فهرس الكتاب

الصفحة 90 من 1009

س أو رُنْتِجن» (ف) : اشعه ايست نامرئى كه به درون اجسام غير شفاف مانند چوب و فلزهاى نازك و جز آن سرايت كند و همچنين در عكسبردارى از داخل جسم انسان بكار مى رود و آنرا اشعه ايكس يا رنتگن نامند؛ «أَشِعَّة ما قبل الأَحْمر» (ف) :

اشعه ايست نامرئى كه در نور سفيد موجود است و در رنگين كمان قبل از سرخ است و گرماى بسيار دارد؛ «اشِعَة ما بعد البنفسجي» (ف) : اشعه ايست نامرئى در نور سفيد كه در رنگين كمان بعد از رنگ بنفش است و در صفحه فتوگراف تأثير گذارد و از اين راه به وجود آن پى برده مى شود.

=الأَشْعَث-

م شَعْثاء، ج شُعْث [شعث] : مرد ژوليده موى.

=أَشْعَرَ-

إشْعَارًا [شعر] الثوبَ: جامه را با پارچه موئى آستر كرد،- هُ الشعَارَ: لباس زير بر او پوشانيد،- هُ بِكذا: او را به آن چيز چسبانيد،- هُ الأَمْرَ و بالأمرِ: او را از آن امر آگاه ساخت،- أمْرَ فلانٍ: كار فلانى را آشكار كرد،- القومُ: آن قوم براى خود آرم يا شعارى گرفتند، شعار خود را طلبيدند،- هُ شَرًّا: بدى را بر او پوشانيد.

=الأَشْعَر-

م شَعْرَاء، ج شُعْر [شعر] : مرد پر موى، ج أَشَاعِر: گوشتى كه در انتهاى پوست گرداگرد سم ستور باشد، گوشتى كه زير ناخن در آيد.

=أَشْعَلَ-

إشْعَالًا [شعل] النارَ: آتش را بر افروخت،- هُ: او را خشمناك كرد،- الجمعَ: جمع را پراكنده كرد،- الخيلَ في الغارةِ: اسبان را در چپاول پراكنده كرد.

=اشْعَلَّ-

اشْعِلَالًا [شعل] رأْسُ الرجُل: موى سر آن مرد برافراشته شد.

=الأَشْعَل-

[شعل] من الناس: مردى كه از آغاز تولد چشمانش سرخ باشد.

=الأَشْغَال-

[شغل] : جمع (الشُّغْل) بمعناى كار است؛ «الأَشْغَالُ الشّاقَّة» : كيفر بر اعمالِ شاقه است كه مطابق قانون در حق بزهكاران اجرا مى شود.

=أَشْغَل-

إشْغَالًا [شغل] هُ بكذا: او را به كارى مشغول كرد،- هُ عنهُ: او را از وى سر گرم كرد،- بالَهُ: او را نگران كرد.

=الأُشْغُولَة-

[شغل] : كار، آنچه كه با آن مشغول شوند.

=أَشَفَّ-

إشْفَافًا [شفّ] الدرهمَ: درهم را زياد كرد يا كم كرد،- هُ على فلان: او را بر فلانى برترى داد،- عليه: بر او برترى يافت،- الفَمُ: دهان بد بوى شد.

=أَشْفَى-

إشْفَاءً [شفي] فلانًا: براى او شفا خواست،- المريضَ: داروئى براى بيمار تجويز كرد كه شفايش در آن بود؛ «أَشْفِنِي» : چيزى به من بده كه مرا شفا دهد،- هُ الشي ءَ: آن چيز را به او داد تا خود را با آن درمان كند،- عليه: به آن چيز نزديك شد؛ «أَشْفَى المريضُ على المَوتِ» :

بيمار مشرف بر مرگ شد،- العليلُ: بهبودى بيمار ناممكن شد،- المسافِرُ: مسافر در پايان شب و در روشنائى ماه به راه افتاد.

=الأَشْفَى-

[شفو] : مردى كه لبهايش بر روى هم قرار نگيرد.

=أَشْفَقَ-

إشْفَاقًا [شفق] عليه: بر او مهر و محبت ورزيد،- عليه و منهُ: از او بر حذر شد و ترسيد،- الشي ءَ: آن چيز را كم كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد به شفق در آمد،- تِ الريحُ: باد به سختى وزيد و گرد و خاك برافراشت.

=الأَشْفَه-

[شفه] : مردى كه لب كلفت دارد.

=أَشْقَى-

إشْقَاءً [شقو] اللّهُ فلانًا: خداوند فلانى را گمراه كند.

=اشْقَرَّ-

اشْقِرَارًا [شقر] : بسيار سرخ و مايل به زردى شد.

=الأَشْقَر-

م شَقْرَاء، ج شُقر [شقر] : آنكه سرخ مايل به زرد باشد.

=الأَشْكَال-

[شكل] : زيور آلاتى كه با هم مشابهت داشته باشند مانند مرواريد و نقره.

=أَشْكَرَ-

إشْكَارًا [شكر] الضرعُ: پستان پر از شير شد،- الشجرُ: درخت برگ در آورد.

=أَشْكَلَ-

إشْكَالًا [شكل] الأمرُ: آن كار پيچيده شد،- الشي ءُ: آن چيز مشكل و پيچيده شد،- العنبُ: انگور رسيده شد،- المريضُ:

بيمار بسان اشخاص تندرست شد،- الكتابَ: كتاب را اعراب گذارى كرد.

=الأَشْكَل-

م شَكْلَاء، ج شُكْل [شكل] : هر چه كه سفيدى آن مايل به سرخى باشد، آنكه در سفيدى چشم او سرخى باشد.

=أَشَلَّ-

إشْلَالًا [شلّ] : دست او بى حركت و فلج شد.

=أُشِلَّ-

[شلّ] تْ يدُهُ: دست او خشك و بيحس شد.

=الأَشَلّ-

م شَّلاء، ج شُلّ [شلّ] : آنكه دست يا ديگر اعضاى بدنش فلج يا بى حس و حركت باشد.

=الأَشْلَاء-

[شلو] : جمع (الشِّلْو) است بمعناى اندام؛ «اشْلاءُ الإنْسان» : اعضاى بدن انسان پس از پوسيدگى و پراكندگى،- اللّجامِ:

تسمه يا بندهاى لگام كه پوسيده شده باشد.

=الأَشْلَاق-

[شلق] (ح) : گونه اى ماهى كه استخوان نرم دارد.

=أَشَمَّ-

إشْمَامًا [شمّ] : با فخر فروشى سر خود را بالا گرفت و رفت،- هُ الوَرْدَ: او را به بوئيدن گل وادار كرد،- القارئُ الحرفَ:

خواننده عبارت، تلفظ حرف را به روش (اشْمام) وقف كرد،- عن الأمرِ: از آن كار عدول كرد.

=الأشَمّ-

م شَمَّاء، ج شُمّ [شمّ] : بلند نظر، بخشنده، بزرگوار، كوه بلند.

=اشْمَاطَّ-

اشْمِيطَاطًا [شمط] : مترادف (شَمِطَ) است.

=الإشْمَام-

[شمّ] عند القرّاء أو النحاة: اين واژه در اصطلاح قاريان يا نحويان عبارت است از حركت با لب بدون صوت. بگونه اى كه دو لب پس از ساكن كردن مرفوع و مضموم بدون صدا بر روى هم بسته شوند.

=اشْمَأَزَّ-

اشْمئْزَازًا [شمز] : ترسيد، در اثر نفرت

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت