معصوم كه بر بزرگان اطلاق مى شود،- ج عِصَمْ وَ اعْصَم و عِصَمَة و جج اعْصَام: گردن بند.
اسم است از (الأَعْصَمْ) گردن بند، گردن بند زيباى سگ.
=العَصُوف-
ج عُصُف: باد تند و سخت.
=عَصِيَ-
-عَصًا [عصو] : عصا به دست گرفت،- بِالسَّيف: با شمشير همانگونه كه با عصا زنند زد.
=العَصِيّ-
ج عَصِيُّون و أَعْصِيَاء [عصي] :
گناهكار، نافرمان؛ «عَصِيُّ الدَّمع): آنكه جلوى اشك خود را مى گيرد؛ «ارَاكَ عَصِيَّ الدَّمع شِيمتُكَ الصَّبرُ» : تو را مى بينم كه اشك چشم ندارى زيرا خوى تو شكيبائى است.
=العِصْيان-
[عصي] : نافرمانى، مخالفت.
=العَصِيب-
ج عُصُب و أَعْصِبَة: روده و دل و جگر و قلوه كه پُخته شود؛ «يومٌ عَصيبٌ» :
روزى بسيار گرم.
=العُصَيَّة-
[عصو] : عصاى كوچك.
=العَصِير-
چكيده و عصاره هر چيزى، آب ميوه كه كنسرو شده باشد.
=العَصِيرَة-
آب ميوه كه كنسرو شده باشد.
=العَصِيف-
مرادف (العَصُوف) است.
=العَصِيفَة-
برگ باز شده ميوه يا خوشه سنبل.
=العَصِم-
عرق، بازمانده يا باقيمانده هر چيزى.
=عَضَّ-
-عَضًّا و عَضِيضًا [عضّ] هُ: او را با دندان گاز گرفت،- هُ الزّمانُ: زمانه بر او سخت شد،- الشّي ءَ: آنرا چنگ زد و گرفت.
=العُضّ-
[عضّ] : خار ريز، گياه خشك، گندم، جو، يونجه.
=العِضّ-
ج أَعْضَاض و عُضُوض [عضّ] :
بدجنس، تندخو، بداخلاق، همسان و مُشابه، نيرومند، بخيل، بلا،- اعْضَاض:
درخت خار ريز.
=عَضَا-
-عَضْوًا [عضو] الشي ءَ: آن چيز را از هم جدا كرد،- الشّاةَ: گوسفند را تقسيم كرد.
=عَضَّى-
تَعْضِيَةً [عضو] الشي ءَ: آن چيز را از هم جدا كرد،- القَومَ: فَرد فَرد آن قوم را از هم جدا كرد.،- الشّاةَ: گوسفند را تكه تكه كرد.
=العِضَاد-
بازوبند، سنگ نرم و هموار، داس.
=العِضَادَة-
يار و همراه كه از هم جدا نشوند؛ «فلانٌ عِضَادةُ فلانٍ» : فلانى دستيار فلان است،- مِنَ الطَّريق: كنار راه؛ «عِضَادَتَا الْبَاب» : چوب دو طرف درب كه در دو جانب آن نصب كنند.
=العُضَادِيّ-
مرادف (العِضَادِيُّ) است.
=العَضَادِيّ-
مُرادف (العِضَادِيّ) است.
=العِضَادِيّ-
آنكه بزرگ بازو و ستبر باشد.
=العَضَاض-
[عضّ] : آنچه با دندان گزيده و سپس خورده شود، درخت كه تنومند شده باشد.
=العَضَّاض-
[عضّ] : بسيار گزنده.
=العُضَال-
سخت؛ «داءٌ عُضَالٌ» : دردى سخت كه انسان را از پاى درآورد.
=العِضَاه-
هر درختى كه تنومند شود و خار داشته باشد.
=العِضَاهَة-
واحد (العِضَاه) است.
=العَضْب-
مص، شمشير برنده؛ «سَيْفٌ عَضْبٌ» : شمشير تيز.
=العِضَة-
[عضه] : واحد (العِضَاه) براى مؤنث است.
=عَضَدَ-
-عَضْدًا هُ: او را كمك و يارى كرد، به بازوى او صَدمه رساند،-- عَضْدًا الشجَرَةَ: درخت را با داس قطع كرد، برگهاى درخت را براى شُترانش روى زمين ريخت.
=عَضِدَ-
-عَضَدًا: از بازوى خود ناليد.
=عُضِدَ-
عَضَدًا: مُرادف (عَضِدَ) است.
=العَضْد-
مص،- ج أَعْضَاد: يار و كمك، ناحيه.
=العُضُد-
ج أَعْضَاد و أَعْضُد (ع ا) : مُرادف (العَضُد) است.
=العَضُد-
ج أَعْضَاد و أَعْضُد (ع ا) : كسيكه بازوى درشت و بزرگ دارد؛ «فُلانٌ عَضُدِى» :
او يار و ياور و كمك مَن است؛ «شَدَّ عَضُدَهُ» : او را تقويت كرد؛ «فَتَّ فِى عَضُده» : او را ضعيف كرد و يارانش را پراكنده نمود؛ «عَضُدُ الطّريق» : كنار راه.
=العَضَد-
«عَضَدُ كلّ شي ءٍ» : نرده و حفاظى كه در اطراف هر چيزى كشيده شود مانند ديواره دور حوض.
=العَضِد-
كسيكه از درد بازو شكايت كند.
=العَضِدَة-
مؤنّث (العَضِد) است.
=عَضَّضَ-
تَعْضِيضًا [عضّ] : بسيار گزيد.
=عَضَلَ-
-عَضْلًا الرجُلَ: بر بازوى او زد،- بِهِ الأَمْرُ: امر بر او سخت شد،- عليهِ: بر او سخت گرفت و او را بازداشت،-- عَضْلًا و عِضْلًا و عِضْلانًا المرأةَ عَنِ الزَّواج: در امر ازدواج آن زن كارشكنى و جلوگيرى كرد.
=عَضِلَ-
-عَضَلًا: پُر گوشت و فَربه شد، گوشت ساق پاى او كلفت شد،- عَضْلًا وَ عِضْلًا وَ عِضْلَانًا المَرْأَة عَنِ الزَّواج: آن زن را از ازدواج منع كرد.
=عَضَّلَ-
تَعْضِيلًا [عضل] عليهِ: بر او سخت گرفت و جلوى او را از هر چه كه مى خواست گرفت،- بِهِ الأَمْرُ: راه چاره بر او بسته شد،- الْمَرْأَةَ عَنِ الزَّواج: مرادف (عَضَلها) است،- الأَمرُ فُلانًا: بر او چيره شد و او را خسته كرد،- الدّاءُ الأَطِبّاءَ: آن بيمارى پزشكان را خسته كرد،- المَكانُ: آن جاى تنگ شد.
=العُضُل-
مرادف (العَضِل) است.
=العَضِل-
آنكه عضله ساق پاى او ضخيم شده باشد.
=العُضْلَة-
ج عُضْل و عُضَل: بلا و سختى.
=العَضَلَة-
(ع ا) : ماهيچه گوشت؛ ج عَضَل و عَضَلات،- (ن) : درخت خر زهره.
=عَضَهَ-
-عَضْهًا و عَضَهًا و عِضْهَةً و عَضِيهَةً:
دروغ گفت، دو به هم زنى كرد، جادو كرد.