بَجْبَجَةً [بجّ] الصبيَّ: با آن كودك بازى كرد.
=بَجحَ-
-بَجَحًا بِهِ: به او خوشنود شد.
=البُجْدَة-
«بُجْدَةُ الأَمْرِ» : درون امر و حقيقت آن؛ «عِندهُ بُجْدَةُ الأَمْرِ» : حقيقت را او مى داند؛ «هُوَ ابنُ بُجْدَةِ الأَمْرِ» : او دانا و آگاه به آن چيز است.
=البَجْدَة-
«بَجْدَةُ الأمرِ» : مترادف (الْبُجْدَة) است.
=البُجُدَة-
«بُجُدَةُ الأمر» : مترادف (الْبُجْدَة) است.
=البُجْرَة-
ج بُجَر: ناف، عيب؛ «ذَكَرَ عُجَرَهُ وَ بُجَرَهُ» : معايب آشكار و پنهانى او را بيان كرد، چهره و صورت.
=بَجَسَ-
-بَجْسًا الماءَ: آب را روان كرد،- الجُرْحَ: زخم را شكافت.
=بَجَّسَ-
تَبْجِيسًا الماءَ و الجرحَ: مترادف (بَجَسَ) است.
=البَجِس-
بسيار، روان، سايل.
=البَجَع-
(ح) : مرغ ماهى خوار كه داراى نوكى پهن و دراز است و در زير نوك خود چينه دان بزرگى دارد.
=البَجَعة-
(ح) : واحد (البَجَع) است
بَجَلَ-
-بَجْلًا و بُجُولًا: شادمان شد، بَجْلًا:
نيكو حال شد.
=بَجِلَ-
-بَجْلًا و بُجُولًا: مترادف (بَجَلَ) است.
=بَجُلَ-
-بَجَالةً و بُجُولًا: آن مرد بزرگوار و گرامى شد.
=بَجَّلَ-
تَبْجِيلًا هُ: او را بزرگداشت، وى را به بزرگى ستود.
=بَجَلْ-
اسم فعل است بمعناى (حَسْبُ) ؛ «بَجَلْكَ» : تو را كافى است، بس است، حرف جواب است بمعناى (نَعَم) : بله.
=بَجَمَ-
-بَجْمًا و بُجُومًا: از ترس يا ناتوانى خاموش شد، دير كرد و مُنْقَبِض و گرفته شد.
=بَجَّنَ-
تَبْجِينًا [بجن] المسمارَ: پس از كوبيدن ميخ سر آنرا كج كرد، از پر خورى به تخمه گرفتار شد.
=البَجِيس-
بسيار؛ «عَينٌ بَجِيسٌ» : چشمه ى پر آب؛ «ماءٌ بَجِيسٌ» : آب فراوان.
=البَجِيل-
بزرگوار، مهتر و سرور.
=بَحَّ-
-بَحّا: صدايش گرفته شد.
=البَحَّاث-
[بحث] : بسيار پژوهنده، پژوهشگر، بسيار بحث كننده.
=البَحَّاثَة-
دانشمند محقق.
=البَحَّار-
ج بَحَّارة: ملوان.
=البُحْبُوحة-
[بحبح] : ميان يا ميانه؛ «بُحْبُوحَةُ الدّار» : وسط خانه؛ «بُحْبُوحَةُ العَيْشِ» : فراخ زندگى و خوشى.
=بَحُتَ-
-بُحُوتَةً: پاك و خالص شد.
=البَحْت-
م بَحْتَة: پاك و خالص از هر چيزى، اين واژه در همه ى حالات يكسان تلفظ مى شود و گاهى بصورت مؤنث و مثنى و جمع نيز بكار برده مى شود؛ «شَرَابُ بَحْتٌ» : نوشابه اى خالص و غير آميخته با چيزى؛ «عَرَبيُّ بَحْتٌ» : عرب اصيل و خالص نژاد.
=البُحَّة-
گرفتگى و خشونت در صدا.
=البُحْتُر-
كوتاه.
=البُحْتُريّ-
كوتاه.
=بَحَثَ-
-بَحْثًا في الأرض: زمين را كند و سوراخ كرد،- هُ: او را خواست،- عنهُ: از او جستجو و بازرسى كرد،- الأمْرَ: در آن امر رسيدگى و كاوش كرد تا حقيقت آنرا دريابد.
=البَحْث-
مص،- ج ابْحَاث: كاوش و بدست آوردن چيزى از زير خاك، معدنى كه براى بدست آوردن زر و مانند آن مورد كاوش قرار گيرد، درس، نگريستن در امرى؛ «القَضِيَّةُ تَحْتَ الْبَحْثِ» : موضوع زير بررسى و مطالعه است، فصل يا گفتار يا مقاله اى كه درباره ى دانش يا ادبيات بحث كند.- ج ابْجَاث و بُحُوثٌ عَنْ: بازرسى از ... ، پژوهش در ...
=بَحَّحَ-
تَبْحِيحًا [بحّ] هُ: باعث گرفتگى صداى او شد.
=بَحِرَ-
-بَحَرًا: از ترس سرگشته و حيران شد، تشنگى او سخت شد و از آب سيراب نشد.
=البَحْر-
ج أَبْحُر و بُحُور و بِحَار: دريا، فراخى و فراوانى آب. اين واژه ضد (البَرُّ) است، و درياى بزرگ را (الخِضَمَ) گويند، هر رودخانه ى بزرگ، آب شور، مرد بخشنده و بسيار نيكوكار،- ج بُحُور في اصْطِلاحِ العَرُوضِيّينَ: و در عرف عروضيان و زن و قافيه ى شعر است؛ «فى بَحْر» : در خلال، در ميان؛ «فى بَحْرِ سَنَتَيْن» : در خلال دو سال.
=البَحِر-
بسيار تشنه.
=البُحْرَان-
(طب) : هيجان و نوسان كه در قواى مدركه در اثر سختى بيمارى پديد آيد.
=البَحْرانِيّ-
منسوب به كشور (البَحْرَيْن) است.
=البُحْرَة-
ج بِحَار و بُحْر [بحر] : شهرى كه در زمينى پست و گود قرار داشته باشد، باغ بزرگ.
=البَحْرَة-
ج بِحار و بُحْر: بركه، گودال آب.
=البَحْرِيّ-
منسوب به (البَحْر) است؛ «القُوَّاتُ البَحْرِيَّة» : كشتيهاى جنگى، ملوان.
=البَحْرِيَّة-
نيروى دريائى كه شامل بر رزمندگان و كشتيها و زير دريائيها و ناوهاى هواپيمابر است.
=البُحَيْرَة-
درياچه، آب فراخى كه گرداگرد آن زمين باشد.
=بَخْ-
اسم فعل است بمعناى كار يا پديده اى بزرگ كه بر آن در مقام شگفتى به چيزى يا فخر و ستايش گويند و معمولا به گونه ى تكرار گفته مى شود مانند «بَخٍ بَخٍ» با كسر و تنوين.
=بَخّ-
-بَخًّا: از خشمى كه داشت آرام شد،- في النَّومِ: در خواب خُرخُر كرد.
=البُخَار-
ج أَبْخِرَة [بخر] (ف) : بخار آب، آنچه كه بشكل دود از مايعات گرم بالا رود.
=البَخْت-
شانس و اقبال؛ «سُوءُ البَخْت» :
بدبختى؛ «قَلِيلُ الْبَخت» : كم شانس. اين واژه فارسى است.
=البَخْتَرِيَّة-
راه رفتن مرد متكبر و خود