فهرس الكتاب

الصفحة 745 من 1009

سخاوتمند، مرد با گذشت، واژه (الكريم) بر بهترين هر چيزى اطلاق مى شود؛ «رِزْقٌ كريمٌ» روزى بسيار؛ «قَوْلٌ كريمٌ» : سخن موجز و پر معنى و قانع كننده؛ (وَجْهٌ كريمٌ) :

چهره اى زيبا و خوب.

=الكَرِيمانِ-

حجّ و جهاد كه از فروع دين به شمار است.

=الكَرِيمَة-

ج كَرِيمَات و كَرَائِم و كِرَام: مؤنّث (الكرِيم) است؛ مرد بزرگوار و با اصل و نسب؛ «فُلانٌ كريمَةُ قَوْمِهِ» : فلانى بزرگوار قوم خود مى باشد؛ هر عضو شريفى از بدن مانند دست و گوش؛ «كَرِيمَةُ الرَّجُلِ» : دختر آن مرد؛ «كَرَائِمُ الْمَالِ» : بهترين و نفيس ترين مال.

=الكَرِيمَتانِ-

دو چشم انسان.

=الكَرِيه-

مرد قبيح، بد شكل، زشت.

=الكَرِيهَة-

ج كَرَائِه: مؤنث (الكَرِيه) است، سختى در جنگ، بلا و پيش آمد بد، شمشير بُرَنده.

=كَزَّ-

-كَزًّا و كَزَازَةً و كُزُوزَة [كزّ] : آن چيز ترنجيده و خشك شد،- على اسنانِهِ عِنْدَ العامة: از شدت خشم فك بالاى دهان خود را روى فك پائين فشار داد. اين كلمه در زبان روز متداول است.

=كُزَّ-

[كزّ] : آن مرد به بيمارى كزاز گرفتار شد، سرما خورد.

=الكَزّ-

[كزّ] : مص،- ج كُزّ: ترنجيده و خشك شده، «فُلانٌ كَزّ الْيَدَيْن» : فلانى بخيل است.

=الكُزَاز-

[كزّ] (طب) : بيمارى كُزاز يا لرزه سخت.

=الكُزَّاز-

[كزّ] (طب) : مُرادف (الكُزاز) است.

=الكُزْبُرَة-

(ن) : مُرادف (الكُزْبَرَة) است؛ «كُزْبُرَةُ البئر» (ن) : پرسياوشان. گياهى است از تيره سرخسيها كه داراى برگى نازك و ساقه اى بسيار نرم و باريك مانند موى مى باشد و در غارها و كنار چشمه ها مى رويد.

=الكُزْبَرَة-

(ن) : گشنيز. گياهى است خوشبو و خوشمزه و از تيره (الخَيمِيَّات) است.

=الكَزْبُرَة-

(ن) : مُرادف (الكُزْبَرَة) است.

=الكَزَز-

[كزّ] : خِسَّت و بخيلى.

=كَزَمَ-

-كَزْمًا: دهان خود را بست و خاموش شد،- الْجَوْزَةَ وَ نَحوها: گردو و مانند آن را با جلوى دهان خود شكست و مغز آن را بيرون آورد تا بخورد،- هُ او را سخت گاز گرفت.

=كَزِمَ-

-كَزَمًا: آن مرد پُر خور شد، ترسيد كه به پيش رود.

=كَزَّمَ-

تَكْزِيمًا [كزم] البردُ أصابعَهُ: سرما انگشتان او را زد و منقبض نمود.

=الكَزْم-

آنكه كف دست او فشرده و انگشتانش كوتاه باشد.

=الكَزَم-

پُر خورى، كوتاه بودن بينى يا انگشتان، بخيلى.

=الكَزِم-

مِن الرجَالِ: مرد جبان و ترسو.

=الكَزْوَرِينا-

(ن) : نام گياهى است كه مركز اصلى آن استراليا و جزاير پاسيفيك است.

اين گياه زينتى است و در كرانه هاى درياى مديترانه كشت مى شود.

=كَسَا-

-كَسْوًا [كسو] الثوبَ فلانًا: جامه را بر او پوشانيد، هُ شِعْرًا: او را با شعر ستايش كرد.

=الكِسَاء-

ج أَكْسِيَة [كسو] : لباس، جامه.

=الكَسَّاب-

مبالغه كاسب است، آنكه بسيار كسب مال كند.

=الكُسَاح-

گونه اى بيمارى كه در شتر پديد آيد.

=الكُسَار-

من الحَطَب و نحوهُ: هيزم ريز و شكسته مُرادف (الكُسارَة) است.

=الكَسَّار-

صيغه مبالغه است به معناى بسيار شكننده.

=الكُسَارَة-

من الحطب و نحوهِ: خورده هاى ريز و شكسته هيزم.

=الكِسَالة-

تنبلى، بيكارى.

=كَسَبَ-

-كَسْبًا و كِسْبًا الشي ءَ: آن چيز را جمع آورى نمود،- مَالًا اوْ عِلْمًا: مال يا دانش بدست آورد و سود بُرد،- الإثْمَ: گناه را تحمل كرد،- لِأَهْلِهِ: براى خانواده خود پى كسب و كار رفت،- فُلانًا مالًا او عِلْمًا: به او مال رسانيد يا علم آموخت.

=كَسَّبَ-

تَكْسِيبًا [كسب] فلانًا مالًا أو علمًا: مال به او رسانيد يا علم به او آموخت.

=الكَسْب-

مص، درآمد، سود، آنچه كه در نتيجه كسب بدست مىيد.

=الكِسْبَة-

آنچه كه در نتيجه كسب بدست مىيد.

=الكُسْبُرَة-

(ن) : مُرادف (الكُزْبَرة) به معناى گشنيز است.

=الكَسْتَنَة-

أو القَسْطَل (ن) : درخت شاه بلوط از رده بلوطيها كه تا چند قرن عمر مى كند. اين درخت در شهرهاى معتدل اروپا و تركيه مى رويد و ميوه آن خورده مى شود؛ «كَسْتَنَة الحصَانِ اوْ قَسْطَلةُ الْحِصَانِ» (ن) : گونه اى درخت از تيره درختان صابونى است كه در بهار گلهائى به شكل خوشه اى و سفيد و يا سرخ رنگ دارد و ميوه آن قهوه اى رنگ و تلخ است و قابل خوردن نيست.

=كَسَحَ-

-كَسْحًا البيتَ: خانه را روفت و روب كرد و زدود،- تِ الرِّيحُ الْأَرْضَ: باد زمين را از خاك روبيد و زدود،- الشَّى ءَ: آن چيز را بُريد و با خود بُرد؛ «أتَيْنا بني فلانٍ فَكَسَحْنَاهُمْ» : به سوى خانواده فلانى رفتيم و آنها را كوچ داديم.

=كَسِحَ-

-كَسَحًا: يكى از پاهاى آن مرد سنگين شد و در راه رفتن آن را روى زمين كشيد مثل اينكه زمين را مى روفت، نيروى حركتى از دست و پاى او گرفته و فلج شد.

=الكَسْح-

مص، ناتوانى.

=الكَسِح-

آنكه از او يارى بخواهى و نتواند به تو يارى دهد.

=الكَسْحَان-

مُرادف (الكَسِيح) به معناى آنكه مبتلا به فلج است و زمين گير مى باشد.

=كَسَدَ-

-كَسَادًا و كُسُودًا الشي ءُ: آن چيز بفروش نرسيد و بازارش كِساد شد،- تِ السَّوقُ: بازار كساد شد و چيزى بفروش نرفت.

=كَسُدَ-

-كَسَادًا و كُسُودًا: مُرادف (كَسَدَ)

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت