،- الدّراهِمَ: پولها را به تدريج جمع كرد و ذخيره نمود. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
مص، و- ج أصْمَاد و صِمَاد: جايگاه بلند.
مرد بزرگوارى كه هيچ امرى از نظر او پنهان نمى ماند، آنكه هميشه باشد، آنكه از همه بى نياز باشد، از نامهاى خداى متعال است، بلندپايه، مرديكه در جنگ گرسنه و تشنه نشود، چيز پُر كه ميان تهى نباشد.
=الصُّمْدَة-
تخته سنگ بلند و استوار.
=الصَّمْدَة-
اسم مرة از (صَمَدَ) است. تخته سنگ استوار و بلند،- فِى اصْطِلاح المَسيحيين:
به معناى دستمالى است كه كشيشها زير ظرفهاى قربانى مقدس مى گذراند.
=صَمْصَمَ-
صَمْصَمَةً [صمصم] تِ القُنْفُذَةُ:
خار پشت صدا كرد،- الرّجُلُ: صرفه جوئى و جمع كرد؛ «رَجُلٌ يُصَمْصِمُ مالَهُ» : مرد بخيلى كه همواره مال خود را اندوخته مى كند، اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الصَّمْصَام-
[صمصم] : شمشيرى كه خم نشود.
=الصَّمْصَامَة-
[صمصم] : مرادف (الصَّمْصام) است.
=صَمِعَ-
-صَمَعًا تْ أُذُنُهُ: گوش او كوچك شد و به سرش چسبيد.
=الصَّمِع-
آنكه با هوش و قوى دل است، قهرمان و دلير.
=الصَّمْعاء-
ج صُمْع من الأُذن: گوش كوچك كه چسبيده به سر باشد.
=صَمَّغَ-
تَصْمِيغًا [صمغ] الشي ءَ: در آن چيز صمغ قرار دارد،- الشَّيْ ء: آنرا با صمغ چسبانيد.
=الصَّمْغ-
ج صُمُوغ: مايعى كه از درخت مى چكد و بر روى آن خشك مى شود،- العربي: صمغى است كه از درخت طَلْح بيرون مىيد و گاهى به آن (صِمْغ) گويند.؛ «صَمْغُ الصِّنَوْبَر» : ماده ى قابل اشتعال است. (صَمْغُ الأُذُنِ) : چركى، زرد رنگ است مايل به قهوه اى و چرب كه در سوراخ خارجى گوش پديد مىيد.
=الصَّمَغ-
مايعى كه از درخت سرازير مى شود و بر شاخه يا تنه درخت خشك مى شود.
=الصَّمْغَان-
آنكه گوش و يا دهان و يا چشم و يا بينى او بسان درخت از آن مايعى چسبنده روان شود.
=الصِّمْغَانِ-
(ع ا) : دو گوشه لب كه دو لب را به هم مى پيوندد.
=الصَّمْغَة-
واحد (الصَّمْغ) است كه بر روى درخت منجمد مى شود.
=الصَّمَغَة-
واحد (الصَّمَغ) است كه بر روى درخت منجمد مى شود.
=الصِّمْغَتَانِ-
مرادف (الصِّمْغان) است.
=صَمَّمَ-
تَصْمِيمًا [صمّ] هُ: او را كر كرد،- على الأمرِ و فيهِ: به رأي خود عمل كرد و مانند كَر به گفته كسى گوش نداد،- السَّيْفُ: شمشير بداخل استخوان فرو رفت و آنرا بريد.
=الصَّمَم-
[صمّ] : مص، از دست دادن حِسّ شنوايى.
=الصَّمُوت-
آنكه بسيار ساكت است، زره سنگين، كندوى پُر از عسل.
=الصِّمِّيت-
كسيكه بسيار ساكت است.
=الصَّمِيم-
[صمّ] : استخوانى كه قوام اندام باشد،- مِنْ كُلِّ شَيْ ءِ: خالص از هر چيزى اين كلمه براى مفرد و جمع يكسان بكار برده مى شود مانند: رَجُلٌ صميمٌ و رِجالٌ صميمٌ؛ «هُوَ مِن صَميم القَومِ» : او از اصل و نسب آنهاست؛ «مِن صميم القَلب» : از تَهِ دل،- مِنَ الْبَرْدِ اوِ الحرّ: سرما و يا گرماى شديد؛ «ذَهَبَ فِى صَميمِ الحرّ» : در سختى گرما رفت.
=الصَّمِيمَة-
[صمّ] : مؤنث (الصّمِيم) است.
=الصَّنَّاج-
دارنده ساز دستى (سنج) .
=الصَّنَّاجَة-
مرادف (الصَّنّاج) است.
؛ «صَنَّاجَةُ الْجَيْشِ» : طبل.
=الصَّنَادِيد-
بزرگان تيزهوش، گروه لشكرى.
=الصِّنَار-
(ن) : درخت چنار- اين كلمه فارسى است.
=الصَّنَّار-
(ن) : مُرادف (الصِّنَار) است.
=الصّنَّارة-
ج صَنَانِير: ميله بافتنى، آهن سر دوك؛ «صِنَّارة الصيّاد» : قلاب ماهيگيرى.
=الصَّنَاع-
تخته و چوبى كه براى جلوگيرى از آب در مجراى آن قرار مى دهند، «رَجُلٌ صَناعُ اليَدَيْن» : ج صُنُع: مردى كه در صنايع دستى حاذق و ماهر باشد اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود.
=الصَّنَاعَة-
صنعت، ساختن.
=الصِّنَاعَة-
ج صِنَاعات و صَنَائِع: دانشى كه با استمرار كار بدست مىيد مانند خياطى و بافندگى، دانشى كه به كيفيت كار ارتباط دارد مانند علم منطق و گويند دانش (الصَّناعَة) در علم محسوسات و (الصِّناعَة) در علم معانى بكار مى رود، «اصْحَابُ الصَّنايع» : صنعتگران- كسانى كه حرفه و پيشه آنها صنايع دستى است.
=الصِّنَاعِيّ-
منسوب به (الصِّناعَة) است، كه متضاد آن طبيعى است.
=الصُّنَان-
ج أَصِنَّة [صنّ] : مرادف (الصِّنَّة) است.
=الصَّنَّبْر-
ج صَنَابِر [صنبر] : باد سرد.
=الصَّنَّة-
[صنّ] : بوى بد زيرِ بغل، بوى بد مطلق.
=صَنَجَ-
-صُنُوجًا هُ بالعصا: با چوبدستى او را زد.
=صَنَّجَ-
تَصْنِيجًا [صنج] بهِ: او را به زمين افكند،- تْ رَقَبَتُهُ: اعصاب گردن او متشنج شد اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الصَّنْج-
ج صُنُوج (مو) : چَنگ (موسيقى) ؛ «صَنْجُ الجِنّ» : صداى پريان؛ «الصُّنُوج» :
آنچه كه در چهار چوب دايره زنگى براى خوش صدايى قرار مى دهند.
=الصِّنْدِيد-
ج صَنَادِيد: مرد بزرگ و قهرمان،- «مِنَ الرَّيح اوِ البَرْد» : باد تند و سرماى شديد؛ «يَومٌ حَامِي الصِّندِيدِ أَوِ الصَّنَادِيد» :