باد و باران و شدت آنها؛ «اعرافُ الحجاب او الرَّمْلِ» : پشت كوه يا تپه شن و ريك.
إعْرَابًا [عرب] كلامَهُ: سخن خود را نيكو و فصيح و بدون غلط بيان كرد،- الرَّجُلُ: در سخن خود لحن يا اشتباه نداشت، داراى اسب و شتر اصيل نژاد شد،- الاسمَ الأَعْجميَّ: اسم غير عربي را معرّب ساخت،- الفرسَ العَرَبِيّ: اسب عربى اصيل را از اسب نا اصيل بهنگام شيهه كشيدن شناخت،- الشي ءَ: آن چيز را آشكار ساخت،- بِالكلام: سخن را توضيح داد و بيان كرد،- الكَلِمَة: حالت اعراب كلمه را بيان كرد،- بِحُجَّتِهِ: دليل خود را بگونه اى بليغ و روشن گفت،- عَنْ حاجَتِهِ:
نياز خود را آشكار كرد؛ «اعْرَبَ عن شُعُورِه» :
احساسات خود را آشكار ساخت،- المُشترى: خريدار بيعانه پرداخت.
=الأَعْرَب-
[عرب] :؛ «هَو اعْرَبُهُم احْسَابًا» : او آشكارترين آنها از نظر حسب و نسب است؛ «هو اعْرَبُهم الْسِنَةً» : او خالص ترين نسب عربى را دارد.
=أَعْرَجَ-
إعْرَاجًا [عرج] : بهنگام غروب خورشيد وارد شد،- هُ اللّهُ: خداوند او را لنگ گردانيد.
=أَعْرَسَ-
إعْرَاسًا [عرس] : عروس گرفت و ميهمانى داد،- الشي ءَ: ملازم آن چيز شد و با آن انس گرفت.
=أَعْرَشَ-
إعْرَاشًا [عرش] : كلبه اى ساخت.
=أَعْرَضَ-
إعْرَاضًا [عرض] عنه: از او روى گردانيد و پشت به وى كرد،- الأمرُ: آن امر آشكار شد؛ «عَرَضْتُهُ فَاعْرَضَ» : آنرا آشكار ساختم و آشكار شد،- الثوبُ: جامه فراخ شد،- الشي ءَ: آن چيز را فراخ و پهن كرد،- المَسْأَلةَ: مسأله را با شرح و تفصيل بسيار بيان كرد،- في المَكَارِمِ: در كارهاى نيكو از همه جهت پرداخت.
=أَعْرَفَ-
إعْرَافًا [عرف] فلانًا: فلانى را به گناهى كه كرده بود تذكر داد و او را بخشيد،- الفرسُ: يال اسب دراز شد.
=الأَعْرَف-
[عرف] : افعل تفضيل است، آنچه كه يالدار يا تاجدار باشد مانند اسب و خروس؛ «حَزْنٌ اعْرَف» : زمين بلند.
=أَعْرَقَ-
إعْرَاقًا [عرق] الرجُلُ: در شرف و بزرگى ريشه دار شد، به كشور عراق آمد،- الشَّجَرُ: شاخه هاى درخت بلند شد،- الخَمْرَ و الإنَاءَ: در مي و جام آب ريخت.
=الأَعْرَق-
[عرق] : آنكه داراى نسب و حسب عالى است؛ «هو اعْرَقُ منكَ في كَذَا» : او با كفايت تر از تو در فلان امر است.
=أَعَزَّ-
إعْزَازًا [عزّ] هُ: او را گرامى داشت، او را عزيز و گرامى كرد.
=الأَعَزّ-
[عزّ] : اسم تفضيل است، عزيز و گرامى.
=أَعْزَبَ-
إعْزَابًا [عزب] : دور شد،- هُ: او را دور كرد، او را مجرد كرد.
=الأَعْزَب-
م عَزْبَاء، ج عُزْب [عزب] : آنكه مجرد زندگى كند و ازدواج نكرده باشد.
=الأَعْزَل-
م عَزْلَاء، ج عُزْل و أَعْزَال و عُزَّل و عُزلان [عزل] : آنكه اسلحه در دست ندارد، ابر بى باران، شنزار جدا افتاده از زمين،- (فك) : يكى از دو ستاره ى سماكين است كه آنرا اعزل نامند و ديگرى را (الرّامح) گويند.
=أَعْسَرَ-
إعْسَارًا [عسر] : فقير و بى چيز شد،- الغَرِيمَ: با آنكه پولى نداشت از وى مطالبه ى پرداخت بدهى را كرد.
=الأَعْسَر-
م عَسْراء، ج عُسْر [عسر] : آنكه با دست چپ كار كند. و در زبان متداول به او (عِسْراوي) گويند؛ «يومٌ اعْسَرُ» : روزى سخت و بد يمن.
=أَعْسَفَ-
إعْسافًا [عسف] : بدون راهنما و اطلاع در شب به راه افتاد، با غلام خود رفتارى سخت كرد.
=أَعَشَّ-
إعْشَاشًا [عشّ] البدنَ: جسم را لاغر و ناتوان كرد،- هُ عن الأَمْر: او را از آن كار باز داشت،- الظّبىَ: آهو را از لانه اش برانگيخت و آزار كرد.
=أَعْشَى-
إعْشَاءً [عشو] الرجُلَ: به آن مرد شام خورانيد، به او چيزى بخشيد،- اللّهُ الرّجُلَ:
خداوند آن مرد را نابينا كند.
=الأَعْشَى-
م عَشْوَاء، ج عُشْو [عشو] : آنكه شبانه روز چشمانش ناتوان و كم بيند يا آنكه در روز بيند و در شب نبيند.
=الأَعْشَار-
[عشر] : پرهاى بلند بالهاى پرنده.
=الأَعْشَاريّ-
ج عُشْر [عشر] : منسوب به (الأَعْشَار) است.
=أَعْشَبَ-
إعْشَابًا [عشب] القومُ: آن قوم به جاى پُر گياه در آمدند،- المكانُ: آن مكان سبزه و گياه رويانيد.
=أَعْشَرَ-
إعْشَارًا [عشر] العددَ: عدد را به دَه رسانيد،- القومُ: آن گروه ده نفر شدند،- تِ النّاقةُ: ده ماه از باردارى ماده شتر گذشت.
=الأَعْشَر-
م عَشْرَاء، ج عُشْر [عشر] : احمق و نادان.
=اعْشَوْشَبَ-
اعْشِيشَابًا [عشب] : به جاى پر گياه دست يافت،- المكانُ: سبزه و گياه آن زمين بسيار شد.
=الإعْصَار-
ج أَعَاصِر و أَعَاصِير [عصر] : بادى كه سخت بوزد و خاك يا آب دريا را برانگيزد و بسان ستونى گِرد بالا برد.
=أَعْصَبَ-
إعْصَابًا [عصب] تِ الإبلُ: شتران در راه پيمايى بسيار كوشيدند.
=أَعْصَرَ-
إعْصَارًا [عصر] : بهنگام عصر آمد،- تِ المرأةُ: آن زن به سن جواني و بلوغ رسيد،- تِ الريحُ: باد گرد و خاك آورد.
=أَعْصَفَ-
إعْصَافًا [عصف] تِ الريحُ: باد سخت وزيد،- الرجُلُ: آن مرد نابود شد،- تِ الحربُ بِهِم: جنگ آنها را از پاى در آورد و نابود كرد،- الزرعُ: هنگام درو كشت رسيد،- الرّجُلُ: آن مرد بى راهه رفت.
=أَعْصَلَ-
إعْصَالًا [عصل] : سخت شد، شدت يافت.
=الأَعْصَلَ-
م عَصْلَاء، ج عُصُل [عصل] : آنكه ساق پايش كج شده باشد.