روى ميوه يا خُرما، هر خاشاكى كه از بالهاى زنبور در عسل و جُز آن وجود داشته باشد.
مترادف (الجُثّ) است.
=جَثَا-
-جُثُوًّا [جثو] : دو زانو نشست يا به هنگام برخاستن از زمين از انگشتان دست خود استفاده كرد.
=جَثَى-
-جَثِيًّا و جُثِيًّا [جثي] : مترادف (جَثَا) است.
=الجُثَالة-
برگهاى درخت كه بر روى زمين پراكنده شده باشد.
=الجَثَّامَة-
من الرجال: مَردى كه در خواب كابوسِ بسيار ببيند، مرد پُر خواب كه بسيار بخوابد.
=الجُثَّة-
ج جُثَث [جثّ] : تنِ انسان يا كالبُد و جَسَد او، اين واژه بيشتر براى مُرده بكار مى رود؛ «وَقَعَ جُثَّةً هَامِدَةً» : بگونه جسدى خاموش و بى حركت افتاد؛ «هُوَ كبيرُ الجُثَّة» :
او درشت اندام است و جسدى بزرگ دارد.
=جَثِلَ-
-جَثَالَةً و جُثُولَةً الشجرُ و الشعْرُ: درخت يا موى بسيار شد و پيچيده و سياه گرديد.
=جَثُلَ-
-جَثَالَةً و جُثُولَةً الشجرُ و الشّعْرُ: مترادف (جَثِلَ) است.
=الجَثْل-
من الشجر أو الشعر: درخت يا موى فراوان كه در هم پيچيده باشد.
=الجَثْلَة-
ج جَثْلٌ (ح) : مورچه.
=الجِثْلِيق-
ج جَثَالِقة: بزرگ أُسقفهاى مسيحى. اين واژه يونانى است.
=جَثَمَ-
-جَثْمًا و جُثُومًا الليلُ: شب به نيمه رسيد، الرَّجُلُ أو الطائِرُ أَو الحيوانُ: آن مرد يا پرنده يا جانور بر روى زمين نشست.
=الجُثَم-
من الرجال: مترادف (الجَثَّامَة) است.
=الجُثْمان-
جسم، بدن، شخص.
=الجُثَمَة-
من الرجال: مترادف (الجَثَّامة) است.
=الجُثْوَة-
ج جُثًى و جِثًى: توده خاك يا سنگريزه يا ريگ، تپه خاك، گور.
=الجَثْوَة-
ج جُثًى و جِثًى: مترادف (الجُثوَة) است.
=الجِثْوَة-
ج جُثًى و جِثًى: مترادف (الجُثوَة) است.
=الجَثُوم-
من الرجال: مترادف (الجَثَّامة) است.
=الجَثِيث-
من النخل: نهال خُرما.
=الجَثِيثَة-
واحد (الجَثِيث) است.
=الجَثِيل-
من الشجر أو الشّعر: درخت يا موىِ فراوان و درهم پيچيده.
=الجُحَافٌ-
روان شدن شكم يا اسهال در اثر سوء تغذيه، آنچه كه هر چيزى را با خود بكشد و ببرد؛ «موتُ جُحَافٌ» : مرگ فراگير؛ «سيلٌ جُحَاف» : سيل فراگير كه همه چيز را بَركند و با خود ببرد.
=الجِحَاف-
جنگ، نبرد.
=الجُحَام-
(طب) : وَرَمِ چشمان.
=جَحَدَ-
-جَحْدًا و جُحُودًا هُ: به آن چيز كافر شد، او را تكذيب كرد،- جَميلَهُ: خوبى و نكويى او را فراموش كرد يا منكر شد،- هُ حَقَّهُ و بِحَقِّه: حق او را با علم به آن انكار كرد و قبول نداشت.
=جَحَرَ-
-جَحْرًا الضبُّ و السبعُ: سوسمار يا جانور درّنده بدرون لانه خود رفت، تِ الْعينُ: چشم به گودى افتاد،- هُ: بر او سخت گرفت،- هُ إِلى كَذا: او را به چيزى پناهنده كرد،- السَّبعَ: جانور درّنده را وادار كرد تا داخل لانه اش شود،- فلانٌ: فلانى دير كرد، تأخير نمود،- الخيرُ: خير نرسيد.
=الجُحْر-
ج أَجْحَار و جِحَرَة و أَجْحِرَة: حُفره يا سوراخ يا لانه جانوران درّنده.
=الجَحْر-
غار دور و گود.
=الجَحْرَاء-
من العيون: چشمهايى كه به گودى فرو رفته است، چشم در حدقه فرو رفته.
=الجَحْش-
ج جِحَاش و جِحْشَان و جِحَشَة (ح) :
كُرِّه خر،- (ح) : بچّه اسب،- ج جُحُوش و جُحُوشه عند العامَّة: آنچه كه از دو طرف تخت را بر روى آن بلند كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الجَحْشة-
(ح) : مؤنّث (الجَحْش) است.
=جَحَظَ-
-جُحُوظًا تْ عينُهُ: چشم او برآمده شد؛ «رجُلٌ جاحِظُ العينين» : مردى كه چشم او بزرگ و برآمده باشد.
=جَحَّظَ-
تَجْحِيظًا إليه: به او تيز نگريست.
=جَحَفَ-
-جَحْفًا هُ: آن چيز را با خود بُرد، پوست آن را كَند،- هُ بِرِجْلهِ: با پاى خود به او اردنگ زد،- مَعَهُ وَ لَهُ على غيره: بر چيزى تمايل كرد يا خميد.
=جُحِفَ-
الرجُلُ: به بلاى سخت مانند سيل يا مرگ دچار شد.
=الجُحْفة-
بازمانده آب در كناره هاى حوض.
=الجَحْفة-
مترادف (الجُحْفة) است.
=الجَحْفَلَ-
ج جَحَافِل: ارتش انبوه و بسيار.
=الجَحْفَلَة-
اطراف دهانِ ستوران سُم دار است همانند لب در انسان.
=جَحَمَ-
-جَحْمًا النارَ: آتش را برافروخت،- العينَ: چشم را گشود،- هُ عَنِ الأَمر: او را از آن كار بازداشت.
=جَحِم-
-جَحَمًا و جُحْمًا تِ النارُ: آتش شعله ور شد.
=جَحَّمَ-
تَجْحِيمًا هُ بعينيهِ: با دو چشم خود به او تيز نگريست.
=الجُحْمَة-
«جُحْمَةُ النارِ» ، ج جُحَم: روشن شدن آتش.
=جَحَنَ-
-جَحْنًا: بر خانواده خود سخت گرفت و خرجى به آنها نداد.
=جَحِنَ-
-جَحَنًا الصبيُّ: غذاى آن كودك بد شد و در نتيجه ضعيف گرديد.
=جَحَّنَ-
تَجْحِينًا: مترادف (جَحَنَ) است.
=الجَحِن-
من الأولاد: كودكان بد غذا.
=الجُحُود-
مص؛ «لامُ الجُحُود» : در اصطلاح نحويان عبارت از: لامِ جَحد است كه معمولًا به گونه زائده بعد از نفىِ (كانَ) ناقص براى تأكيد مىيد مانند «ما كانَ ربُّكَ لِيَتُوبَ على الظالمين» : خداوندِ تو ستمكاران را نمىمُرزد.
=الجَحِيم-
جاى بسيار گرم، هر آتش بسيار شعله ور، جهنم يا دوزخ.
=الجَحِيميّ-
جهنّمى، دوزخى.
=جَخَّ-
-جَخًّا: جامه ها و جُز آن را پوشيد كه