ج مَوَاهِب [وهب] : عطا و بخشش، چيز بخشيده شده، آبگير كوچك.
ج مَوَاهِب [وهب] : اسم است از (وَهَبَ) ، مرادف (المَوْهَبَة) است.
=المُوهَة-
[موه] من الوجه: طراوت و زيبائى صورت.
=المَوْهِن-
[وهن] من الليل: نيمه شب يا پاسى از شب.
=المَوْهُوم-
[وهم] من الأَشياءِ: چيزى موهوم كه وجود خارجى نداشته باشد، پندار.
=المَوْهُون-
[وهن] : ناتوان.
=المَوْهُونَة-
[وهن] : مؤنث (المَوْهُون) است.
=المُوَيْل-
[مول] : اسم مصغر از (المال) است.
=المُوَيْه-
[موه] : اسم مصغر از (الماء) است.
=المُوَيْهَة-
[موه] : اسم مصغر از (الماء) است.
=مَيّ-
از نامهاى زنان است.
=مَيَّا-
مرادف (مَيَّ) است.
=المَيَاثِر-
[وثر] : مرادف (المَواثر) است.
=المَيَّاح-
[ميح] : مرادف (المائِح) است و بمعناى كسيكه با دست آب مى خورد است.
=المَيَّاد-
[ميد] : آنكه بسيار تمايل و اهتزاز داشته باشد.
=المَيَّادة-
[ميد] : مؤنث (المَيَّاد) است.
=المَيّار-
[مير] : آنكه غذا و خواربار ذخيره شده را مىورد.
=المَيَّاس-
[ميس] : اسم فاعل است، شير درنده و پر تكبّر، گرگ؛ «غُصْنٌ مَيَّاسٌ» : شاخه كج درخت.
=المِيَاط-
[ميط] : راندن و دور كردن، كجى و خميدگى، پشت كردن و روى گردانيدن.
=المَيَّاط-
[ميط] : آنكه بيكار و سر بهوا باشد.
=المَيَاكِيد-
[وكد] : دوالهائى كه با آن كوهه زين (قربوس) را بندند.
=المَيَّال-
[ميل] : آنكه خميدگى بسيار داشته باشد.
=المَيَّالَة-
[ميل] : مؤنث (المَيَّال) است.
=المَيَّان-
[مين] : دروغگو.
=مَيَّة-
از نامهاى زنان است.
=المِيباس-
[يبس] : باد سام كه گياهان را خشك مى كند.
=المِيبَل-
ج مَوَابِل [وبل] : تازيانه، تسمه اى بافته بر سر چوبى كه با آن شتران را برانند.
=المِيبَلَة-
[وبل] : مرادف (المِيبَل) است.
=المَيْت-
ج أَمْوَات و مَوْتَى و مَيْتُون [موت] :
آنكه زندگى را بدرود گفته است، مرده.
=المَيِّت-
ج مَيِّتُون: مرده. اين كلمه كاربرد مؤنث نيز دارد و جمع آن مَيِّتات است.
=المَيْتَة-
ج مَيْتَات [موت] : مؤنث (المَيْت) است، حيوان مردار.
=المِيتَة-
[موت] : حالت و چگونگى مرگ؛ «ماتَ مِيتَةً صالحةً» : همانند نيك سيرتان و صالحان مرد؛ «ماتَ مِيتَةَ سوءٍ» : در وضع بدى مرد؛ «ماتَ مِيتَة الأَبطال» : مانند قهرمانان مرد.
=المَيِّتَة-
ج مَيِّتَات [موت] : مؤنث (المَيِّت) است.
=المِيتَد-
[وتد] : ميخ كوب كه از چوب يا آهن ساخته مى شود.
=المِيتَدَة-
[وتد] : مرادف (المِيتَد) است.
=المَيْتَم-
ج مَيَاتِم [يتم] : يتيم خانه، پرورشگاه بچه هاى يتيم.
=المَيْتَمَة-
[يتم] : يقال «الحرب مَيْتَمَةٌ» :
جنگ مردان را مى كشد و فرزندان آنها يتيم مى شوند.
=المَيْتُوتَة-
[موت] : مرگ.
=المِيثاق-
ج مَوَاثِيق [وثق] : پيمان، دستور سياسى يا قوانين اساسى مورد قبول همه؛ «مِيثاقُ هيئةِ الأممِ المُتَّحِدة» : پيمان و قوانين سازمان ملل متفق.
=المِيثَب-
[وثب] : پَرِش كننده، زمين بلند، جدول، نشسته، زمين هموار و نرم.
=المِيثَرَة-
ج مَوَاثِر و مَيَاثِر [وثر] : بالش كوچكى كه بر روى زين قرار مى دهند.
=المِيثَم-
[وثم] : «خُفٌّ مِيثَمٌ» : كف پاى شتر كه سخت زمين را بكوبد.
=المِيجَار-
[وجر] : چوگان مانندى كه با آن توپ بازى را زنند.
=المِيجَاز-
[وجز] : آنكه در گفتار خود همواره جانب ايجاز را رعايت كند.
=المِيجَر-
[وجر] : ابزارى كه با آن دارو در دهان ريزند.
=المِيجَرَة-
[وجر] : مرادف (المِيجَر) است.
=المِيجَنَة-
ج مَيَاجن و مَوَاجِن [وجن] : چكّش.
=مَيَّحَ-
تَمْيِيحًا [ميح] الغصنُ أو السكرانُ: شاخه درخت يا شخص مست باين سو و آن سو حركت كرد.
=المُيَّد-
[ميد] : «غصونٌ مُيَّدٌ» : شاخه هاى درخت مايل و كج.
=المَيْدَى-
[ميد] : بخاطر، براى اينكه، بموازات و روبرو.
=المِيدَاء-
[مدي] : پايان و نهايت هر چيزى.
=المِيدَاء-
[ميد] «مِيدَاءُ الشي ءِ» : مقياس و مبلغ چيزى؛ «هذا مِيداءُ ذاك و بِميِدائِهِ» : اين در مقابل آن است.
=المِيدَاعَة-
[ودع] : مردى كه آسايش تن را دوست داشته باشد، مرادف (المِيدَعَة) است.
=المَيْدَان-
ج مَيَادِين [ميد] : ميدان، زمين باز در بعضى شهرها، ميدان جنگ، مجال نشاط؛ «خَرَجَ من مَيْدانِ العمل» : از نشاط كارى دست برداشت و خود را كنار گرفت.
=المِيدَان-
ج مَيَادِين [ميد] : مرادف (المَيْدان) است.
=المَيْدَة-
[ميد] : اسم مرّه از (مادَ) : سفره كه بر آن غذا گسترده باشند، غذا و خوراك.
=المِيدَع-
ج مَوَادِع [ودع] : روپوش لباس و لباس كار، جامه كهنه و فرسوده؛ «كلام مِيدَعٌ» : گفتار غم انگيز.
=المِيدَعَة-
روپوش، لباس كار، جامه كهنه و فرسوده.
=المَيْدِيّ-
[يدي] : آنكه در دستش ناراحتى