آنها هيچگاه بند نيايد.
ج حُشُود: گروه يا جمعيت.
ج حُشُد: آنكه از بذل جان و مال و يارى بديگران دريغ نكند.
=حَشَرَ-
-حَشْرًا الناسَ: مردم را جمع آورى كرد،- الجَمْعَ: آن گروه را از جائى به جاى ديگر منتقل كرد،- هُ عن بلاده: او را از كشورش اخراج كرد،- العودَ: چوب را تراشيد و نازك كرد.
=الحَشْر-
مص،- مِن الأَسِنَّةِ: نيزه هاى باريك،- من الآذان: گوش باريك و زيبا.
اين واژه در مفرد و مثنى و جمع يكسان بكار مى رود زيرا مصدر است؛ «أُذُن حَشْرٌ و أُذُنَانِ حَشْرٌ و آذانٌ حَشْرٌ» ؛ «يومُ الحَشْر» : روز رستاخيز يا قيامت و معاد. اين واژه در زبان متداول به معناى سختگيرى و مزاحمت مى باشد.
=الحَشَرة-
ج حَشَرَات (ح) : تيره اى از حشرات مفصلى است كه داراى سه مقطع جسمى (سر و سينه و شكم) مى باشند و معمولا داراى شش پا و دو بال يا چهار بال مى باشند؛ «قاتِلُ الحَشَرات» : ماده ى حشره كش از قبيل نفتالين و (د. د. ت) و امْشى و مانند آنها،- ج حَشَر: پوستى كه به دانه چسبيده باشد.
=حَشْرَجَ-
حَشْرَجَةً [حشرج] : بهنگام مرگ نفسش گرفت و خرخر كرد.
=الحِشْرِي-
مرد فضول كه در كارى كه به وى ارتباط ندارد دخالت كند. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=حَشَفَ-
-حَشْفًا الضرْعُ: شير در پستان خشك يا كم شد.
=حَشَّفَ-
تَحْشِيفًا عينَهُ: پلك چشم خود را بست و از زير مژه نگاه كرد.
=الحَشَف-
خُرماى نارَس يا خشك و فاسد، پستان خشك و ترنجيده.
=الحَشَفَة-
ج حِشَاف: ريشه هاى گياه كه پس از در و در زمين بازماند، خمير خشك، جزيره ى كوچكى در دريا كه آب بدان نرسد.
=حَشَكَ-
-حَشْكًا و حُشُوكًا الضرْعُ: پستان پر از شير شد،- تِ الناقَةُ لبنَها: شير در پستان ماده شتر جمع شد،- الناقةَ: ماده شتر را ندوشيد تا شير در پستانش گرد آيد،- تِ السحابَةُ:
ابر پر آب شد،- الوادي: درّه پُر از آب روان شد،- تِ النخْلةُ: خرماى نخل بسيار شد،- القومُ: آن قوم گِرد هم آمدند،- تِ الريحُ:
باد در جهات مختلف وزيد.
=حَشِكَ-
-حَشَكًا اللبنُ في الضرْع: شير در پستان با سرعت جمع شد،- تِ الدابَّةُ:
ستور علوفه و جو خورد.
=الحَشْكَة-
يكبار باريدن تند.
=الحَشَكَة-
گروه و جماعت؛ «جاؤوا بِحَشَكَتِهِم» : همه گروه آمدند.
=حَشَمَ-
-حَشْمًا هُ: او را شرمنده كرد، او را با سخن زشت آزرد، او را خشمگين ساخت،- الشي ءَ: آن چيز را خواست.
=حَشِمَ-
-حَشَمًا: خشمگين شد،- هُ: او را خشمگين كرد،- حُشُومًا: آن مرد پس از لاغرى فربه شد، خسته شد،- مِنه: از او گرفته شد.
=حَشَّمَ-
تَحْشِيمًا هُ: او را شرمنده ساخت، آزرد، خشمگين كرد.
=الحَشَم-
مص، خويشاوندى، عيال؛ «حَشَمُ الرجُلِ» : خانواده و دار و دسته ى مَرد كه از وى حمايت كنند يا او از آنها حمايت كند.
=الحُشْمَة-
زن، خويشاوندى، زينهار و عهد.
=الحِشْمَة-
خشم، آزرم، ادب و بزرگى، تندى و گرفتگى.
=الحَشْوُ-
[حشو] : مردمان فرومايه و خُرد،- ج المَحَاشِي (بر خلاف قياس) آنچه كه درون چيزى را با آن پُر كنند، ادويه ى خوشمزه كه درون برّه ى بريانى را با آن پر كنند، سخنى كه مورد اعتماد نباشد.
=الحُشْوَة-
[حشو] : هر چيزى كه بد يا پست باشد؛ «هو من حُشْوَة بني فلان» : او از افراد پست فلان قبيله است،- من البَطْنِ: روده هاى شكم.
=الحِشْوَة-
[حشو] : مترادف (الحُشوة) است.
=الحَشُوك-
من النُّوق: ماده شترى كه شير در پستانش جمع شده باشد.
=الحَشَوِيّ-
[حشو] : آنكه در گفتار خود سخنان پوچ آورد.
=حَشِىَ-
-حَشًى [حشي] الرجُلُ: آن مرد به بيمارى تنگى نفس دچار شد،- السّقاءُ:
درون مشك از شير پوسته اى پديد آمد و به آن چسبيد.
=الحَشِي-
[حشي] : آنكه به بيمارى تنگى نفس دچار است.
=الحَشْيَاء-
[حشي] : مؤنث (الحَشْيان) است.
=الحَشْيَان-
[حشي] : آنكه به بيمارى نفس تنگى دچار است.
=الحَشِيَّة-
[حشي] : مؤنث (الحَشِي) است.
=الحَشِيَّة-
ج حَشَايَا [حشو] : تشك ضخيم، بالشچه ى كوچكى كه زن بر عضوى از بدن خود بندد تا كلان نمايد.
=الحَشِيش-
[حشّ] : گياه خشك يا علوفه ى دام.
=الحَشِيشة-
ج حَشَائِش [حشّ] : واحد (الحَشِيش) است؛ «الحَشِيشة أو قِنَّب الهند» (ن) : گياهى است كه بطور سالانه كشت مى شود و از آن ماده ى مخدر بدست مىيد؛ «حَشِيشَةُ الملاك» (ن) : گياهى است از رسته ى (الحَيْمِيَّات) كه در ساختن الكل بكار مى رود؛- «حَشيشةُ الدّينار» (ن) : گياهى است از رسته ى (القُرّاصِيَّات) كه شكوفه هاى آن در ساختن آب جو بكار گرفته مى شود؛ «حَشِيشَةُ الزجاج» (ن) :
گياهى است از رسته ى (القُرّاصيّات) كه در ويرانه ها و ديوارهاى قديمى مى رويد و داراى خواص پزشكى است.
=الحَشِيف-
جامه ى كهنه و فرسوده.
=الحَشِيكة-
غذاى ستور مانند جو.
=الحَشِيم-
ج حُشَمَاء: مترادف (المُحْتَشِم) است.
=حَصَّ-
-حَصًّا [حصّ] الشَّعَرَ: موى را كوتاه