فهرس الكتاب

الصفحة 166 من 1009

=أَنْفَرَ-

إنْفَارًا [نفر] هُ: او را راند،- القَومُ:

شتران آن قوم دور شدند،- القومُ فلانًا: آن قوم فلانى را يارى و كمك كردند،- الحَاكِمُ فُلانًا على فلانٍ: حاكم بر غلبه ى فلان بر فلانى حكم كرد.

=انْفَرَى-

انْفِرَاءً [فري] الشي ءُ: آن چيز پاره شد.

=الانْفِرَاد-

[فرد] : مص؛ «على انفِرَاد» : به تنهائى؛ «الانْفِرادُ بِالسُّلْطَةِ» : ديكتاتورى، حكومت فردى.

=الانْفِرَاغ-

[فرغ] : «انْفِرَاغُ جسمٍ مكهربٍ أو مِرْكم» (ف) : خالى شدن نيروى برق از جسمى، جريان برق در گازى سبك.

=انْفَرَجَ-

انْفِرَاجًا [فرج] : باز شد،- الغَمُّ:

اندوه رفت،- ما بينَ الشَّيئَين: ميان آن دو چيز فراخ شد،- الرَّجُلُ من ضِيقةٍ: آن مرد از گرفتگى رهائى يافت.

=انْفَرَدَ-

انْفِرَادًا [فرد] : تنها شد،- بِالأَمْرِ: در آن كار به تنهائى اقدام كرد، بى همتا بود،- بهِ: با او خلوت كرد.

=انْفَرَطَ-

انْفِرَاطًا [فرط] : گسيخته شد،- عَقْدُهُم: آنها پراكنده شدند.

=انْفَرَقَ-

انْفِرَاقًا [فرق] عنهم: از آنها جدا شد،- لهُ الطريقُ: راه آشكار شد.

=انْفَرَكَ-

انْفِرَاكًا [فرك] : مطاوع (فَرَكَ) و (فَرَّكَ) است.

=أَنْفَزَ-

إنْفَازًا [نفز] السهمَ: تير را بر روى ناخن خود چرخانيد تا كجى و راستى آن را معلوم كند.

=انْفَزَرَ-

انْفِزَارًا [فزر] الشي ءُ: آن چيز پاره شد،- الثَوبُ: جامه كهنه شد.

=أَنْفَسَ-

إنْفَاسًا [نفس] الشي ءُ: آن چيز نفيس و گرانبها شد،- فُلانًا في الشّي ءِ: فلانى را در آن چيز تشويق كرد.

=الأَنْفَسَ-

[نفس] : اسم تفضيل است از (النَّفَاسَة) .

=انْفَسَحَ-

انْفِسَاحًا [فسح] صدرُهُ: سينه ى او باز و شادمان شد. اين واژه ضد (ضَاق) است،- المَكَانُ: آن جاى فراخ شد،- طَرْفُهُ: چشم او نگاه دور دست كرد.

=انْفَسَخَ-

انْفِسَاخًا [فسخ] العزمُ أو العقدُ: قصد يا پيمان فسخ شد.

=أَنْفَشَ-

إنْفَاشًا [نفش] الراعي الإبلَ: شتربان شتران را شب هنگام براى چرا فرستاد.

=انْفَشَّ-

انْفِشَاشًا [فشّ] الجرحُ: ورم زخم فرو رفت،- الرَّجُلُ عَن الأَمْرِ: آن مرد در آن كار سست و تنبل شد،- تْ عِلَّةُ فُلانٍ: بيمارى فلان برطرف شد،- اللَّبَنُ: شير روان شد،- تِ الريحُ: باد از مشك و مانند آن بهنگام فشار بر آن خارج شد.

=انْفَشَل-

انْفِشَالًا [فشل] : از چيزى كه ناگهان برايش رخ داد ترسيد. اين واژه در زبان متداول رايج است،- عَلَيْهِ: از او با نگرانى ترسيد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الانْفِصَالِيّ-

[فصل] : آنكه خواهان جدائى از دين يا دولت خود است، آنكه خواهان جدا شدن از گروه يا دسته ايست.

=الانْفِصَالِيَّة-

[فصل] : حالت و نحوه ى جدائى، جدائى طلبى، تجزيه طلبى.

=انْفَصَعَ-

انْفِصَاعًا [فصع] الشي ءُ عن كذا: آن چيز از فلان چيز خارج شد.

=انْفَصَلَ-

انْفِصَالًا [فصل] : اين واژه ضد (اتَّصَلَ) است،- عنه: از او فاصله گرفت و جدا شد.

=انْفَصَمَ-

انْفِصَامًا [فصم] الشي ءُ: آن چيز بريده شد؛ «انْفَصَمَتْ عُرَى الصّدَاقَةِ» : رابطه ى دوستى قطع شد، پراكنده شد، بدون علت شكست.

=أَنْفَضَ-

إنْفَاضًا [نفض] فلانًا عنهُ: او را از خود دور و دوستى با ويرا فراموش كرد،- القَومُ زادَهُم: آن قوم زاد و توشه ى خود را تمام كردند،- القَومُ: توشه و مال آن قوم از دست رفت و نابود شد و بينوا شدند.

=انْفَضَّ-

انْفِضَاضًَا [فضّ] : شكسته شد، پراكنده شد،- تِ الدُّموعُ: اشكها از چشم سرازير و ريخته شدند.

=انْفَضَخَ-

انْفِضَاخًا [فضخ] : مطاوع (فَضَخَ) است، فراخ شد،- تِ القرحةُ: قرحه ى زخم باز و چركى و خونابه از آن بيرون آمد،- تِ الدلْوُ: دلو آب خود را فرو ريخت،- زَبدٌ:

زيد به سختى گريست.

=انْفَطَرَ-

انْفِطَارًا [فطر] : آن چيز شكافته شد،- تِ الأَرضُ بِالنَّبَات: زمين گياه رويانيد،- القضيبُ: چوب درخت برگدار شد.

=انْفَطَمَ-

انْفِطَامًا [فطم] : مطاوع (فَطَمَ) است،- عَنْهُ: از او باز ايستاد.

=أَنْفَعَ-

إنْفَاعًا [نفع] الرجُلُ: آن مرد تجارت عصا كرد.

=الانْفِعَال-

[فعل] : مص، پريشانى و نگراني موقت است كه از ترس يا اندوه يا خشم پديد مىيد.

=انْفَعَلَ-

انْفِعَالًا [فعل] : مطاوع (فَعَلَ) است، دلخور شد.

=انْفَغَرَ-

انْفِغَارًا [فغر] فوهُ: دهان او باز شد،- النَّوْرُ: شكوفه باز شد.

=انْفَغَمَ-

انْفِغَامًا [فغم] المكانُ: بوى خوش در آن مكان پخش شد،- الزُّكَام: زكام و سرما خوردگى افزون شد.

=أَنْفَقَ-

إنْفَاقًا [نفق] : بى نوا شد، زاد و توشه ى او تمام شد، براى توشه ى خود خريدار يافت،- المالَ: همه ى مال را مصرف كرد،- السَّلْعَةَ: كالاى خود را ترويج كرد،- القَومُ: بازار آن قوم رواج و بازرگانى آنها ترويج شد.

=انْفَقَأَ-

انْفِقَاءً [فقأ] : مطاوع (فَقَأَ) و (فَقَّأَ) است، شكافته شد.

=انْفَقَسَ-

انْفِقَاسًا [فقس] الشي ءُ: آن چيز وارونه شد.

=انْفَقَصَ-

انْفِقَاصًا [فقص] تِ البيضةُ عن الفرخ:

تخم از جوجه جدا شد و جوجه درآمد.

=انْفَقَعَ-

انْفِقَاعًا [فقع] : شكافته شد.

=انْفكَّ-

انْفِكَاكًا [فكّ] : جدا شد، رها شد، باز شد،- العَظْمُ: استخوان از جاى خود بيرون شد،- العَبْدُ: بنده آزاد شد؛ «ما انْفَكَّ يَفْعَلُ كَذَا» : پيوسته آن كار را انجام

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت