كبوتر يا پرنده دانه هاى بر زمين ريخته شده را با نوك خود برداشت،- عَن الأَمْرِ: درباره امر بحث و كاوش نمود،- بِالرّجُلِ: آن مرد را از ميان قوم صدا زد.
-نَقَرًا فلانٌ: مستمند و بينوا شد،- عَلى فلانٍ: بر او خشمگين شد،- تِ الشّاةُ:
گوسفند به بيمارى پيچيدگى پاى دچار شد.
تَنْقِيرًا [نقر] الطائُر الحَبَّ: بمعناى (نَقَرَهُ) است و تشديد براى مبالغه مى باشد،- الطّائرُ في الْمَوضع: پرنده براى تخم گذارى جائى را كند،- فلانٌ بِاسم فُلانٍ: از ميان مردم او را با اسم صدا زد،- على فُلانٍ: بر او عيب گرفت و به او ناروا گفت،- الشي ءَ أوْ عن الشّي ءِ:
درباره آن چيز بحث و كاوش نمود.
=النَّقْر-
مص، صدائيكه از زدن انگشت ابهام بر وسطى درآيد. نوشتن و كندن بر روى سنگ.
=النِّقْر-
فرو رفتگى كوچك در هسته خرما، سوراخ.
=النَّقِر-
مرد خشمگين، دامى كه به بيمارى پيچيدگى پا دچار شده باشد.
=النَّقَرَى-
عيب. اين كلمه اسم است از (نَقَرَهُ) يعنى از او عيبجوئى كرد و در آن افتاد؛ «دَعَوتُهم النَّقَرَى» : دعوت خصوصى از آنها نمودم. مقابل اين كلمه (الجَفَلَى) است بمعناى دعوت عمومى.
=النُّقْرَة-
ج نُقَر و نِقَار: حفره، چاه، سوراخ ميان ران، گودى پشت گردن، كاسه چشم، فرو رفتگى در پشت هسته خرما، پاره گداخته از زر يا سيم.
=النَّقْرَة-
اسم مره از (نَقَرَ) است.
=النِّقَرَة-
ستيزه جوئى و منازعه.
=النُّقَرَة-
نوعى بيمارى كه در پاى گوسفند و گاو پديد آيد و باعث پيچش عصب آنها شود.
=النَّقِرَة-
مؤنث (النَّقِر) است، زمين پست و گود.
=النِّقْرِس-
ج نَقَارس [نقرس] (طب) : بيمارى نقرس، نابودى، بلاى سخت، راهنماى حاذق، پزشك ماهر و متخصص، چيزى بشكل گل كه معمولا زنان بر روى سر خود نصب كنند.
=النِّقْرِيس-
[نقرس] : راهنماى حاذق، چيزى بسان گل كه زنان بر سر خود نصب مى كنند.
=نَقَزَ-
-نَقْزًا و نَقَزَانًا و نِقَازًا الظبيُ: آهو به بالا پريد،- هُ عَنْهم: آنرا دفع كرد.
=نَقَّزَ-
تَنْقِيزًا [نقز] فلانًا: او را برجهانيد،- تِ الصبيَّ أمُّهُ: مادر كودكش را رقصانيد.
=نَقَسَ-
-نَقْسًا الناقوسَ بالخشبة: ناقوس كليسا را با چوب بحركت در آورد،- الناقوسُ: ناقوس بصدا در آمد.
=نَقَّسَ-
تَنْقِيسًا [نقس] القومَ بناقُوسهِ: با ناقوس مردم را دعوت كرد،- فُلانًا: به او لقب داد،- الدّواةَ: در دوات مركب ريخت.
=النَّقْس-
ج نُقُس: نوعى مركب نوشتن، گرى.
=النِّقْس-
مركب كه با آن مى نويسند.
=النَّقِس-
«رجُلٌ نَقِسٌ» : آنكه از مردم عيب جوئى كند و لقب بد دهد.
=نَقَشَ-
-نَقْشًا الخَشَبَ أو المَعْدِنَ: چوب يا معدن را با مته سوراخ كرد،- الرّحى: آسياب را سوراخ كرد،- فصَّ الخاتم: نگين انگشتر را نقاشى و كنده كارى كرد،- الشّي ءَ: آن چيز را با دو رنگ يا بيشتر زينت داد،- العِذْقَ: با خار بر خوشه خرما زد تا زود رطب بدهد،- الشّوكةَ من رِجْلهِ: خار را از پاى او در آورد،،- مربضَ الغَنَم: خوابگاه گوسفندان را از سنگ و خار و خاشاك پاك كرد،- عن الشّي ءِ: از آن چيز جستجو و كاوش كرد،- الشَّعَرَ بالمِنْقاش: موى را با موى چين كند.
=نَقَّشَ-
تَنْقِيشًا [نقش] الشي ءَ: آن چيز را با دو رنگ يا بيشتر رنگ آميزى كرد.
=النَّقْش-
مص، خرماى خشك كه در مشك ريزند و بر آن آب اضافه كنند تا نرم شود،- ج نُقُوش: نقش و نگار، اثر و نقش كه بر روى زمين باشد.
=نَقَصَ-
-نَقْصًا و تَنْقَاصًا و نُقْصَانًا الشي ءُ:
مقدارى از آن چيز كم شد،- الشي ءَ: آنرا ناقص و كم كرد،- زَيدًا حَقَّهُ: حق او را كم كرد،- نَقَاصَةً الْمَاءُ: آب گوارا شد.
=نَقَّصَ-
تَنْقِيصًا [نقص] الشى ء:
مرادف (نَقَصَهُ) است بمعناى آن چيز را كم كرد.
=النَّقْص-
مص، اين كلمه مرادف (النُّقصان) است با اين تفاوت كه در دين و خرد بكار برده نمى شود؛ «دخل عليه نَقْصٌ في دِينِهِ و عَقْلِه» : در دين و عقل او نقص بوجود آمد و گفته نمى شود (دَخَلَ عَليهِ نُقْصانٌ ... ) ؛ «مُرَكَّبُ النَّقْصِ» : عقده حقارت، خود كم بينى، احساس حقارت.
=النُّقْصَان-
مص، اسم است براى مقدار يا اندازه كاهش در چيزى.
=نَقَضَ-
-نَقْضًا البناءَ: آن ساختمان را خراب كرد،- العَظْمَ: استخوان را شكست،،- الحبلَ: ريسمان را باز كرد،- العَهْدَ او الأَمْرَ: پيمان را شكست،-- نَقْضًا المفصلُ او الأديمُ او نَحوهُما: مفصل استخوان يا پوست چيزى و مانند آنها صدا كرد.
=نَقَّضَ-
تَنْقِيضًا [نقض] الأَرضَ: خاك زمين را بهم ريخت،- الْكَمْ ءُ: پوسته قارچ كنده شد.
=النُّقْض-
ج أَنْقَاض و نُقُوض: آنچه از ساختمان كه ويران شده باشد.
=النَّقْض-
مص، حذف حرف هفتم ساكن از كلمه (مُفَاعَلَتُن) و ساكن كردن لام آن كه مى شود (مَفَاعيل) ؛ «نَقْضُ الحُكْمِ» : شكستن و الغاى حكم؛ «حَق النَّقضِ» حق اعتراض.
=النِّقْض-
ج أَنْقَاض و نُقُوض: اسم است از ساختمان هنگامى كه ويران شود، شترى كه از راه رفتن خسته شده باشد، پوسته زمين كه شكاف برداشته و قارچ از آن خارج شود، آنچه از چادر و يا پارچه كه پاره شده و يا از هم گسيخته شده باشد و مجددًا بافته شود.