مى بندند و قُفل مى كنند، زبانه آهنى كه زير باترى تفنگ و مانند آن قرار مى دهند و با فشار انگشت گلوله از آن خارج مى شود.
-ضَبْحًا تِ النارُ العودَ: آتش رنگ چوب را تغيير داد،- ضُبَاحًا الأَرنبُ و الثَّعلبُ وَ القَوسُ: خرگوش و يا روباه و يا كمان آواز داد،- ضُبَحًا و ضُبَاحًا تِ الْخَيْلِ فِى عَدْوِها:
اسبها در دويدن صدايى از خود درآوردند كه شيهه يا صداى معمولى نبود.
=ضَبَرَ-
-ضَبْرًا الحجارةَ: سنگها را چيد،- الكُتُبَ: كتابها را جمع آورى كرد يا بصورت پرونده درآورد.
=الضَّبْر-
مص، ج ضُبُور (ا ع) : از ابزار جنگى قديم است كه از چوب و چرم مى ساختند و در پناه آن پشت ديوار و دژ مى جنگيدند؛ از نظر شكل بسان تانك است.
=الضَّبْر-
زير بغل.
=ضَبَطَ-
-ضَبْطًا و ضَبَاطَةً العملَ: كار را محكم و درست انجام داد،- الْكِتابَ:
كتابرا تصحيح و اعراب گذارى نمود،- الصّائِدُ الْبَارُودَةَ: شكارچى فشنگ را محكم نمود،- الْحاكِمُ الْبِلَادَ و غَيْرَها:
حاكم، كشور را خوب اداره كرد،- هُ: بر او چيره شد، او را گرفت، او را نگهدارى خوب نمود،- عَلَيْهِ: او را گرفت و بازداشت كرد.
=الضَّبْط-
حبس نمودن چيزى؛ «ضَبْطُ النَّفس» : خويشتن دارى، عفت و پاكدامنى؛ «ضَبْطُ الحساباتِ» : حسابدارى، صورت ريز حساب.
=ضَبَعَ-
-ضَبْعًا الرجُلُ: جَوْر و ستم كرد،- ضَبْعًا و ضُبُوعًا و ضَبَعَانًا على فُلانٍ: دستها را بالا برد و او را نفرين كرد،- البعيرُ: شتر در حركت خود شتاب كرد و دو پاى خود را به جلو كشيد.
=ضَبَّعَ-
تَضْبِيعًا تِ الخيلُ او الإِبلُ: اسبان و شتران در راه خود شتاب كردند و پاهاى خود را به جلو كشيدند.
=الضَّبْع-
مص، بالا بردن دستها براى دُعا،- ج أَصْبَاع: ميان بازوان دست، تمام بازو؛ «اخَذَ بِضَبعه» او را يارى و تقويت كرد، زير بغل،- ج ضَبَاع وَ اضْبُعْ و ضُبُع و ضُبْع و ضُبُوعة و ضَبُعَات و مَضْبَعَة: نوعى از حيوانات درنده معروف به (كفتار) .
=الضَّبُع-
سال سخت و بى بركت،- ج ضِبَاع و أَضْبُع و ضُبْع و ضُبُع و ضُبُوعَة و ضَبُعَات و مَضْبَعَة (ح) : كفتار.
=الضَّبْعان-
مثناى اين كلمه (ضَبْعان) است، جمع آن ضَبَاعِين (ح) : كَفتارِ نَر.
=الضَّبْعَانَة-
ج ضَباعِين و ضِبْعَانَات (ح) : مؤنث (الضبع) است.
=ضَبَنَ-
-ضَبْنًا عنهُ الهديَّةَ: هديه را از او گرفت و به او نداد،- هُ: آن را زير بغل خود قرار داد،- المَكانُ: آن جاى بر ساكنانش تنگ شد.
=الضَّبْن-
مص، آنچه كه بر روى پهلو قرار گيرد.
=الضِّبْن-
پهلو يا فاصله ميان ناف و كمر.
=الضَّبِن-
من الأَمكنة: جاى تنگ و باريك.
=الضَّبْوَة-
[ضبو] : كيسه چرمى كه در آن تنباكو نهند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الضَّبِيبَة-
[ضبّ] : غذائى كه از روغن و سُس براى كودك تهيه كنند.
=ضَجَّ-
-ضَجًّا و ضَجِيجًا و ضَجَاجًا و ضُجَاجًا [ضجّ] : از چيزى كه او را ترسانيده بود فرياد كشيد.
=الضَّجَّاج-
[ضجّ] : آنكه بسيار داد و فرياد كند.
=الضَّجَّة-
[ضجّ] : داد و فرياد و شيون.
=ضَجِرَ-
ضَجَرًا منهُ و بِه: از او خسته و دلخور شد.
=الضَّجَر-
مص، دلخورى و نگرانى از اندوه يا تنگى نفس.
=الضَّجِر-
آنكه نگران و دلخور باشد، جاى تنگ.
=الضُّجْرَة-
مرادف (الضَّجَر) است.
=الضَّجَرَة-
آنكه بسيار نگران و اندوهناك باشد.
=ضَجَعَ-
-ضَجْعًا و ضُجُوعًا: آن مرد بر پهلو روى زمين خوابيد.
=ضَجَّعَ-
ضَجَّعَ- تَضْجِيعًا [ضجع] في الامر: در آن كار كوتاهى كرد و آنرا انجام نداد،- تِ الشَّمْسُ: خورشيد رو به غروب رفت.
=الضِّجْعِ-
خواستن، گرايش، ميل؛ «ضِجْعُهُ اليَّ» : گرايش او بسوى من است.
=الضُّجْعَة-
آنكه بسيار مى خوابد، مرد تنبل، آنكه سست رأي باشد.
=الضَّجْعَة-
آرامش و استراحت، خواب؛ «ضَجَعَ ضَجْعَتَهُ الأخيرة» : مرد، بدرود زندگى گفت.
=الضِّجْعَة-
آرامش گرفتن، تنبلى.
=الضُّجَعَة-
آنكه بسيار مى خوابد، تنبل.
=الضُّجْعِيّ-
مرادف (الضُّجَعَة) است.
=الضِّجْعِيّ-
مرادف (الضُّجَعَة) است.
=الضُّجْعِيَّة-
مرادف (الضُّجَعَة) است.
=الضِّجْعِيَّة-
مرادف (الضُّجَعَة) است.
=الضَّجُور-
بسيار خسته و دلتنگ.
=الضَّجُوع-
سست رأى، ابر پر آب كه آرام حركت كند، مشك كه از سنگينى به چپ و راست تكان خورد، دلو بزرگ.
=الضَّجِيع-
مرادف (المُضَاجِع) است.
=الضَّجِيعَة-
مؤنث (الضَّجِيع) است.
=الضِّحّ-
[ضحّ] : خورشيد، روشنائى خورشيد، آنچه كه خورشيد بر آن تابيده باشد.
=ضَحَا-
-ضَحْوًا و ضُحُوًّا و ضُحِيًّا [ضحو] الرجُلُ: آن مرد در آفتاب بيرون آمد،- الشّي ءُ: خورشيد بر آن چيز تابيد،- الطَّرِيقُ:
راه نمايان و پديدار شد.
=ضَحَّى-
تَضْحِيَةً [ضحو] فلانًا: به او هنگام چاشت غذا خورانيد،- الْغَنَمَ: گوسفندان را پيش از ظهر چرانيد،- بِالشّاةِ: گوسفند را روز عيد قربان قربانى كرد، گوسفند را ذبح كرد،- الرّجُلُ: آن مرد غذا خورد،- بِنَفْسِهِ أَوْ بِمَصْلَحَتِهِ أَوْ بِمَالِهِ فِى سَبِيلِ كَذَا اوْ مِن اجل كَذَا: