فهرس الكتاب

الصفحة 190 من 1009

=بَجْبَجَ-

بَجْبَجَةً [بجّ] الصبيَّ: با آن كودك بازى كرد.

=بَجحَ-

-بَجَحًا بِهِ: به او خوشنود شد.

=البُجْدَة-

«بُجْدَةُ الأَمْرِ» : درون امر و حقيقت آن؛ «عِندهُ بُجْدَةُ الأَمْرِ» : حقيقت را او مى داند؛ «هُوَ ابنُ بُجْدَةِ الأَمْرِ» : او دانا و آگاه به آن چيز است.

=البَجْدَة-

«بَجْدَةُ الأمرِ» : مترادف (الْبُجْدَة) است.

=البُجُدَة-

«بُجُدَةُ الأمر» : مترادف (الْبُجْدَة) است.

=البُجْرَة-

ج بُجَر: ناف، عيب؛ «ذَكَرَ عُجَرَهُ وَ بُجَرَهُ» : معايب آشكار و پنهانى او را بيان كرد، چهره و صورت.

=بَجَسَ-

-بَجْسًا الماءَ: آب را روان كرد،- الجُرْحَ: زخم را شكافت.

=بَجَّسَ-

تَبْجِيسًا الماءَ و الجرحَ: مترادف (بَجَسَ) است.

=البَجِس-

بسيار، روان، سايل.

=البَجَع-

(ح) : مرغ ماهى خوار كه داراى نوكى پهن و دراز است و در زير نوك خود چينه دان بزرگى دارد.

=البَجَعة-

(ح) : واحد (البَجَع) است

بَجَلَ-

-بَجْلًا و بُجُولًا: شادمان شد، بَجْلًا:

نيكو حال شد.

=بَجِلَ-

-بَجْلًا و بُجُولًا: مترادف (بَجَلَ) است.

=بَجُلَ-

-بَجَالةً و بُجُولًا: آن مرد بزرگوار و گرامى شد.

=بَجَّلَ-

تَبْجِيلًا هُ: او را بزرگداشت، وى را به بزرگى ستود.

=بَجَلْ-

اسم فعل است بمعناى (حَسْبُ) ؛ «بَجَلْكَ» : تو را كافى است، بس است، حرف جواب است بمعناى (نَعَم) : بله.

=بَجَمَ-

-بَجْمًا و بُجُومًا: از ترس يا ناتوانى خاموش شد، دير كرد و مُنْقَبِض و گرفته شد.

=بَجَّنَ-

تَبْجِينًا [بجن] المسمارَ: پس از كوبيدن ميخ سر آنرا كج كرد، از پر خورى به تخمه گرفتار شد.

=البَجِيس-

بسيار؛ «عَينٌ بَجِيسٌ» : چشمه ى پر آب؛ «ماءٌ بَجِيسٌ» : آب فراوان.

=البَجِيل-

بزرگوار، مهتر و سرور.

=بَحَّ-

-بَحّا: صدايش گرفته شد.

=البَحَّاث-

[بحث] : بسيار پژوهنده، پژوهشگر، بسيار بحث كننده.

=البَحَّاثَة-

دانشمند محقق.

=البَحَّار-

ج بَحَّارة: ملوان.

=البُحْبُوحة-

[بحبح] : ميان يا ميانه؛ «بُحْبُوحَةُ الدّار» : وسط خانه؛ «بُحْبُوحَةُ العَيْشِ» : فراخ زندگى و خوشى.

=بَحُتَ-

-بُحُوتَةً: پاك و خالص شد.

=البَحْت-

م بَحْتَة: پاك و خالص از هر چيزى، اين واژه در همه ى حالات يكسان تلفظ مى شود و گاهى بصورت مؤنث و مثنى و جمع نيز بكار برده مى شود؛ «شَرَابُ بَحْتٌ» : نوشابه اى خالص و غير آميخته با چيزى؛ «عَرَبيُّ بَحْتٌ» : عرب اصيل و خالص نژاد.

=البُحَّة-

گرفتگى و خشونت در صدا.

=البُحْتُر-

كوتاه.

=البُحْتُريّ-

كوتاه.

=بَحَثَ-

-بَحْثًا في الأرض: زمين را كند و سوراخ كرد،- هُ: او را خواست،- عنهُ: از او جستجو و بازرسى كرد،- الأمْرَ: در آن امر رسيدگى و كاوش كرد تا حقيقت آنرا دريابد.

=البَحْث-

مص،- ج ابْحَاث: كاوش و بدست آوردن چيزى از زير خاك، معدنى كه براى بدست آوردن زر و مانند آن مورد كاوش قرار گيرد، درس، نگريستن در امرى؛ «القَضِيَّةُ تَحْتَ الْبَحْثِ» : موضوع زير بررسى و مطالعه است، فصل يا گفتار يا مقاله اى كه درباره ى دانش يا ادبيات بحث كند.- ج ابْجَاث و بُحُوثٌ عَنْ: بازرسى از ... ، پژوهش در ...

=بَحَّحَ-

تَبْحِيحًا [بحّ] هُ: باعث گرفتگى صداى او شد.

=بَحِرَ-

-بَحَرًا: از ترس سرگشته و حيران شد، تشنگى او سخت شد و از آب سيراب نشد.

=البَحْر-

ج أَبْحُر و بُحُور و بِحَار: دريا، فراخى و فراوانى آب. اين واژه ضد (البَرُّ) است، و درياى بزرگ را (الخِضَمَ) گويند، هر رودخانه ى بزرگ، آب شور، مرد بخشنده و بسيار نيكوكار،- ج بُحُور في اصْطِلاحِ العَرُوضِيّينَ: و در عرف عروضيان و زن و قافيه ى شعر است؛ «فى بَحْر» : در خلال، در ميان؛ «فى بَحْرِ سَنَتَيْن» : در خلال دو سال.

=البَحِر-

بسيار تشنه.

=البُحْرَان-

(طب) : هيجان و نوسان كه در قواى مدركه در اثر سختى بيمارى پديد آيد.

=البَحْرانِيّ-

منسوب به كشور (البَحْرَيْن) است.

=البُحْرَة-

ج بِحَار و بُحْر [بحر] : شهرى كه در زمينى پست و گود قرار داشته باشد، باغ بزرگ.

=البَحْرَة-

ج بِحار و بُحْر: بركه، گودال آب.

=البَحْرِيّ-

منسوب به (البَحْر) است؛ «القُوَّاتُ البَحْرِيَّة» : كشتيهاى جنگى، ملوان.

=البَحْرِيَّة-

نيروى دريائى كه شامل بر رزمندگان و كشتيها و زير دريائيها و ناوهاى هواپيمابر است.

=البُحَيْرَة-

درياچه، آب فراخى كه گرداگرد آن زمين باشد.

=بَخْ-

اسم فعل است بمعناى كار يا پديده اى بزرگ كه بر آن در مقام شگفتى به چيزى يا فخر و ستايش گويند و معمولا به گونه ى تكرار گفته مى شود مانند «بَخٍ بَخٍ» با كسر و تنوين.

=بَخّ-

-بَخًّا: از خشمى كه داشت آرام شد،- في النَّومِ: در خواب خُرخُر كرد.

=البُخَار-

ج أَبْخِرَة [بخر] (ف) : بخار آب، آنچه كه بشكل دود از مايعات گرم بالا رود.

=البَخْت-

شانس و اقبال؛ «سُوءُ البَخْت» :

بدبختى؛ «قَلِيلُ الْبَخت» : كم شانس. اين واژه فارسى است.

=البَخْتَرِيَّة-

راه رفتن مرد متكبر و خود

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت