ج حَوَاقِن: مؤنث (الحَاقِن) است، معده.
=حاكَ-
-حَوْكا و حِيَاكًا و حِيَاكَةً [حوك] الثوبَ:
جامه را بافت.
=حاكَ-
-حَيْكًا و حَيَكَانًا [حيك] : با تكبر و ناز راه رفت،- السيفُ: شمشير بريد،- السيفُ او الكلامُ فيه: شمشير يا سخن در او اثر و كار كرد.
=حاكَّ-
مُحَاكَّةً و حِكَاكًا [حكّ] الرجُلَ: با آن مرد مسابقه داد.
=حَاكَى-
مُحَاكَاةً [حكى] هُ: همانند و همسان او شد.
=الحَاكَّة-
دندان؛- «ما بقي في فمه حاكّةٌ» :
در دهان او دندانى نماند.
=حاكَمَ-
مُحَاكمةً [حكم] هُ: با او دشمنى ورزيد،- هُ الى الحاكم: او را براى داورى نزد حاكم خواند.
=الحَاكِم-
ج حُكَّام و حاكِمُون: قاضى، داور، اجرا كننده ى حكم، آنكه مملكت را اداره كند،- بامره: فرمانرواى مطلق، ديكتاتور.
=الحَاكُورَة-
[حكر] : زمينى در مجاورت خانه ها كه براى درختكارى بكار مى رود.
اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحَاكِي-
[حكي] : گرامافون يا فونوگراف.
=حالَ-
-حَوْلًا و حُؤُولًا [حول] الشخصُ: آن شخص جنبيد،- تِ القوسُ: كمان كج شد،- العهدُ: عهد برگشت،- الحَوْلُ: سال بپايان رسيد،- الشي ء: آن چيز از حالى به حالى ديگر شد،- عليه الحولُ: يكسال بر او گذشت،- تِ النخلةُ (ز) : درخت نخل يكسال بار داد و سال ديگر نداد،- الى مكانٍ آخر: از جايى به جاى ديگر رفت،- في ظَهْر الدابَّةِ: بر روى ستور جست و نشست،- حُؤُولًا و حِيَالًا تِ الأنثى: آن ماده آبستن نشد،- حَوْلًا و حُؤُولًا و حَيلُولَةً بينهما:
ميان آن دو حايل و معترض شد،- بينهُ وَ بينَ الأَمْر: آن كار را بر او سخت و دشوار كرد،- بينَ نفسِهِ و بينِ الإشفاق: خود را از محبت و دلجوئى بازداشت،- حيلةً وَ محَالًا: حيله زد، فريب داد.
=حالَ-
-حُيُولًا [حيل] الشي ءُ: آن چيز دگرگون شد.
=الحَال-
ج أَحْوَال و أَحْوِلَة [حول] : صفت چيزى و هيئت و كيفيت آن، اين واژه در مؤنث و مذكر يكسان بكار ميرود، خاكستر گرم، گِل سياه؛- «حالُ مَتنِ الفَرَسِ» : ميان كمر اسب؛ «عَرْضُ حال» : عريضه، درخواست، شكايت؛ «لِسانُ الحال؛ لِسانُ حالِهِ» : زبان حال؛- «حالًا» : فورًا و همچنين است در (لِلْحَال) يا (في الحال) ؛ «على كُلّ حال» : به هر حال؛ «خَلِّ الحالَ على حالِهِ» : امور را به حال خود رها كن؛ «في حالِ كذا» : در صورتيكه؛ «يبقى على حالِه» : تغييرى نميكند؛ «في حالِ مِنَ الأَحوال» در هر حالى كه باشد؛ «كما هوَ الحال في» : همچنانكه حال در چيز ديگرى باشد؛ «حالما» : به مجردى كه؛ «أحوالُ الدهرِ» : حوادث روزگار،- «الأحوال الشخْصِيَّة» : مجموع قوانين و احكام ويژه به ازدواج و آنچه كه به آن بستگى دارد؛ «مَحاكِمُ الأَحوالِ الشخْصِيَّة» :
دادگاههاى رسيدگى به امور ازدواج و خانواده؛ «الأحوالُ الجويّة» : چگونگى وضع هوا و تغييرات آن.
=حَالَى-
مُحَالاةً [حلو] الرجُلَ: با آن مرد خوش طبعى و محبت كرد.
=حالَبَ-
مُحالَبَةً و حِلَابًا [حلب] هُ: با او در دوشيدنِ شير همرهى و كمك كرد.
=الحَالِب-
ج حَلَبَة: فا.
=الحَالِبَانِ-
(ع ا) دو مجراى بول كه از كُليتين به مثانه بول در آن سرازير مى شود.
=الحَالِبَة-
واحد (الحَوَالِب) است.
=الحَالَة-
[حول] : «حالةُ الشي ءِ» : حالت آن چيز؛ «حَالاتُ الدَّهر» : سختى ها و پيشامدهاى بد روزگار؛ «الحَالَةُ الراهِنَة» :
اوضاع و احوال فعلى كشور؛ «حَالَهُ الخَطَر» : وضع آماده باش به خطر؛ «حَالَهُ الطوَارِئ» : وضع فوق العاده و استثنائى كشور كه دولت از اختيارات بسيارى استفاده ميكند؛ «سُوءُ الحالةِ» : وضع بد و ناآرام؛ «و الحالةُ هذه» : اگر آن امر چنين باشد؛ «في حالةِ غِيابِهِ» : هنگام نبودن او؛ «في حَالةِ الوَفاة» : بهنگام مرگ؛ «في هَذِهِ الْحَالة» : در چنين وضعى؛ «كما هيَ الحالةُ في» : همچنانكه امر در چيز ديگرى است.
=حالَفَ-
مُحَالَفَةً [حلف] هُ: با او پيمان بست؛- فُلانًا حُزنُهُ: اندوه و غم ملازم او شد.
=الحَالِق-
ج حَلَقة من الجبال: كوه بلند و بى درخت،- ج حُلَّق و حَوَالِقُ مِنَ الضروع:
پستان پر از شير، پستانى كه بعلت كمى شير به شكم چسبيده باشد.
=الحَالِقَة-
ج حَوَالِق: گفتار بد، سال سخت كه همه چيز را از بين برد، مرگ.
=الحَالِك-
بسيار سياه.
=الحَالُوق-
مرگ.
=الحَالي-
ج حَوَالٍ [حلي] : زن كه زينت آلات خود را در بر كرده باشد.
=الحَالِيّ-
[حول] : حاضر، آماده؛ «حالِيًّا» :
فعلًا.
=الحَالِيَة-
ج حَوَالٍ [حلي] : زنى كه زينت آلات خود را پوشيده باشد.
=حامَ-
-حَوْمًا و حَوَمَانًا [حوم] على الشي ء و حَوْلَهُ:
در اطراف آن چيز گشت،- حولَ غَرَضِهِ و عليهِ: خواهان خواسته خود شد،- الرّجُلُ:
آن مرد تشنه شد،- تْ على القَضِيَّةِ الشبُهَاتُ:
در آن موضوع موارد شُبهه و مشكوك بنظر رسيد،- تِ الشبهَةُ ضِدَّهُ: مورد شُبهِه صحيح بوده و متّهم گرديد.
=حامَى-
مُحَامَاةً و حِمَاءً [حمي] عنهُ: از او دفاع كرد،- على الضَّيفِ: از ميهمان استقبال كرد و خوش آمد گفت.
=الحَامِز-
تند و تيز.
=الحَامِض-
فا، هر چه كه مزّه اش ترش باشد،- (ك) : اسيد كه داراى مزّه تُرش است مانند مزه سركه؛ «حامِضُ الكِبْريتِ» : اسيد