زيركى چيره شد، بر او سخنان مختلفى طرح كرد.
ج حَوَاجِب و حَوَاجِيب: ابرو؛ «حاجِبُ الهَواء» : آنچه كه عايقِ نفوذ هوا باشد؛ «حاجِبُ الشَّمسِ» : كرانه اى از خورشيد، آغاز پديد آمدن خورشيد. اين واژه از ابروى چشم مستعار است، «حَواجِبُ الشّمسِ» : روشنائى خورشيد؛ «حَواجِبُ الشي ءِ» : كناره هر چيزى،- ج حُجَّاب و حَجَبَة: دربان. اين واژه نيز بر دربان سلطان اطلاق مى شود.
=الحَاجِبَة-
«حاجِبةُ الشمسِ» (ا ع) : ابزارى است كه چشم را از نور خورشيد محافظت مى كند.
=الحَاجِبيَّة-
(ن) : گياهى است از رسته (سحلبيات) كه داراى گلهاى خوشه اى بسانِ حشرات مانند زنبور و مگس مى باشد.
=الحَاجَة-
ج حَاج و حِوَج و حَاجَات و حَوَائج و هذا الأخير على تقدير حائِجة [حوج] : نيازمندى؛ «الحوائج» : لوازم و ضروريات، متاعها؛ «كانَ في حاجَةٍ الى» : نيازمند به آن چيز بود،- «لا حَاجَةَ الى» : نيازى به آن چيز نيست، مُقتضى نيست؛ «لا حَاجَةَ لي بِهِ» :
نيازى به آن ندارم؛ «عِنْدَ الحَاجَةَ» : به هنگام لزوم و ضرورت.؛- «سَدّ حَاجَتَهُ» :
نيازمندى او را تأمين كرد؛ «قَضَى حَاجَتَهُ» : نياز او را برآورد؛ «قَضَى الحاجَة» : به مستراح رفت.
=حاجَزَ-
مُحاجَزَةً [حجز] هُ: جلوى او را گرفت، وى را بازداشت.
=الحَاجِز-
ج حَجَزَة و حَواجِز: عايق، آنچه كه ميان دو چيزى فاصله افكند، برزخ، لبه ى شمشير، ستمكار؛ «الحَاجِزُ النَّارِيّ» (ا ع) :
خط آتشين كه از پرتاب چندين بمب پياپى بر روى دشمن پديد آيد و مانند ديوارى از آتش در برابر دشمن باشد؛ «الحاجز الحراريّ» (ف) : اصطلاحى است علمى كه بر گرماى پديد آمده از برخورد هواپيما به طبقات جوى و هوائى اطلاق مى شود؛ «الحواجِزُ الجُمْرُكِيّة» : ماليات و عوارض گمركى كه جلوى آزادى تبادل كالاهاى تجارى را مى گيرد.
=الحَاجِزَة-
آنچه كه مانع و عايق باشد؛ «حاجزةُ الصواعق» : عايق برق و صاعقه ى آسمانى.
=الحَاجم-
ج حُجَّام و حَجَمة: حجامتگر، حجامت كننده.
=الحَاجِيَّات-
[حوج] : لوازم ضرورى و روزمره ى زندگى.
=حادَ-
-حَوْدًا [حود] عنه: از او برگشت و منحرف شد.
=حادَ-
-حَيْدًا و حَيَدَانًا و مَحِيدًا و حَيْدَةً و حُيُودًا و حَيْدُودَةً [حيد] عن الطريق: از راه برگشت و عدول كرد.
=حادَّ-
مُحَادَّةً [حدّ] هُ: بر او خشم گرفت و دشمنى كرد،- تُ ارْضُهُ ارضي: زمين او با زمين من هم مرز و مجاور شدند.
=الحَادّ-
نافذ، برنده، تيز؛- «حادُّ النظَر» :
تيزبين؛- «حَادُّ المِزاج، حادّ الطّبع» : تندخوى، عصبى،- ج حَوَادّ: زنى كه در اثر مرگ شوهرش آرايش نكند.
=حادَثَ-
مُحَادَثَةً [حدث] هُ: با او سخن گفت،- السيفَ: شمشير را جلا داد؛- «كَنَصْلِ السَّيفِ حُودث بِالصّقَلِ» : بسان لبه ى شمشير كه جلا داده شده است.
=الحَادِث-
ج حَوَادِث: پيشامدى كه وقوع يافته است؛ «مكانُ الحَادِث» : جاى وقوع آن حادثه، آغاز يا پديده ى هر چيزى، نو اين واژه ضد (القديم) است؛- «حَوَادِثُ الدَّهْرِ» : پيشامدها و اندوههاى روزگار.
=الحَادِثَة-
ج حَوَادِث و حَادِثَات: مؤنث (الحَادِث) است بمعناى آغاز هر چيزى، مؤنث (الحَادِثَ) بمعناى تازه و نو و متضاد (القديم) است.
=الحَادِر-
: فا، زيبا و فربه، درشت و ستبر،- من الْجبَالِ: كوه بلند؛ «حَبلٌ حَادِر» :
ريسمان محكم بافت؛ «حَىُّ حادر» : مجتمع كوى.
=الحَادُورَة-
[حدر] : ريزش اشك از چشم.
=الحادِي-
[حدو] و حادِي النجم (فك) : نام دو ستاره ى آسمانى است،- في الحَادِي عَشَر:
مقلوب عدد واحد است در اعداد ترتيبى،- ج حُدَاة: ساربان شتران.
=الحَاذ-
ج آحَاذ [حوذ] (ن) : نام درختى است كه در زبان متداول به آن (الحَوْز) گويند.
=الحاذَة-
(ن) : واحد (الحَاذ) است.
=حاذَر-
مُحَاذَرَةً و حِذَارًا [حذر] هُ: هر يك از ديگرى بر حذر شد، از او بر حذر شد و پرهيز كرد.
=الحَاذِر-
فا، آنكه آماده ى كار يا پيشامدى باشد.
=الحَاذِق-
من الخلّ: سركه ى بسيار ترش،- ج حُذَّاق و حِذَاق: ماهر، كارشناس متخصص در كار.
=الحَاذُورَة-
[حذر] : مرد هشيار و بسيار پرهيز كار.
=حارَ-
-حَوْرًا و حُورًا و مَحَارًا و مَحَارَةً [حور] :
برگشت، سرگردان شد،- الشي ءُ: آن چيز كساد و نارايج شد،- الثوبَ: جامه را شست و تميز و سفيد كرد.
=حارَ-
-حَيْرًا و حَيَرًا و حَيْرَةً و حَيَرَانًا [حير] : راه را گم كرد و هدايت نشد،- الرّجُلُ: به آن چيز نگريست و چشم وى تيره شد،- في أمْره:
در كار خود به راه درست دست نيافت،- الماءُ: آب در آن جاى رفت و برگشت مثل اينكه سرگردان شد و درهم انباشته گرديد.
=الحَارّ-
[حرّ] : گرم اين واژه ضد (البارِد) است،- منَ الأَعْمَال: كار سخت و شاق.
=حارَبَ-
حِرَابًا و مُحَارَبَةً [حرب] هُ: با او جنگيد و قتال كرد.
=الحَارَة-
[حور] : فضاى گرد و بزرگ.
=الحَارَة-
[حور و حير] : كوى، محله؛ «نَزَلْنَا في حَارَةِ بني فُلان» : به كوى خانواده ى فلان وارد شديم.
=الحَارِث-
ج حُرَّاث: كشاورز.