باريد،- تِ القِرْبةُ: آنچه كه در مشك بود روان شد.
إِرْذَاءً [رذي] هُ: آنرا نرم و سست كرد، آن را به دور افكند.
=أَرْذَلَ-
إِرْذَالًا [رذل] : كار زشت و ناپسنديده كرد، ياران او پست شدند،- هُ: او را فرومايه كرد،- الدّراهمَ: درهمها را قلّابى و ناروا كرد و برگردانيد.
=الأَرْذَل-
ج أَرَاذِل و أَرْذَلُون [رذل] : بدتر، پست تر، مرد فرومايه و پست.
=أَرزَّ-
إِرْزَازًا [رزّ] تِ الجرادةُ: ملخ دم خود را به زمين فرو برد تا تخم ريزد.
الأَرْز (ن) :
درختى است از تيره صنوبرها داراى چوبهاى سفت و مرغوب همانند سرو، معروفترين انواع آن ارز لبنان و ارز اطلس و ارز كوههاى حملاياست.
=الأَرُز-
(ن) : برنج كه از تيره نجيليات و دانه هاى آن معروف است و از غذاهاى اصلى بسيارى از مردم است و در مناطق گرمسيرى و معتدل در زمينهاى باتلاقى كشت مى شود.
=الأَرُزّ-
[أرز] (ن) : مرادف (الأرُز) است.
=أَرْزَحَ-
إرْزَاحًا [رزح] العنبَ: درخت افتاده انگور را بلند كرد.
=أَرْزَمَ-
إرْزَامًا [رزم] تِ الناقةُ: آن ماده شتر نسبت به بچه خود مهربانى كرد،- الرعْدُ:
بانگ رعد رسا بود.
=الأَرْزَن-
[رزن] (ن) : درخت ارزن كه داراى چوبهاى سفت و سخت مى باشد و از آن عصا و چوبدستى سازند.
=الأَرْزِيَّة-
[أرز] (ن) : درخت كاج كه از رسته صنوبريات است.
=الإرْزِيز-
[رزّ] : نيزه ثابت، لرزه، تگرگ ريز بشكل برف، مردى كه صداى بلند و رسا دارد، تلفن.
=أَرَسَّ-
إِرْساسًا [رسّ] السقمُ في جسده: بيمارى در تن وى پايدار شد.
=أَرْسَى-
إِرْسَاءً [رسو] الشي ءُ: آن چيز استوار و ثابت شد،- السفينةَ: كشتى را در لنگرگاه قرار داد،- الوتدَ في الأرض: ميخ را در زمين كوفت.
=الإرْسَاليَة-
ج إرْساليَّات [رسل] : مبلغان دينى، خانه مبلّغان.
=أَرْسَبَ-
إِرْسابًا [رسب] هُ: آن را ته نشين كرد.
=الأَرِسْتُقْراطِيّ-
آنكه از طبقه بزرگان و اشراف باشد. اين كلمه يونانى است.
=الأَرِسْتُوقْراطِيَّة-
طبقه بزرگان و اشراف، حكم بزرگان و اشراف- اين كلمه يونانى است.
=أَرْسَحَ-
إِرْسَاحًا [رسح] هُ: او را لاغر كرد.
=الأَرْسَح-
م رَسْحَاء، ج رُسْح [رسح] : آنكه سرين و رانهايش كم گوشت باشد.
=أَرْسَخَ-
إِرْساخًا [رسخ] هُ: آن چيز را ثابت و استوار كرد؛ «ارْسَخَ الشي ءَ في ذِهْنِه» : آن چيز را در ذهن او گنجانيد.
=الأَرْسَع-
م رَسْعاء، ج رُسْع [رسع] : آنكه پلكهاى چشم او فاسد شده باشد.
=أَرْسَفَ-
إِرْسافًا [رسف] الدابَّةَ: ستور را با پاى بسته راند.
=أَرْسَلَ-
إِرْسَالًا [رسل] هُ: او را فرستاد، آنرا رها ساخت،- القولَ: سخن را بى پروا گفت،- بهِ اليهِ: او را بسوى وى متوجه ساخت،- في طلبه: بدنبال او فرستاد، او را خواست،- فلانًا عليهِ: فلانى را بر وى چيره كرد،- قولَه مَثَلًا: سخن او ضرب المثل شد.
=أَرْسَمَ-
إِرْسَامًا [رسم] الناقةَ: شتر را سخت راند.
=أَرْسَنَ-
إِرْسَانًا [رسن] الدابَّةَ: بر ستور رسن بست، ستور را رها كرد تا هر طور كه بخواهد بچرد،- المُهْرُ: كره اسب رام شد و سر خود را براى بستن رسن به آرامى داد.
=أَرَشَّ-
إِرْشَاشًا [رشّ] تِ السماءُ: آسمان باران ريزه باريد،- تِ الطعْنَةُ: جاى زخم فراخ و خون آن پخش شد،- الشِّواءُ: چربى و روغن گوشت بريان شده چكيد،- الفرَسَ:
اسب را با تاختن به عرق انداخت.
=أَرْشَى-
إِرْشاءَ [رشو] الدلوَ: به دلو رسن بست،- الشّجرُ: شاخه هاى درخت كشيده و بلند شدند،- القومُ في دَمِهِ: آن قوم در خون او شريك شدند،- القومُ بِسِلاحِهم فيه: آن قوم سلاح خود را بر روى او كشيدند.
=الإرْشاد-
[رشد] : مص، ارشاد، توجيه؛ «الإرشَادُ القَومِيّ» : ارشاد ملّى.
=أَرْشَحَ-
إِرْشاحًا [رشح] الإناءُ: آب از ظرف چكيد،- الجَسَدُ: تن عرق كرد؛ «لم يَرْشَحْ له بشي ءٍ» : چيزى به او نداد.
=أَرْشَدَ-
إِرْشَادًا [رشد] هُ الى كذا و عليه و لهُ: او را هدايت و راهنمائى كرد،- الغُلامُ: آن جوان بالغ شد.
=أَرْشَفَ-
إِرْشَافًا [رشف] الماءَ: آب را بسيار مكيد.
=أَرْشَقَ-
إِرْشَاقًا [رشق] الرامي: تيرانداز تير را به جائى كه روبروى او بود افكند،- النّظرَ اليهِ: به او تيز نگريست،- القومَ ببصرهِ: با چشم خود به سوى آن قوم نگاه كرد،- تِ الظبيةُ: آهو گردن خود را براى نگاه كردن برافراشت.
=الأَرْشَق-
[رشق] : آراسته و سبكبال؛ «ما ارشَقَ هذه القَوْس» : اين كمان چه سبك و در پرتاب تير چه سريع است، زيبا و آراسته؛ «جِيدٌ ارْشَق» : گردنى زيبا و آراسته.
=أَرْشَمَ-
إِرْشَامًا [رشم] الإناءَ: ظرف را مهر زد،- الشجرُ: درخت برگ در آورد،- تِ الأرضُ:
گياه آن زمين برآمد،- تِ الماشيةُ: چهار پا يا ستور گياه تازه برآمده را چريد،- البرقُ:
برق درخشيد.
=الأَرْشَم-
[رشم] : آنكه بر او نشانه و خطها باشد، سگ كه ميان دو منخرش سياه است، آنكه با بوى طعام بر آن حريص شود،- من الغيث: باران اندك؛ «عامٌ ارْشَمُ» :
سالى خشك و كم خير.
=الأَرْشِيَة-
[رشو] : جمع (الرِّشَاء) است؛ «ارْشِيَةُ النّبَاتِ» : رشته هاى گياهان كه رشد كنند.
=الأَرْشِيمَنْدريت-
دارنده رتبه و مقام كليسائى معروف. اين كلمه يونانى است.
=الأَرَصّ-
م رَصَّاء، ج رُصّ [رصّ] : آنكه دندانهايش به هم نزديك باشد.