فهرس الكتاب

الصفحة 224 من 1009

خود را به ترشروئى زد.

=التَّبْشِير-

[بشر] : مص، پند و موعظه و تبليغ در مسيحيّت.

=تَبَصْبَصَ-

تَبَصْبُصًا [بصبص] الكلبُ: سگ دم خود را تكان داد.

=تَبَصَّرَ-

تَبَصُّرًا [بصر] الشي ءَ: با دقت آن چيز را نگريست،- في: در آن چيز انديشيد و تأمل كرد.

=التَّبَصُّر-

[بصر] : انديشيدن، تيزبينى و تيزهوشى.

=التَّبْصِير-

[بصر] : نگريستن به بخت و اقبال. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=تَبَضَّضَ-

تَبَضُّضًا [بضّ] حقَّهُ من فلان: حق خود را از فلانى بتدريج و كم كم گرفت،- فلانًا: هر چه كه فلانى داشت از او گرفت.

=تَبَضَّعَ-

تَبَضُّعًا [بضع] : به تجارت و بازرگانى مشغول شد،- العرقُ: عرق از بيخ مويها كم كم سرازير شد.

=تَبَطَّأَ-

تَبَطُّؤًا [بطأ] : عقب افتاد، دير كرد، درنگ كرد.

=تَبَطَّحَ-

تَبَطُّحًا [بطح] الوادي: دره پهن و فراخ شد.

=تَبَطَّلَ-

تَبَطُّلًا [بطل] : دلير شد، بيكار شد،- القومُ بينهم: آن قوم ميان خود ترويج باطل كردند.

=تَبَطَّنَ-

تَبَطُّنًا [بطن] الأمرَ: حقيقت آن كار را دانست، الشي ء: به درون آن چيز در آمد.

=التَّبْطِيط-

[بطّ] : «تَبْطِيطُ أو تَفَلْطُحُ الأرضِ» :

فرق بين دو قطر استوائى و قطبي زمين و بخش بر قطر استوائى آن است كه بالغ بر 1/ 297 مى شود.

=تَبِعَ-

-تَبَعًا و تَبَاعًا و تَبَاعَةً هُ: بدنبال او راه رفت، با او پيوست و رفت، فرمانبردار او شد،- الشي ءَ: در پى اثر آن چيز رفت،- الدروسَ: جلسات درس را با نظم حاضر شد،- سَيْرَهُ: به راه خود ادامه داد و همچنان رفت.

=تَبَّعَ-

تَتْبِيعًا هُ: از او پيروى كرد،- بِهِ كذا:

به او چيزى را پيوست داد.

=التَّبْع-

مترادف (التّابع) است بمعناى پيرو، عاشق، دلباخته؛ «هو تِبْعُ الكَرَمِ» : او عاشق عطا و بخشندگى است.

=التَّبَع-

مص،- ج أتباع: پيرو يا پيروان. اين واژه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود.

=التَّبِع-

آنكه پيروان بسيار دارد.

=التُّبَّع-

ج تَبَابِيع: درشتترين زنبور،- ج تَبَابِعَة:

لقب پادشاهان يمن قديم است.

=التَّبِعَة-

ج تَبِعَات: عاقبت، پايان؛ «لِهَذَا الْفِعْل تَبِعَةُ» : عاقبت اين كار زيان آور است، مسئوليت؛ «القى التبِعَةَ عليهِ» : مسئوليت را بعهده ى او گذاشت.

=تَبَعَّثَ-

تَبَعُّثًا [بعث] الشي ءُ: آن چيز روان شد، خارج شد.

=تَبَعْثَرَ-

تَبَعْثُرًا [بعثر] : پراكنده شد، زير و رو شد؛ «تَبَعْثَرتْ نَفْسِي» : دل من نگران و منقلب و متهوّع شد.

=تَبَعَّجَ-

تَبَعُّجًا [بعج] : مترادف (تَفَجَّر) است؛ «تَبَعَّجَ السَّحَابُ» : ابر باران ريخت؛ «تَبَعَّجَ السَّيْلُ» : سيل به شدت روان شد؛ «تَبَعَّجَ عَلَيَّ بِالكلامِ» : سخن بسيار گفت.

=تَبَعَّدَ-

تَبَعُّدًا [بعد] : دور شد. اين واژه ضدّ (تَقَرَّبَ) است.

=تَبَعَّضَ-

تَبَعُّضًا [بعض] : آن چيز تقسيم شد، تجزيه شد.

=تَبَعَّلَ-

تَبَعُّلًا [بعل] تِ المرأَة: زن از شوهر خود فرمانبردار شد.

=التَّبْعِيض-

[بعض] : تقسيم و تجزيه.

=التَّبْغ-

(ن) : توتون و تنباكو. اين گياه از امريكا به ساير جهان برده شده و در آن ماده اى سمى مى باشد.- اين واژه اسپانيائى است.

=التِّبْغ-

(ن) : مترادف (التَّبْغ) است.

=تَبَغَّى-

تَبَغِّيًا [بغي] الشي ءَ: آن چيز را خواست، طلبيد.

=تَبَغْدَدَ-

تَبَغْدُدًا: به شهر بغداد منسوب شد، بسان مردم بغداد شد.

=تَبَغَّضَ-

تَبَغُّضًا [بغض] إليه: با او دشمنى كرد. اين واژه ضدّ (تَحَبَّبَ) است.

=تَبَغَّمَ-

تَبَغُّمًا [بغم] تِ الظبيةُ: آهو صداى نرم از خود درآورد.

=التَّبْغِيَّة-

(ن) : شكوفه هائى است از رسته ى (الباذ نجانيّات) كه اصل آن از كشور آرژانتين و به رنگهاى مختلف است. اين گياه براى زينت در باغچه ها كِشت مى شود.

=تَبَقَّى-

تَبَقِّيًا [بقي] : مرادف (بَقِيَ) است بمعناى باقيمانده،- هُ: او را باقى گذاشت.

تَبَقَّطَ-

تَبَقُّطًا [بقط] الشي ءَ: آن چيز را بتدريج و اندك اندك گرفت،- الخَبَرَ:

خبر را كم كم گرفت.

=تَبَقَّعَ-

تَبَقُّعًا [بقع] الثوبُ: قسمتهائى از جامه رنگين نشد، آب بر آن پاشيده و قسمتهائى از آن خيس شد.

=تَبَقَّلَ-

تَبقُّلًا [بقل] : در پى بدست آوردن گياه تازه بيرون شد، ستور گياه تازه چريد.

=التَّبْكَاء-

[بكي] : گريه، گريه ى بسيار.

=تَبَكْبَكَ-

تَبَكْبُكًا [بكبك] القومُ عليهِ: آن قومَ بر او ازدحام كردند.

=تَبَكَّرَ-

تَبَكُّرًا [بكر] : مترادف (تَقَدَّم) است بمعناى جلو رفت.

=التَّبْكِيت-

[بكت] : نكوهش، چيزى اندك؛ «تَبْكِيتُ الضَّمِير» : سرزنش نفس.

=تَبَلَ-

-تَبْلًا هُ الحُبُّ: عشق او را بيمار كرد، عقل او را گرفت،- الدّهرُ القومَ: روزگار آنها را به سختى كشانيد و نابود كرد.

=تَبَّلَ-

تَتْبِيلًا الطعامَ: در غذا ادويه ى خوشمزه و خوشبو كننده ريخت.

=التَّبْل-

ج أَتْبَال و تُبُول: كينه و دشمنى.

=تَبَلْبَلَ-

تَبَلْبُلًا [بلبل] : آميخته شد؛ «تَبَلْبَلَتِ الأَلْسُنُ في بَابِل» : زبانها در بابل با هم آميخته شدند.

=تَبَلَّجَ-

تَبَلُّجًا [بلج] الصبحُ: بامداد روشن شد،- اليهِ: به او خنديد و شادمانى كرد.

=تَبلَّدَ-

تَبلُّدًا [بلد] : با هواى شهرى كه در آن زندگى مى كند عادت كرد، كودن و خنگ

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت