اتِّجَاهًا [وجه] اليهِ: بسوى او آمد،- لهُ رأيٌ: اعتقادى برايش پيدا شد.
=الاتِّحاد-
[أحد و وحد] : مص، گرد آمدن براى هدف معينى؛ «اتّحادُ الدُّوَل» : اتحاديه كشورها؛ «الاتِّحادُ الرّيَاضِيّ» : اتحاديه ورزشكاران،- أو الجِسْم المركّب (ك) :
تركيب دو ماده يا بيشتر و تفاعل و بوجود آمدن ماده جديدى مانند آب كه از اكسيژن و هيدروژن تشكيل مى شود، «اتّحاد الآراء» :
اتفاق آراء.
=الاتّحَادِيُّ-
آنكه در سازمان اتحاديه كارگران عضو باشد، آنكه به كارهاى سياسى اختصاص يابد، آنكه پيرو يك اتحاد سياسى باشد.
=الاتحَادِيَّة-
صفت (الاتّحادِيّ) است مانند اتحاديه كارگران يا اتحاديه اصناف.
=اتَّحَدَ-
اتحَادًا [أحد و وحد] : متحد شد، متفق شد، پيمان بست؛ «اتّحَدَ القَرِيقان» : دو طرف با هم پيمان بستند،- الشَّيئان: آن دو چيز با هم يكى شدند،- بِهِ: به آن چسبيد، با آن شيئ واحدى شد؛ «اتَّحَدَ الماءُ بِالخمر» : آب و مي با هم مخلوط شدند،- القومُ: آن قوم با هم متفق شدند و پيمان بستند.
=أَتْحَفَ-
إِتْحافًا [تحف] هُ الشي ءَ و بالشي ءِ: آن چيز را به او ارمغان نمود، آن چيز را به او بخشيد.
=اتَّحَلَ-
اتحَالًا [وحل] في يمينه: در سوگند خوردن استثناء كرد مثل اينكه بگويد:
«وَ اللّهِ افْعلُ ذَلكَ ان شَاءَ اللّهِ تَعَالَى» : بخدا سوگند آن كار را اگر خدا بخواهد انجام مى دهم.
=أَتَخَّ-
إِتْخَاخًا [تخّ] العجينَ أو الطينَ: آب خمير يا گِل را زياد كرد تا نرم شود.
=اتَّخذَ-
اتَّخَاذًا [أخذ] : فروتنى كرد،- هُ: او را قرار داد؛ «اتَّخَذَهُ صَديقًا» : او را دوست خود قرار داد، به او اعتماد كرد؛ «اتّخَذَ التَّدابِيرَ اللّازِمَة» : تدابير لازم را گرفت؛ «اتَّخَذَ موقفًا» :
موقفى براى خود گرفت؛ «اتّخَذَ قَرارًا» : تصميم گرفت.
=اتَّخَمَ-
اتّخامًا [تخم و وخم] هُ الطعامُ: غذا او را به تخمه انداخت، باعث امتلاء معده او شد.
=اتَّخَمَ-
اتخامًا [تخم و وخم] : مرادف (تَخِم) است،- مِن كَذَا و عَنْهُ: فلان چيز باعث تخمه و ناگوارى او شد.
=اتّدَى-
اتدَاءً [ودي] : خون بها گرفت و طلب قصاص نكرد- اصل اين كلمه اوْتَدَى است.
=اتَّدَعَ-
اتدَاعًا [ودع] : آرميد و در جاى خود استقرار يافت.
=أَتَرَّ-
إتْرَارًا [ترّ] هُ: او را دور كرد،- يَدَهُ: دست او را بريد.
=أَتْرَبَ-
إِتْرابًا [ترب] : مرادف (تَرَّبَ) است.
=الأُتْرُجُّ-
(ن) : ترنج، بالنگ، ميوه ترنج.
=الأُتْرُجَّة-
(ن) : واحد (الأُتْرُجَّ) است.
=أَتْرَحَ-
اتْراحًا [ترح] هُ: او را اندوهگين كرد.
=أَتْرَسَ-
إتْرَاسًا [ترس] بالترس أو غيره:
خود را با سپر يا جز آن محافظت كرد.
=أَتْرَعَ-
إِتْراعًا [ترع] الإناءَ: ظرف را پر كرد.
=اتَّرَعَ-
اترَاعًا [ترع] الإناءُ: ظرف پر شد.
=الأَتْرَع-
[ترع] من السيل: سيل كه دره را از آب پر كند.
=أَتْرَفَ-
إِتْرافًا [ترف] الرجُلُ: آن مرد در ارتكاب گناه اصرار ورزيد،- هُ المالُ: مال و ثروت او را به فساد كشانيد، او را بى خيال كرد.
=الأَتْرَف-
آنكه در لبش برآمدگى باشد.
=اتَّرَكَ-
اترَاكًا [ترك] هُ: آن چيز را رها كرد.
=الأَتْرُنْج-
(ن) : مرادف (الأَتْرُجّ) است.
=الأُتْرَنْجَة-
(ن) : واحد (الأُتْرَنج) است.
=اتَّزَرَ-
اتِّزارًا [أزر] : شلوار پوشيد.
=اتَّزَرَ-
اتزَارًا [وزر] : پيشبند بر خود بست، گناه كرد،- بِثَوبِهِ: جامه خود را بگونه پيشبند پوشيد.
=اتَّزَعَ-
اتزاعًا [وزع] : امتناع كرد.
=اتَّزَنَ-
اتَّزانًا [وزن] : با وقار و ميانه رو شد.
=اين كلمه مطاوع (وَزَنَ) است،- الدّراهم: پولها را نقد كرد، درهمها را نقد گرفت،- الشي ءَ: آن چيز را وزن كرد و گرفت،- العِدْلُ: بار را با بار ديگر مساوى و برابر كرد.
=اتَّسَخَ-
اتسَاخًا [وسخ] : آن چيز چركين شد.
=أَتْسَعَ-
إِتْساعًا [تسع] القومُ: آن گروه نه نفر شدند.
=اتّسَعَ-
اتساعًا [وسع] : فراخ شد. اين كلمه ضد (ضَاق) است،- النّهارُ و غيرُهُ: روز بلند و طولانى شد،- الرَّجُلُ: آن مرد توانگر و دارا شد.
=اتَّسَقَ-
اتسَاقًا [وسق] الأمرُ: آن كار با نظم و ترتيب شد،- تِ الإبِلُ: شتران گرد هم آمدند،- الْقَمَرُ: قرص ماه تمام و كامل شد.
=اتَّسَمَ-
اتِّسامًا [وسم] : براى خود سمت و نشانه اى قرار داد تا با آن شناخته شود.
=اتَّشَحَ-
اتشَاحًا [وشح] : نشان به گردن خود افكند.
=اتَّشَرَ-
اتشارًا [وشر] : خواست تا دندانهايش تعويض گردد.
=اتَّشَقَ-
اتِّشَاقًا [وشق] القومُ العدوَّ بأسيافهم: آن قوم دشمنان خود را با شمشيرهايشان بركندند،- فلانُ اللّحمَ: گوشت را بريد و ريز ريز كرد.
=اتَّصَفَ-
اتصافًا [وصف] الشي ءُ: آن چيز قابل وصف شد،- الرّجُلُ: آن مرد با صفات خوب خود معروف شد،- بِالصّفاتِ الْحَمِيدة:
آن مرد با اخلاق نيكو و پسنديده شهرت يافت.
=اتّصَلَ-
اتصالًا [وصل] بالشي ء: به آن چيز چسبيد،- الَيه: به آن چيز رسيد و دست يافت،- به تلفونيًا: بوسيله تلفن با او سخن گفت،- الى بنى فلان: به قبيله فلان منتسب گرديد،- بِي خَبَرُ فُلانٍ: خبر فلانى بمن رسيد،- فلانٌ بِالْوَزير: فلانى بخدمت وزير در آمد.
=اتَّضَحَ-
اتّضَاحًا [وضح] الأمرُ او الكلامُ: آن كار يا سخن آشكار و ظاهر شد.
=اتَّضَعَ-
اتضاعًا
: خوارى و فروتنى نمود، در حسب خود پست و فرومايه شد،