فهرس الكتاب

الصفحة 333 من 1009

=الحَاقِنَة-

ج حَوَاقِن: مؤنث (الحَاقِن) است، معده.

=حاكَ-

-حَوْكا و حِيَاكًا و حِيَاكَةً [حوك] الثوبَ:

جامه را بافت.

=حاكَ-

-حَيْكًا و حَيَكَانًا [حيك] : با تكبر و ناز راه رفت،- السيفُ: شمشير بريد،- السيفُ او الكلامُ فيه: شمشير يا سخن در او اثر و كار كرد.

=حاكَّ-

مُحَاكَّةً و حِكَاكًا [حكّ] الرجُلَ: با آن مرد مسابقه داد.

=حَاكَى-

مُحَاكَاةً [حكى] هُ: همانند و همسان او شد.

=الحَاكَّة-

دندان؛- «ما بقي في فمه حاكّةٌ» :

در دهان او دندانى نماند.

=حاكَمَ-

مُحَاكمةً [حكم] هُ: با او دشمنى ورزيد،- هُ الى الحاكم: او را براى داورى نزد حاكم خواند.

=الحَاكِم-

ج حُكَّام و حاكِمُون: قاضى، داور، اجرا كننده ى حكم، آنكه مملكت را اداره كند،- بامره: فرمانرواى مطلق، ديكتاتور.

=الحَاكُورَة-

[حكر] : زمينى در مجاورت خانه ها كه براى درختكارى بكار مى رود.

اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الحَاكِي-

[حكي] : گرامافون يا فونوگراف.

=حالَ-

-حَوْلًا و حُؤُولًا [حول] الشخصُ: آن شخص جنبيد،- تِ القوسُ: كمان كج شد،- العهدُ: عهد برگشت،- الحَوْلُ: سال بپايان رسيد،- الشي ء: آن چيز از حالى به حالى ديگر شد،- عليه الحولُ: يكسال بر او گذشت،- تِ النخلةُ (ز) : درخت نخل يكسال بار داد و سال ديگر نداد،- الى مكانٍ آخر: از جايى به جاى ديگر رفت،- في ظَهْر الدابَّةِ: بر روى ستور جست و نشست،- حُؤُولًا و حِيَالًا تِ الأنثى: آن ماده آبستن نشد،- حَوْلًا و حُؤُولًا و حَيلُولَةً بينهما:

ميان آن دو حايل و معترض شد،- بينهُ وَ بينَ الأَمْر: آن كار را بر او سخت و دشوار كرد،- بينَ نفسِهِ و بينِ الإشفاق: خود را از محبت و دلجوئى بازداشت،- حيلةً وَ محَالًا: حيله زد، فريب داد.

=حالَ-

-حُيُولًا [حيل] الشي ءُ: آن چيز دگرگون شد.

=الحَال-

ج أَحْوَال و أَحْوِلَة [حول] : صفت چيزى و هيئت و كيفيت آن، اين واژه در مؤنث و مذكر يكسان بكار ميرود، خاكستر گرم، گِل سياه؛- «حالُ مَتنِ الفَرَسِ» : ميان كمر اسب؛ «عَرْضُ حال» : عريضه، درخواست، شكايت؛ «لِسانُ الحال؛ لِسانُ حالِهِ» : زبان حال؛- «حالًا» : فورًا و همچنين است در (لِلْحَال) يا (في الحال) ؛ «على كُلّ حال» : به هر حال؛ «خَلِّ الحالَ على حالِهِ» : امور را به حال خود رها كن؛ «في حالِ كذا» : در صورتيكه؛ «يبقى على حالِه» : تغييرى نميكند؛ «في حالِ مِنَ الأَحوال» در هر حالى كه باشد؛ «كما هوَ الحال في» : همچنانكه حال در چيز ديگرى باشد؛ «حالما» : به مجردى كه؛ «أحوالُ الدهرِ» : حوادث روزگار،- «الأحوال الشخْصِيَّة» : مجموع قوانين و احكام ويژه به ازدواج و آنچه كه به آن بستگى دارد؛ «مَحاكِمُ الأَحوالِ الشخْصِيَّة» :

دادگاههاى رسيدگى به امور ازدواج و خانواده؛ «الأحوالُ الجويّة» : چگونگى وضع هوا و تغييرات آن.

=حَالَى-

مُحَالاةً [حلو] الرجُلَ: با آن مرد خوش طبعى و محبت كرد.

=حالَبَ-

مُحالَبَةً و حِلَابًا [حلب] هُ: با او در دوشيدنِ شير همرهى و كمك كرد.

=الحَالِب-

ج حَلَبَة: فا.

=الحَالِبَانِ-

(ع ا) دو مجراى بول كه از كُليتين به مثانه بول در آن سرازير مى شود.

=الحَالِبَة-

واحد (الحَوَالِب) است.

=الحَالَة-

[حول] : «حالةُ الشي ءِ» : حالت آن چيز؛ «حَالاتُ الدَّهر» : سختى ها و پيشامدهاى بد روزگار؛ «الحَالَةُ الراهِنَة» :

اوضاع و احوال فعلى كشور؛ «حَالَهُ الخَطَر» : وضع آماده باش به خطر؛ «حَالَهُ الطوَارِئ» : وضع فوق العاده و استثنائى كشور كه دولت از اختيارات بسيارى استفاده ميكند؛ «سُوءُ الحالةِ» : وضع بد و ناآرام؛ «و الحالةُ هذه» : اگر آن امر چنين باشد؛ «في حالةِ غِيابِهِ» : هنگام نبودن او؛ «في حَالةِ الوَفاة» : بهنگام مرگ؛ «في هَذِهِ الْحَالة» : در چنين وضعى؛ «كما هيَ الحالةُ في» : همچنانكه امر در چيز ديگرى است.

=حالَفَ-

مُحَالَفَةً [حلف] هُ: با او پيمان بست؛- فُلانًا حُزنُهُ: اندوه و غم ملازم او شد.

=الحَالِق-

ج حَلَقة من الجبال: كوه بلند و بى درخت،- ج حُلَّق و حَوَالِقُ مِنَ الضروع:

پستان پر از شير، پستانى كه بعلت كمى شير به شكم چسبيده باشد.

=الحَالِقَة-

ج حَوَالِق: گفتار بد، سال سخت كه همه چيز را از بين برد، مرگ.

=الحَالِك-

بسيار سياه.

=الحَالُوق-

مرگ.

=الحَالي-

ج حَوَالٍ [حلي] : زن كه زينت آلات خود را در بر كرده باشد.

=الحَالِيّ-

[حول] : حاضر، آماده؛ «حالِيًّا» :

فعلًا.

=الحَالِيَة-

ج حَوَالٍ [حلي] : زنى كه زينت آلات خود را پوشيده باشد.

=حامَ-

-حَوْمًا و حَوَمَانًا [حوم] على الشي ء و حَوْلَهُ:

در اطراف آن چيز گشت،- حولَ غَرَضِهِ و عليهِ: خواهان خواسته خود شد،- الرّجُلُ:

آن مرد تشنه شد،- تْ على القَضِيَّةِ الشبُهَاتُ:

در آن موضوع موارد شُبهه و مشكوك بنظر رسيد،- تِ الشبهَةُ ضِدَّهُ: مورد شُبهِه صحيح بوده و متّهم گرديد.

=حامَى-

مُحَامَاةً و حِمَاءً [حمي] عنهُ: از او دفاع كرد،- على الضَّيفِ: از ميهمان استقبال كرد و خوش آمد گفت.

=الحَامِز-

تند و تيز.

=الحَامِض-

فا، هر چه كه مزّه اش ترش باشد،- (ك) : اسيد كه داراى مزّه تُرش است مانند مزه سركه؛ «حامِضُ الكِبْريتِ» : اسيد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت