فهرس الكتاب

الصفحة 718 من 1009

متحرّك.

=القَطْب-

ج أَقْطَاب: آهن سنگ زيرين آسياب كه سنگ بالاى آسياب بر روى آن مى چرخد.

=القِطْب-

ج أَقْطاب: مُرادف (الْقَطْب) است.

=القُطُب-

ج أَقْطَاب: مُرادف (الْقَطْب) است.

=القَطِب-

آنكه ابروان خود را در هم كشد.

=القُطْبَة-

ج قُطَب: ميله اى است وسط سنگ زيرين آسياب كه سنگ روئين به دور آن مى چرخد،- عِندَ الجُغرافيين: قطب يا دو طرف محور زمين.

=القِطَّة-

(ح) : واحد (القِطّ) است به معناى يك گربه.

=قَطَرَ-

-قَطْرًا و قُطُورًا و قَطَرَانًا الماءُ: آب قطره قطره روان شد،- الصَّمْغُ مِنَ الشَّجَرَة: صمغ از درخت خارج شد،- قَطْرًا الإِبلَ: شتران را بهم نزديك گردانيد.

=قَطَّرَ-

تَقْطِيرًا [قطر] الماءَ: آب را قطره قطره روان كرد،- الدّواءَ: آب دوا را بصورت مقطّر در آورد،- الإِبِلَ: شتران را با نظم به هم نزديك گردانيد.

=القُطْر-

ج أَقْطار: كشور، ناحيه، جانب، عود كه با آن بخور دهند،- (ه) : خطى است كه دائره را به دو قسمت مساوى تقسيم مى كند،- في الصَّمَغ و فِى المتوازى السّطوح (ه) :

خط مستقيمى است كه دو رأس غير متتالى را به هم وصل كند، و در شكلهاى مخروطى مستقيمى است كه محلّ هندسى در ميان وترهاى موازى را باتجاه معينى نشان دهد؛ «قُطْرانِ مُتَرافقانِ» (ه) : دو قطرى است كه هر يك از آنها محلّ هندسي براى ميان وترهاى موازى با يكديگر است؛ «قُطْرُ الشَّمْسِ الظّاهِر» : زاويه اى است كه خورشيد را بر آن از مركز زمين مى بيند و درجه آن بين 32 دقيقه و 35 ثانيه در آغاز سال است و 31 دقيقه و 31 ثانيه در اوّل جولاى است كه مطابق با دهم تير ماه مى باشد؛ «اقْطَارُ الدُّنيا» : جهات چهارگانه دنيا.

=القَطْر-

مص، ج قِطَار: آب قندى كه در اثر جوشش بر روى آتش سفت و غليظ شود، باران، آنچه كه از قطره چكان مى چكد.

=القِطْر-

گونه اى مس، مس گداخته، گونه اى پارچه خط دار.

=القُطُر-

بخورِ خوش بو.

=القَطْرَان-

مُرادف (القِطْران) است.

=القِطْرَان-

[قطرن] : ماده روغنى است كه از بعضى درختها مانند كاج و سرو بدست مىيد.

=القَطِرَان-

مُرادف (القِطْران) است.

=القَطْرُب-

[قطرب] (ن) : گياهى است خاردار كه دانه اى چسبنده دارد و به هر كس كه از كنار آن بگذرد مى چسبد.

=القَطْرَة-

ج قَطَرَات: اسم مره از (قَطَرَ) است، نقطه،- عِنْدَ الأَطِبَّاء: و در اصطلاح پزشكان قطره چشم است.

=قَطْرَنَ-

قَطْرَنَةً [قطرن] البعيرَ: بدن شتر را روغن قطران ماليد.

=قَطَعَ-

-قَطْعًا و مَقْطَعًا و تِقِطَّاعًا الشي ءَ: آن چيز را جدا كرد، آن را بريد و قطع كرد، الصَّلاة:

نماز را بُريد،- فِى القَوْل: بطور قاطع سخن گفت؛ «انَّني اقْطَعُ بِذَلِكَ قَطعًا» : من به آن كار بطور قطع يقين دارم،- هُ عَنْ حَقِّه: حق او را نداد،- الطَّريقَ عَلَى السَّالِكين: راه را بر مسافران بست و ترساند،- قَطْعًا و قُطُوعًا النَّهْر:

از رودخانه گذشت،- شوطًا كبيرًا في ميدان الرُّقِيّ: در فرهنگ و تمدّن پيشرفت زيادى كرد،- لِسَانَهُ: با احسان و نيكوئى او را ساكت كرد،- هُ بِالحجَّةِ: او را توبيخ نمود،- هُ بِالقَطِعِ او بِالسَّوطِ: با چوب يا تازيانه او را زد،- قَطْعًا الحَوْض: حوض را تا نيمه پُر از آب كرد و سپس آب آن را قطع نمود،- عُنُقَ دَابَّتِه: ستور خود را فروخت،- لَهُ قِطعَةً مِنَ الْمَال: پاره اى مال به او اختصاص داد،- تَذْكِرَةً: بليط خريد،- عَلَى نَفْسِهِ عَهْدًا بِكَذا:

به چيزى تعهد نمود،- قِطعَةً الصَّديق: از دوست خود كناره گيرى كرد،- قَطْعًا و قَطيعَةً رَحِمَهُ: از خويشاوندان خود دورى كرد،- قُطُوعًا و قِطَاعًا وَ قَطَاعًا تِ الطّيرُ: پرنده از مكان سردسير به مكان گرمسير رفت،- مَاءُ البئْرِ:

آب چاه كم يا قطع شد.

=قَطِعَ-

-قَطَعًا و قُطْعًا و قَطْعَةً و قُطَاعًا تْ يدُهُ: در دست او بيمارى پديد آمد يا دست او از تن جدا شد.

=قُطِعَ-

النفَسُ: نفس بند آمد،- الرَّجُلُ: ناتوان و نوميد شد،- بِهِ: ميان او و آنچه كه مى خواهد فاصله افتاد.

=قَطَّعَ-

تَقْطِيعًا [قطع] الشي ءَ: آن چيز را پاره پاره كرد،- الخَمْرَ بِالْمَاءِ: مِى را با آب مخلوط نمود،- الفَرَسُ الجَرْيَ: اسب با نشاطى كه داشت به گونه هاى مختلف مى دويد،- اللّهُ عليه العَذابَ: خداوند او را كيفر و عذاب داد،- الشِّعْرَ: شعر را با اوزان عروضى تقطيع كرد.

=القُطْع-

بند آمدن نفس، خشك شدن آب چاه از گرماى تابستان، درد شكم، پيچش شكم.

=القَطْع-

مص،- واحد (القُطُوعِ) است،- الْمَخْروطيّ (ه) : واحد (القُطُوعِ المخروطيّة) است،- النَّاقِص (هَلِيلَج يا الإهْلِيلَج) (ه) : در علم هندسه موقعى پديد مىيد كه خطوط آن از قسمت بالا يك سطح مستوى را قطع كند و محدوده هندسى آن مستوى بر نقاطى باشد كه مجموع دو فاصله آن از دو نقطه ثابت ق قَ برابر با ارتفاع ثابت 2 ط باشد، ق قَ: محرقان، محراقان، محترقان، بُؤْرتان. و براى مقطع ناقص دو محور عمودى ب بَ ج جَ است كه در مركز قطع (و) بهم مى رسند.

=ب بَ- 2 ط،- الزّائد: كه به آن خط (الهذلوليّ) (ه) نيز گويند، و آن موقعى است كه مستوى سطح مخروط را از دو طرف بالا قطع كند و محدوده آن دو بُعدى است از دو نقطه ثابت ق قَ و مساوى است با ارتفاع

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت