فهرس الكتاب

الصفحة 84 من 1009

=الأُسْكُوب-

[سكب] : آنچه كه ريزان يا ريخته شده باشد، باران پيوسته و پياپى،- من البرق: برق كه به سوى زمين فرود آيد و منتشر شود.

=الأُسْكُوبَة-

[سكب] : قطعه چوبى كه در دهانه يا سوراخ مشك نهند و روى آنرا بندند تا چيزى از آن خارج نشود.

=الأُسْكُوف-

[سكف] : مرادف (الإسْكَاف) است.

=الأُسْكُوفَة-

[سكف] : مرادف (الأُسْكُفَّة) است.

=الإسْكِيم-

جامه راهب مسيحى يا پوشش سر.- اين واژه يونانى است-

أَسِلَ-

-أَسَلًا: آن چيز نرم و كشيده و دراز شد.

=أَسُلَ-

-أَسَالَةً: مرادف (أَسِلَ) است.

=أَسَّلَ-

تأْسِيلًا الرمحَ: نيزه را مانند (الأَسَل) ساخت، نيزه را تيز كرد.

=أَسَلَّ-

إسْلَالًا [سلّ] الشي ءَ: آن چيز را پنهانى دزديد،- اللّهُ فُلَانا: خداوند او را به بيمارى سلّ دچار گرداند.

=الأَسَل-

نيزه ها، «جَمَعَ بَين الْيَرَاع و الأَسَل» : او جامع خامه و نيزه است يعنى او از دانش و چنگ بهره مند است،- (ن) : گياهى است داراى ساقه هاى نازك و دراز كه از آن سبد و صندلى سازند و به خيزران معروف است.

=الأَسَلّ-

[سلّ] : دزد.

=أَسْلَى-

إسْلَاءً [سلو] هُ عن همّه: او را از دلتنگى كه داشت رهانيد و خرسند كرد،- القومُ: آن قوم از جانور درنده در امان شدند.

=أَسْلَى-

إسْلَاءً [سلي] تِ الشاةُ: بره گوسفند كيسه يا پوسته آب جنين كه در ميان آن قرار داشت را بهنگام زائيدن كنار انداخت.

=الأَسْلَاك-

سلك: جمع (السِّلك) است؛ «الأَسْلاكُ الشّائِكَة» : سيمهاى خاردار كه از آن ديواره باغ يا زمين سازند و يا اينكه از وسايل دفاع در جنگ است.

=الإسْلَام-

[سلم] : مص فرمانبردارى بى چون و چرا از امر يا نهى، دين اسلام، و گاهى بمعناى مسلمانان نيز مىيد.

=أَسْلَبَ-

إسْلَابًا [سلب] تِ الناقةُ أو المرأَةُ: ماده شتر يا زن بچه ناتمام افكند يا اينكه بچه اش مرد،- تِ الشّجرةُ: بار درخت يا برگهاى آن فرو ريخت.

=الأَسْلَت-

م سَلْتَاء، ج سُلْت [سلت] : آنكه بينى او از بيخ بريده شده باشد.

=الأَسَلَة-

واحد (الأَسَل) است، نوك زبان.

=أَسْلَحَ-

إسْلَاحًا [سلح] هُ: او را مسلّح كرد.

=الأَسْلَخ-

[سلخ] : بسيار سرخ، مرد پيش (آنكه موى سرش ريخته شده باشد) .

=أَسْلَسَ-

إسْلَاسًا [سلس] قيادَه: او را رام و فرمانبردار كرد.

=أَسْلَعَ-

إسْلَاعًا [سلع] : در بدن او شكستگيها پديد آمد.

=الأَسْلَع-

م سَلْعَاء، ج سُلْع [سلع] : آنكه كف پايش تركيده شده باشد، آنكه در اثر سوختن نشانه هائى بر روى پوست بدنش باشد، مرد پيس، مرد خميده پشت.

=أَسْلَفَ-

إسْلَافًا [سلف] الأرضَ: زمين را براى كشت هموار كرد،- هُ مالًا به او پولى قرض داد،- في الشّي ءِ: چيزى را سپرد يا تسليم كرد.

=أَسْلَقَ-

إسْلَاقًا [سلق] العودَ في العروة: چوب را در دسته چيزى داخل كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد گرگ ماده اى را شكار كرد.

=أَسْلَكَ-

إسْلَاكًا [سلك] الشي ءَ في الشي ءِ:

چيزى را داخل چيزى كرد به همانگونه كه نخ را در سوزن كنند،- هُ المكانَ و فيه و عليه:

او را به آن مكان وارد كرد.

=أَسْلَمَ-

إسْلَامًا [سلم] : فرمانبردار شد، مسلمان شد،- أمْرَهُ الى اللّه: كار خود را به خدا واگذار كرد،- العَدُوَّ: دشمن را خوار كرد.

=أُسْلِمَ-

[سلم] : مار او را گزيد.

=الأَسْلَم-

م سُلْمَى [سلم] : اسم تفضيل از (السَّالم) است بمعناى سالمتر از آفتها.

=الأُسْلُوب-

ج أَسَالِيب [سلب] : راه و روش، فن گفتار و يا كردار، خود بزرگ بين.

=الأَسَلِيّ-

منسوب به (الأَسَل و الأَسَلَة) است؛ «الحرُوفُ الأَسَلِيَّة» : حروف اسلى سه حرف (ز، س، ص) است.

=أَسَمَّ-

إسْمَامًا [سمّ] اليومُ: در آن روز بادهاى گرم و سام وزيد.

=الاسْم-

ج أَسْمَاء و أَسَامِ و أَسَامِيّ و أَسْمَاوَات [سمو] :

لفظى است كه دلالت بر كسى و يا چيزى نمايد، اسم، نام. همزه اسم همزه وصل است و در كلمه بسم حذف مى شود؛ «اسْمُ الجلالة» : نام خداوند متعال.

=الاسْم-

[سمو] : مترادف (الاسْم) است.

=الأَسَمُّ-

[سمّ] الأَنفِ: آنكه سوراخ بينى وى تنگ باشد.

=أَسْمَى-

إسْمَاءً [سمو] الشي ءَ: بالاى هر چيزى،- هُ من بلَدٍ الى بلدٍ: او را از شهرى به شهرى ديگر روانه كرد،- الرَّجُلَ زيدًا و بِزَيْدٍ: آن مرد را (زيد) ناميد.

=اسْمَارَّ-

اسْمِيرَارًا [سمر] : به معناى (اسْمَرَّ) است.

=أَسْمَحَ-

إسْمَاحًا [سمح] الرجُلُ: جوانمرد و بخشنده شد،- تِ الدّابّةُ: ستور پس از سركشى رام شد.

=اسْمَرَّ-

اسْمِرَارًا [سمر] : رنگ او گندمگون شد.

=الأَسْمَر-

م سَمْرَاء، ج سُمْر [سمر] : گندمگون، نيزه، شيرِ ماده آهو؛ «عامٌ اسْمَر» : سال خشك و بى باران.

=الأَسْمَرَانِ-

[سمر] : آب و گندم.

=أَسْمَطَ-

إسْمَاطًا [سمط] : آن مرد خاموش شد.

=أَسْمَعَ-

إسْمَاعًا [سمع] هُ: سخن را به گوش او رسانيد، به او ناسزا گفت.

=اسَّمَّعَ-

اسِّمَّاعًا [سمع] الرجلَ و إليه: به سخنان او گوش داد.

=أَسْمَلَ-

إسْمَالًا [سمل] بينهم: آنانرا با هم آشتى داد،- الثوبُ: جامه كهنه شد.

=أَسْمَنَ-

إسْمَانًا [سمن] : فربه شد، بسيار فربه شد، دام و ستوران او فربه شدند، چيز فربه خريد يا بخشيد،- الفرسَ: اسب را فربه كرد،- الخبزَ: نان را با روغن چرب

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت