است.
ج جُدُل: ريسمانِ بافته شده.
=الجَدِيلة-
قبيله، ايل، ناحيه، قاطعيت رأى. روشن،- عِنْدَ العامَّة: و در زبان متداول بر گيسوى بافته اطلاق مى شود.
=جَذَّ-
-جَذًّا هُ: آن چيز را بُريد يا شكست،- في سَيْره: در راه خود شتاب كرد.
=الجِذّ-
ج أَجْذَاذ: پاره اى از چيزى.
=جَذَى-
-جَذْيًا [جذي] فلانًا عنهُ: فلانى را از آن كار بازداشت و مُنصرف كرد.
=الجَذَّاب-
جالب، جذاب. آنچه كه در ديده يا بصيرت زيبا باشد.
=الجُذَاذ-
[جذّ] : چيز شكسته، آنچه كه از چيزى شكسته شده باشد، سنگِ طلا.
=الجَذَاذ-
[جذّ] : مترادف (الجُذَاذ) است، باقيمانده هر چيزى.
=الجِذَاذ-
[جذّ] : مترادف (الجُذَاذ) است.
=الجُذَاذَات-
پاره هاى كوچك از چيزى گرفته شده؛ «عندي جُذَاذات من الفضَّة» :
پاره هايى از خُرده نقره دارم.
=الجُذَاذَة-
ج جُذَاذَات [جذّ] : كارتى كه در آن يادداشتهاى ويژه را نويسند.
=الجَذَاذَة-
[جذّ] : باقيمانده هر چيزى.
=الجُذَام-
(طب) : بيمارى جُذام.
=الجُذَامَة-
آنچه از كِشت كه پس از دِرو در كشتزار باقى ماند.
=جَذَبَ-
-جَذْبًا المهرَ عن أُمّهِ: كُرّه اسب را از شير مادرش گرفت،- الشَّهْرُ: بيشتر روزهاى ماه گذشت،- هُ إِلَيه: او را به سوى خود كشيد. اين واژه ضد (دَفَعهُ عنهُ) است.
=الجَذْب-
مص، نيروى كشش، جاذبه كُرات آسمانى به سوى يكديگر،- الجِنْسيّ:
كشش يا غريزه جنسى؛ «أُخِذَ جَذْبًا» : با زور آن چيز را كشيد.
=الجَذْبَة-
مسافتِ دور.
=الجُذَّة-
[جذّ] : يك پاره از چيزى.
=جَذَرَ-
-جَذْرًا هُ: آن چيز را قطع كرد، بُريد، از ريشه بركند.
=جَذَّرَ-
تَجْذِيرًا هُ: آن چيز را از ريشه بَركند،- العَدَدَ (ع ح) : و در علم حساب جذر آن عدد را بدست آورد.
=الجَذْر-
ج جُذُور: مترادف (الجِذْر) است.
=الجِذْر-
ج جُذُور: ريشه، اصل،- (ع ح) : در علم حساب عددى است كه در خود ضرب شود مانند دَه كه جذر يكصد است و عبارتند از ضرب ده در ده،- التَّكْعِيبي لِعَدَدٍ ما في الرياضيّات: جذر تكعيبى كه نام ديگر آن (الكَعَب) است مانند عدد 27 كه جذر تكعيبى آن عدد 3 مى باشد؛ «جِذْرُ المُعَادَلَةِ» :
به واژه (المُعَادَلة) مراجعه شود؛ «جِذْرُ النبَاتِ» :
ريشه گياه و درخت كه در زير خاك مى باشد.
=الجِذْرِيَّة-
دندان نيش.
=الجِذْع-
ج جُذُوع و أَجْذَاع: تنه درخت، ساقِ درختِ نخل خُرما، ساقه درخت؛ «جِذْعُ الإِنْسَان» (ع ا) : بدن انسان به جُز سر و دو دست و پا؛ «جِذْعُ أُسْطُوانَةٍ» (ه) : جسم محيط بر سطح استوانه؛ «جِذْعُ مَوْشُورٍ» (ه) :
جسم محيط بر سطح منشور است؛ «جِذْعُ مخروطٍ» (ه) : جسم محيط بر سطح مخروطى شكل است؛ «جِذْعُ هَرَمٍ» (ه) :
جسم محيط بر سطح هرَم است.
=الجَذَع-
ج جِذَاع و جُذْعَان من البهائم: جانوران خُرد و كوچك.
=حَذَفَ-
-جَذْفًا الشي ءَ: آن چيز را بُريد،- الطائرُ: پرنده با شتاب پريد،- تِ المرأَةُ: آن زن با گامهاى كوتاه راه رفت.
=جَذَّفَ-
تَجْذِيفًا القاربَ: قايق را با پارو به راه انداخت،- الشي ءَ: آن چيز را بُريد.
=جَذَلَ-
-جُذُولًا: راست و استوار شد.
=جَذِلَ-
-جَذَلًا: شادمان شد.
=الجِذْل-
ج أَجْذَال و جُذُول و جِذَال و جُذُولة: تنه درخت پس از بريده شدن كه خطوط دايره اى بر آن قسمت بُريده ديده مى شود و از روى آن سنِّ درخت را تشخيص مى دهند. چوبى كه براى شترِ پيس كار گذارند تا بدن خود را با آن بخاراند؛ «عادَ الشي ءُ إِلى جِذْلِهِ» : آن چيز به اصل خود بازگشت.
=الجَذِل-
ج جُذْلَان، م جَذِلّة: خُرسند و شادمان.
=الجَذْلَان-
ج جُذْلَان، م جَذْلَى: شادمان.
=جَذَمَ-
-جَذْمًا هُ: آن چيز را با شتاب بُريد يا قطع كرد.
=جَذِمَ-
-جَذَمًا: آن مَرد بُريده دست شد.
=جُذِمَ-
بيمارى جُذام در او پديد آمد.
=جَذَّمَ-
تَجْذِيمًا هُ: آن را بُريد.
=الجَذْم-
ج جُذُوم و أَجْذَام: اصل يا ريشه.
=الجِذْم-
ج جُذُوم و أَجْذام: مترادف (الجَذْم) است.
=الجُذْمَة-
جاى بُريده شدن دست.
=الجِذْمَة-
يكپاره، تازيانه.
=الجُذْوَة-
ج جُذًى و جِذًى و جِذَاء [جذو] : گُل آتش روشن و شعله ور.
=الجَذْوَة-
ج جُذًى و جِذًى و جِذَاء [جذو] :
مُترادف (الجُذْوة) است.
=الجِذْوَة-
ج جُذًى و جِذًى و جِذَاء [جذو] :
مترادف (الجُذوة) است.
=الجِذْي-
[جذي] من الشجرة: ريشه درخت.
=الجِذْيَة-
من الشجرة [جذي] : ريشه درخت.
=الجَذِيم-
بريده شده، كنده شده.
=جَرَّ-
-جَرًّا هُ و بِه: آن چيز را كشيد، جذب كرد،- الكَلِمَة: كلمه را حركت جَر داد،- البعيرُ: شتر نشخوار كرد،- الإِبِلَ: شتران را آهسته راند،- على نفسِهِ جَريرَةً: گناهى مرتكب شد؛ «لا يَجُرُّ لسانَهُ بكَلِمَةٍ» : حتى يك كلمه سخن نمى گويد؛ «جَرَّ قيودًا» : آن مَرد دست بسته بود.
=الجَرّ-
مص، نوعى اعراب به حرف يا حركت (-) است؛ «كانَ ذلك عامَ كَذا وَ هلمَّ جَرًّا الى الْيَوم» : آن كار تا امروز ادامه يافت.
كلمه جَرًّا منصوب است بنا بر مفعول مطلق محذوف العامل به معناى (جُرَّ جَرًّا) يا بنا بر حال است بتأويل صفت به معناى «هَلُمَّ جارًّا).
=جَرَى-
-جَرْيًا و جَرَيَانًا و جِرْيَةً [جري] الماءُ: آب روان شد،- الفرسُ و نحوُهُ: اسب و مانند آن