فهرس الكتاب

الصفحة 1008 من 1009

كرد و در بر گرفت،- الحدِيثَ: سخن را پذيرفت و حفظ كرد،- الأمْرَ: آن كار را انجام داد و درك كرد؛ «لا يَعِي ما يقولُ» :

آنچه را كه ميگويد انجام نميدهد،- تِ الأُذُنُ: گوش شنيد،- القيحُ في الجرح: چرك در زخم جمع شد،- الجرحُ: چرك زخم روان شد،- العَظْمُ: استخوان شكسته جوش خورد.

=الوَعَى-

[وعي] : بانگ و فرياد و خروش.

=الوُعَاء-

ج أَوْعِيَة و جج أَوَاعٍ [وعي] : ظرف، كاسه.

=الوِعَاء-

ج أَوعِيَة و جج أَوَاعٍ: ظرف، آنچه كه در آن چيزى جمع و نگهدارى كنند.

=الوِعَائِيَّات-

[وعي] : «وِعائِيَّات البزورِ» ، و يقال لها أَيضًا «مَسْتورات البزورِ» : گياهانى كه تخم آن داخل غلاف و پوشيده باشد مانند بادام.

=الوَعَّاظ-

اسم مبالغه (الوَاعِظ) است.

=الوُعَاق-

صدائى كه به هنگام راه رفتن ستور از شكم آن شنيده شود يا صداى هر چيزى.

=وَعَبَ-

-وَعْبًا الشي ءَ: همه آن چيز را گرفت.

=الوَعْب-

ج وِعَاب: كوچه پهن و فراخ.

=وَعِثَ-

يَوْعَثُ وَعْثًا و وَعَثًا الطريق: عبور از راه سخت شد،- الأمْرُ كار در هم آميخت و تباه شد،- وَعَثًا تْ يَدُهُ: دست او شكست.

=وَعُثَ-

يَوْعُثُ وُعُوثَةً الطريقُ: مرادف (وَعِثَ) است،- الأَمْرُ: كار در هم آميخت و تباه شد.

=الوَعْث-

مص،،- ج وُعُث و وُعُوث: استخوان شكسته، لاغرى، دشوار و سخت، راه سخت و دشوار، هر كار دشوارى؛ «امْرٌ وَعْثٌ» : كارى دشوار.

=الوَعِث-

«أَمْرٌ وَعِثٌ» : كارى كه در هم بر هم و تباه شده باشد.

=الوَعْثاء-

رنج و سختى، هر خوى زشتى.

=وَعَد-

-وَعْدًا وِعَدةً و مَوْعِدًا و مَوْعِدَةً و مَوْعُودًا و مَوْعودَةً فلانًا الأمرَ و بالأَمر: آن كار را به او وعده و نويد داد،- تِ الْأرضُ: زمين نويد خير و بركت داد،- وعيدًا الرجُلَ: آن مرد را تهديد كرد،- الفحلُ: شتر نعره كشيد.

=الوَعْد-

مص، عهد و پيمانى كه بدان وفا نشود. گويند كه اين كلمه جمع ندارد و نيز گفته اند كه جمع آن (وُعُود) مى باشد.

=وَعَرَ-

-وَعْرًا و وُعُورًا المكانُ: آنجاى سفت و سخت شد و راه رفتن در آن دشوار گرديد،- وَعْرًا فلانًا: از بر آوردن خواسته و نياز فلانى خوددارى كرد.

=وَعِرَ-

يَوْعَرُ و يَعِرُ وَعَرًا المكانُ: مرادف (وَعَرَ) است.

=وَعُرَ-

يَوْعُرُ وَعَارَةً و وُعُورَةً المكانُ: مرادف (وَعِرَ) است.

=وَعَّرَ-

تَوْعِيرًا [وعر] المكانَ: آن جاى را سفت و سخت كرد، آن جاى را وحشتناك كرد،- الرّجُلَ: نياز او را بر نياورد، او را از نظرى كه داشت باز داشت و منصرف نمود،- المتكلِّمَ: سخن گوينده را قطع كرد.

=الوَعْر-

ج أَوْعُر و وُعُور و أَوْعار و وُعُورَة: جاى ترسناك و وحشتناك، جاى سخت و سنگلاخ بر خلاف زمين هموار و نرم، «مَكانٌ وَعْرٌ و طَريقٌ وَعْرٌ و مطلَبٌ وَعْرٌ» : جاى سخت و راه ناهموار و موضوعى ناهنجار؛ «رجُلٌ وَعْرُ المعروفِ» : مرد كم خير.

=الوَعِر-

ج أَوْعَار: زمين سنگلاخ، ضد نرم.

=الوَعْرِيّ-

من الكلام: سخن ناموزون كه مخالف ذوق و ناپسند باشد.

=وَعَزَ-

-وَعْزًا إليهِ في كذا أَن يفعلَهُ أو يتركَهُ: به او اشاره نمود كه كارى را انجام بدهد يا ندهد.

=وَعَّزَ-

تَوْعِيزًا [وعز] إليهِ في كذا أَن يفعلَهُ أو يتركَهُ: مرادف (وَعَزَ) است.

=وَعَظَ-

-وَعْظًا و عِظَةً هُ: او را پند داد، نصيحت كرد، او را به توبه و توجه بدرگاه خدا و نيكو كردن اخلاق راهنمائى و تشويق كرد.

=الوَعْظَة-

ج وَعْظات: يك بار پند و اندرز دادن، سخنان واعظ.

=وَعَقَ-

-وَعْقًا و وُعَاقًا و وَعِيقًا الفرسُ: از شكم اسب هنگام راه رفتن صدائى شنيده شد.

=وَعَكَ-

-وَعْكًا و وَعْكَةً الحرُّ: گرما سخت شد،- الرّجُلُ: آن مرد از سختى بيمارى يا خستگى رنجور شد،- تْهُ الحُمَّى: تب بر او سخت شد و ويرا رنجور كرد،- وَعْكًا الشي ءَ: آن چيز را خورد كرد،- الشي ءَ في التراب: آن چيز را در خاك ماليد،- تِ الإِبلُ عِند الحَوض: گله هاى شتر بر سر آب ازدحام كردند.

=الوَعْك-

مص، مرادف (الوَعِك) است.

=الوَعِك-

آنكه دچار بيمارى شده باشد.

=الوَعْكَة-

مص، اسم مره از (وَعَكَ) ، آرامش باد و سختى گرما، جنگ قهرمانان، بر زمين افتادن سخت بهنگام دويدن، بيمارى؛ «وعْكَةُ الحُمّى» : سختى تب؛ «وعكةُ الأمر» : سختى كار و دشوارى.

=وَعَلَ-

-وَعْلًا الرجُلُ: آن مرد بر جاى بلند ايستاد و مُشرف بر ديگران شد.

=الوَعْل-

مص، بزرگوار، پناهگاه،- ج أوعال و وُعُول و وُعُل و وَعِلَة و مَوْعَلَة (اين دو كلمه آخر اسم جمع اند) (ح) : بُز كوهى كه داراى دو شاخ نيرومند بشكل شمشير مى باشد.

=الوُعِل-

ج أَوْعَال و وُعُول و وُعُل و وَعِلة و مَوْعَلَة (و الأَخيران اسما جمعٍ) (ح) : مرادف (الوَعْل) است.

=الوَعِل-

ج أَوْعَال و وُعُول و وُعُل و وَعِلَة و مَوْعَلَة (و الأخيران اسما جمع) (ح) : مرادف (الوَعْل) است.

=الوَعْلَة-

جايگاه بلند از كوه،- من الْقَمِيص: مادگى دگمه پيراهن؛ «وَعْلَةُ الإبريق» : دسته آفتابه.

=الوَعِلَة-

اسم جمع است براى (الوَعِل) :

بز كوهى،- وَعِلَات و وِعَال (ح) : مؤنث (الوَعِل) است.

=وَعَمَ-

-وَعْمًا الديارَ: به خانه و كاشانه خود درود فرستاد و گفت «انعمي» : پر بركت باشى و از اين قبيل است «عِمْ صباحًا» :

صبح بخير و «عِمْ مساءً» شب بخير.

=وَعِمَ-

-وَعْمًا الديارَ: مرادف (وَعَمَ) است.

=الوَعْوَاع-

[وعوع] : مص، صداى شغال يا

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت