خود را به ترشروئى زد.
[بشر] : مص، پند و موعظه و تبليغ در مسيحيّت.
=تَبَصْبَصَ-
تَبَصْبُصًا [بصبص] الكلبُ: سگ دم خود را تكان داد.
=تَبَصَّرَ-
تَبَصُّرًا [بصر] الشي ءَ: با دقت آن چيز را نگريست،- في: در آن چيز انديشيد و تأمل كرد.
=التَّبَصُّر-
[بصر] : انديشيدن، تيزبينى و تيزهوشى.
=التَّبْصِير-
[بصر] : نگريستن به بخت و اقبال. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=تَبَضَّضَ-
تَبَضُّضًا [بضّ] حقَّهُ من فلان: حق خود را از فلانى بتدريج و كم كم گرفت،- فلانًا: هر چه كه فلانى داشت از او گرفت.
=تَبَضَّعَ-
تَبَضُّعًا [بضع] : به تجارت و بازرگانى مشغول شد،- العرقُ: عرق از بيخ مويها كم كم سرازير شد.
=تَبَطَّأَ-
تَبَطُّؤًا [بطأ] : عقب افتاد، دير كرد، درنگ كرد.
=تَبَطَّحَ-
تَبَطُّحًا [بطح] الوادي: دره پهن و فراخ شد.
=تَبَطَّلَ-
تَبَطُّلًا [بطل] : دلير شد، بيكار شد،- القومُ بينهم: آن قوم ميان خود ترويج باطل كردند.
=تَبَطَّنَ-
تَبَطُّنًا [بطن] الأمرَ: حقيقت آن كار را دانست، الشي ء: به درون آن چيز در آمد.
=التَّبْطِيط-
[بطّ] : «تَبْطِيطُ أو تَفَلْطُحُ الأرضِ» :
فرق بين دو قطر استوائى و قطبي زمين و بخش بر قطر استوائى آن است كه بالغ بر 1/ 297 مى شود.
=تَبِعَ-
-تَبَعًا و تَبَاعًا و تَبَاعَةً هُ: بدنبال او راه رفت، با او پيوست و رفت، فرمانبردار او شد،- الشي ءَ: در پى اثر آن چيز رفت،- الدروسَ: جلسات درس را با نظم حاضر شد،- سَيْرَهُ: به راه خود ادامه داد و همچنان رفت.
=تَبَّعَ-
تَتْبِيعًا هُ: از او پيروى كرد،- بِهِ كذا:
به او چيزى را پيوست داد.
=التَّبْع-
مترادف (التّابع) است بمعناى پيرو، عاشق، دلباخته؛ «هو تِبْعُ الكَرَمِ» : او عاشق عطا و بخشندگى است.
=التَّبَع-
مص،- ج أتباع: پيرو يا پيروان. اين واژه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود.
=التَّبِع-
آنكه پيروان بسيار دارد.
=التُّبَّع-
ج تَبَابِيع: درشتترين زنبور،- ج تَبَابِعَة:
لقب پادشاهان يمن قديم است.
=التَّبِعَة-
ج تَبِعَات: عاقبت، پايان؛ «لِهَذَا الْفِعْل تَبِعَةُ» : عاقبت اين كار زيان آور است، مسئوليت؛ «القى التبِعَةَ عليهِ» : مسئوليت را بعهده ى او گذاشت.
=تَبَعَّثَ-
تَبَعُّثًا [بعث] الشي ءُ: آن چيز روان شد، خارج شد.
=تَبَعْثَرَ-
تَبَعْثُرًا [بعثر] : پراكنده شد، زير و رو شد؛ «تَبَعْثَرتْ نَفْسِي» : دل من نگران و منقلب و متهوّع شد.
=تَبَعَّجَ-
تَبَعُّجًا [بعج] : مترادف (تَفَجَّر) است؛ «تَبَعَّجَ السَّحَابُ» : ابر باران ريخت؛ «تَبَعَّجَ السَّيْلُ» : سيل به شدت روان شد؛ «تَبَعَّجَ عَلَيَّ بِالكلامِ» : سخن بسيار گفت.
=تَبَعَّدَ-
تَبَعُّدًا [بعد] : دور شد. اين واژه ضدّ (تَقَرَّبَ) است.
=تَبَعَّضَ-
تَبَعُّضًا [بعض] : آن چيز تقسيم شد، تجزيه شد.
=تَبَعَّلَ-
تَبَعُّلًا [بعل] تِ المرأَة: زن از شوهر خود فرمانبردار شد.
=التَّبْعِيض-
[بعض] : تقسيم و تجزيه.
=التَّبْغ-
(ن) : توتون و تنباكو. اين گياه از امريكا به ساير جهان برده شده و در آن ماده اى سمى مى باشد.- اين واژه اسپانيائى است.
=التِّبْغ-
(ن) : مترادف (التَّبْغ) است.
=تَبَغَّى-
تَبَغِّيًا [بغي] الشي ءَ: آن چيز را خواست، طلبيد.
=تَبَغْدَدَ-
تَبَغْدُدًا: به شهر بغداد منسوب شد، بسان مردم بغداد شد.
=تَبَغَّضَ-
تَبَغُّضًا [بغض] إليه: با او دشمنى كرد. اين واژه ضدّ (تَحَبَّبَ) است.
=تَبَغَّمَ-
تَبَغُّمًا [بغم] تِ الظبيةُ: آهو صداى نرم از خود درآورد.
=التَّبْغِيَّة-
(ن) : شكوفه هائى است از رسته ى (الباذ نجانيّات) كه اصل آن از كشور آرژانتين و به رنگهاى مختلف است. اين گياه براى زينت در باغچه ها كِشت مى شود.
=تَبَقَّى-
تَبَقِّيًا [بقي] : مرادف (بَقِيَ) است بمعناى باقيمانده،- هُ: او را باقى گذاشت.
تَبَقَّطَ-
تَبَقُّطًا [بقط] الشي ءَ: آن چيز را بتدريج و اندك اندك گرفت،- الخَبَرَ:
خبر را كم كم گرفت.
=تَبَقَّعَ-
تَبَقُّعًا [بقع] الثوبُ: قسمتهائى از جامه رنگين نشد، آب بر آن پاشيده و قسمتهائى از آن خيس شد.
=تَبَقَّلَ-
تَبقُّلًا [بقل] : در پى بدست آوردن گياه تازه بيرون شد، ستور گياه تازه چريد.
=التَّبْكَاء-
[بكي] : گريه، گريه ى بسيار.
=تَبَكْبَكَ-
تَبَكْبُكًا [بكبك] القومُ عليهِ: آن قومَ بر او ازدحام كردند.
=تَبَكَّرَ-
تَبَكُّرًا [بكر] : مترادف (تَقَدَّم) است بمعناى جلو رفت.
=التَّبْكِيت-
[بكت] : نكوهش، چيزى اندك؛ «تَبْكِيتُ الضَّمِير» : سرزنش نفس.
=تَبَلَ-
-تَبْلًا هُ الحُبُّ: عشق او را بيمار كرد، عقل او را گرفت،- الدّهرُ القومَ: روزگار آنها را به سختى كشانيد و نابود كرد.
=تَبَّلَ-
تَتْبِيلًا الطعامَ: در غذا ادويه ى خوشمزه و خوشبو كننده ريخت.
=التَّبْل-
ج أَتْبَال و تُبُول: كينه و دشمنى.
=تَبَلْبَلَ-
تَبَلْبُلًا [بلبل] : آميخته شد؛ «تَبَلْبَلَتِ الأَلْسُنُ في بَابِل» : زبانها در بابل با هم آميخته شدند.
=تَبَلَّجَ-
تَبَلُّجًا [بلج] الصبحُ: بامداد روشن شد،- اليهِ: به او خنديد و شادمانى كرد.
=تَبلَّدَ-
تَبلُّدًا [بلد] : با هواى شهرى كه در آن زندگى مى كند عادت كرد، كودن و خنگ