمانده غذا در ظرف، آبى كه با آن ظرف و مانند آنرا بشويند.

=الوَضِر-

آنچه كه با چربى چركين شده باشد.

=الوَضْرَى-

مرادف (الوَضِرَة) است.

=الوَضِرَة-

مؤنث (الوَضِر) است.

=وَضَعَ-

-وَضْعًا هُ: او را پست و سبك كرد، او را خوار كرد،- عُنَقَهُ: گردن او را زد،- الحَديثَ: سخن دروغ گفت،- الكِتَابَ:

كتاب را تأليف كرد،- خَطَّةً: نقشه اى كشيد،- السِّلاحَ في العدوِّ: با دشمن جنگيد،- يَدَه في الطّعام: غذا را خورد،- الشّي ءَ بينَ يديهِ: آن چيز را در برابر او رها كرد،- يَدَهُ عن فلانٍ: از فلانى دست برداشت،- الجنَايةَ عَنْ فلانٍ: جرمى را كه فلانى مرتكب شده بود از بين برد،- الجِزْيَة او الْحَربَ: جزيه يا جنگ را تمام كرد،- عَصاهُ: در مسافرت خود جائى را براى اقامت برگزيد،- ت المرأةُ خمارَها: زن روسريش را برداشت،- وَضْعًا و مَوْضَعًا و مَوْضِعًا و مَوْضوعًا الشي ءَ: آن چيز را در جائى ثابت نگهداشت،- الشي ءَ من يَدِهِ:

آن چيز را از دست خود انداخت،- من فلانٍ: از مقام و منزلت او كاست،- عن غَريمه: از طلب بدهكار خود مقدارى كاست،- وَضْعًا و وُضْعًا و تُضعًا تِ الْمَرأةُ حَمْلَها: آن زن بچه خود را زائيد.

=وَضِعَ-

يَوْضَع ضَعَةً و ضِعَةً و وَضِيعَةً في تجارتهِ:

زيان ديد و خسارت كرد.

=وَضُعَ-

يَوْضُعُ ضَعَةً و ضِعَةً و وَضَاعَةً: پست شد و در اصل و نسبت او پستى و خوارى بود، پست و فرومايه بود.

=وُضِعَ-

ضَعَةً و ضِعَةً و وضيِعَةً في تجارتهِ: در تجارت خود زيان كرد.

=وَضَّعَ-

تَوْضِيعًا [وضع] الشي ءَ: آن چيز را تعمير و اصلاح كرد،- الجبَّةَ: در ميان جبه پنبه نهاد و آنرا دوخت،- تِ النّعامةُ بيضَها:

شتر مرغ تخمهاى خود را در كنار هم چيد،- الرّجُلَ: آن مرد را خوار و زبون كرد.

=الوَضْع-

مص،- ج أَوْضَاع: جاى، موضع، حالت و ظرفيت؛- «الوَضْعُ الحاضرِ» : وضع فعلى.

=الوَضْعَة-

مركز و موضع.

=الوِضْعَة-

مرادف (الوَضْعَة) است.

=وَضَمَ-

-وَضْمًا اللحمَ: گوشت را بر روى چوبه قصابى نهاد،- وُضُومًا القومُ: آن مردم جمع شدند و بهم نزديك گرديدند.

=الوَضَم-

ج أوْضَام و أَوْضِمَة: چوبه قصاب كه بر روى آن گوشت را مى برد، هر جائيكه در آن گوشت را نگهدارى كنند، سفره غذا.

=الوَضْمَة-

گروهى از مردم كه جمعيتشان حدود دويست نفر باشد.

=الوَضُوء-

[وضأ] : آبى كه با آن وضو سازند.

=الوَضِي ء-

ج وِضَاء و أَوْضِيَاء [وضأ] : پاكيزه و زيبا روى.

=الوَضِيحَة-

ج وَضَائِح: حيوان چهار پا.

=الوَضِيع-

پست و فرومايه، وديعه.

=الوَضِيعَة-

ج وَضَائِع: آنچه كه از چيزى كاسته شود، وديعه، كتاب پند و حكمت، آنچه از عشر و باج كه پادشاه بگيرد، گروههائى از لشكريان كه در منطقه اى قرار بگيرند ولى جنگ نكنند، پسر خوانده، گياه ترش، گندم كوبيده كه بر روى آن روغن بريزند و بخورند؛ «الوَضَائِع» : بار و كالاى مسافران.

=الوَضِيم-

ميان انگشتان سبابه و بنصر.

=الوَضِيمَة-

مرادف (الوَضْمَة) است، غذاى عزادارى.

=الوَضِين-

ج وُضُن: آنچه كه بر روى هم چيده شده باشد، كمربند پهن كه از چرم يا موى ساخته شده باشد و گويند كه (الوَضِين) براى هودج همانند كمربند زين

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت