تَعْبِيدًا [عبد] هُ: او را بنده خود كرد، او را خوار كرد،- الطِّريقَ: راه را صاف و هموار كرد،- البَعيرَ: شتر را با قطران روغن مالى كرد.
=العَبْد-
ج عَبِيد و عِبَاد و عَبَدَة و عَبْدُون و أَعْبُد و عُبْدان و عِبْدان و عِبدَّان و أَعْبَاد و جج أَعَابِد و مَعَابِد و أَعْبِدَة: مرد زنگى، مطلق انسان اعم از آزاد و برده، رعيت و برده؛ «عَبْدٌ قِنّ» يا «عَبْدُ قِنٍّ» :
بنده يا برده، آنكه پدر و مادرش هر دو برده (غلام و كنيز) بوده اند.
=العَبْدِيَّة-
مرادف (العُبُودِيَّة) است.
=عَبَرَ-
-عَبْرًا: اندوهگين شد و اشك او جارى گرديد،- تِ الْعَيْنُ: چشم او اشك ريخت،- الكِتَابَ: كتاب را بدون صدا مطالعه كرد،- الدَّراهِمَ: سكه ها را وزن كرد و شمرد،- عَبْرًا و عِبَارَةً الرُّؤْيا: خواب را تعبير كرد،- عَبْرًا و عُبُورًا: مُرد، رفت،- السَّبِيلَ: راه را به سرعت پيمود،- النَّهرَ او الْوَاديَ: از رودخانه يا دره گذشت،- بِه الْمَاءَ: از آب گذشت.
=عَبِرَ-
-عَبَرًا: اشك او جارى شد،- مِنْهُ: از او پند گرفت.
=عَبَّرَ-
تَعْبِيرًا [عبر] بهِ الأَمرُ: امر بر او سخت شد،- الرُّؤْيا: خواب را تعبير نمود،- الدَّراهمَ:
سكه ها را وزن كرد و شمرد،- عَنْ كَذا: از چيزى سخن گفت،- عَمّا فِى نَفْسِهِ: آنچه در دل داشت گفت،- بِهِ: او را هلاك كرد.
،- هُ بالماء: او را از آب گذرانيد.
=العَبْر-
پرتوان و سخت (اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود) ،- مِنَ الْوَادِي: كنار دره و رودخانه آن.
=العِبْر-
نيرومند و سخت؛ «جِمَالٌ عِبْرُ اسْفَارٍ» :
شتران كه در پيمودن راهها نيرومندند؛ «عِبْرَ» : ميان، وسط، خلال؛ «عِبْرَ الأَجيَالِ» :
خِلالِ قرنها و زمانهاى گذشته،- مِنَ الوادي:
مرادف (العَبْر) است.
=العِبْرَانِيّ-
زبان يهوديان، يهودى.
=العِبْرَانِيَّة-
زبان يهوديان، يهودى.
=العَبْرَة-
ج عِبَر و عَبَرَات: اشك چشم، اندوه و غم بى گريه، اسم مرّة از (عَبَرَ) است.
=العِبْرَة-
ج عِبَر: پند؛ «لَكَ بِفُلانٍ عِبْرَةٌ» : از فلانى پند گير، تعجب، اصل، نظر، آنچه كه درس عبرت باشد.
=العِبْرِيّ-
اليهوديّ: كليمى، زبان كليمى (يهودى) .
=عَبسَ-
-عَبْسًا و عُبُوسًا: چهره خود را در هم كشيد،- الوَجْهُ: صورت در هم كشيده شد.
=عَبَّسَ-
تَعْبِيسًا [عبس] الوجهُ: چهره گرفته شد،- وَجْهَهُ: چهره خود را درهم كشيد.
=عَبَطَ-
-عَبْطًا الذبيحةَ: گوسفند سالم و فربه و كم سال را ذِبح كرد،- هُ: در زبان متداول به معناى (او را به سينه خود چسبانيد) مى باشد.
=العَبْطَة-
اسم مرّة از (عَبَطَ) است؛ «مَاتَ عَبْطَةً» : در حاليكه جوان و سالم بود مُرد.
=عَبِقَ-
-عَبَقًا و عَبَاقَةً و عَبَاقِيَةً الطِّيبُ بهِ:
عطرآگين شد،- المكانُ بِالطِّيب: بوى خوش در آنجا دميد،- بِالْمَكَانِ: در آنجا اقامت كرد.
=عَبَّقَ-
تَعْبِيقًا [عبق] رائحةَ الطِّيبِ: بوى خوش را پخش كرد.
=العَبِق-
مردى كه بوى خوش دهد.
=العَبَقَة-
(طب) : بيمارى تنگ نفس، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=عَبْقَر-
[عبقر] : جائيكه عرب مى پنداشت در آن جنّ بسيار است.
=العَبْقَرِيّ-
منسوب به (عبقر) است، بزرگ و شريف، كسيكه از حيث كمال و نيرو و هوش برترى داشته باشد، آنكه برتر از همه است.
=العَبْقَرِيَّة-
مؤنث (العَبْقَريّ) است، نيروى خلّاقه و توليد نزد شاعر و نويسنده.
=عَبِلَ-
-عَبَلًا: آن مرد ستبر شد، تنومند شد.
=عَبُلَ-
-عُبُولًا و عَبَالَةً: مرادف (عَبِلَ) است.
=العَبْل-
ج عِبَال: چاق و درشت؛ «رَجُلٌ عَبْلُ الذِّراعَين» : مردى كه داراى دو بازوى محكم است؛ «فَرَسٌ عَبْلُ الشَّوَى» : اسب كه داراى پاى چاق و نيرومند است.
=العَبَل-
ج أَعْبَال: برگهاى افتاده، برگى كه پيچ خورده است.
=العَبِل-
ج عِبَال: به معناى (العَبْل) است.
=العَبْلَة-
ج عَبْلَات و عِبَال: مؤنث (الْعَبْل) است.
=العَبَوْثُرَان-
[عبثر] (ن) : گُل بوقي كه خوشبو است و از رسته (الأنبوبيّة الزَّهر) است.
=العَبَوْثَرَان-
[عبثر] (ن) : مرادف (العَبَوثُران) است.
=العُبُودَة-
مرادف (العُبُودِيَّة) است.
=العُبُودِيَّة-
بردگى و برده شدن، اطاعت كردن، فرمانبردارى.
=العَبُوس-
آنكه بسيار چهره اش گرفته باشد؛ «يَوْمٌ عَبوسٌ» : روزى سخت.
=العِبِّيث-
مرادف (العَابِث) و به معناى كسيكه كارى بيهوده انجام دهد مى باشد.
=العَبِير-
بوى عطر آميز و خوش.
=العَبَيْثُران-
[عبثر] مرادف (العَبُوثُران) است.
=العَبيط-
ج عُبُط و عِبَاط: گوسفند يا شتر فربه و جوان و سالم كه ذبح مى شود؛ «ادِيمٌ عَبِيطٌ» : پوست شكافته شده و يا دريده شده؛ «دَمٌ عَبِيطٌ» : خونِ تازه ريخته شده.
=عَتَا-
-عُتُوًّا و عُتِيًّا و عِتِيًّا [عتو] : تكبّر نمود و از حد خود تجاوز كرد،- عَنِ الْأَدَب: ادب را نپذيرفت.
=العَتَّابِي-
(ح) : گورخر.
=العَتَاد-
ج اعْتُد و عُتُد و أَعْتِدَة: آنچه كه براى امرى آماده شود، آنچه از اسلحه و چهار پايان و ادوات جنگى كه آماده شده باشد.
=العُتَاق-
مي خوب و كهنه.
=العَتَّال-
باربر، حمّال.
=العِتَالَة-
باربرى، حمّالى.
=العَتَاهَة-
مص، گمراهى و حماقت، گمراهى مردم كه ناشى از بيخردى و سرگردانى باشد.
=العَتَاهِيَة-
مص، گمراه، مردم گمراه اعمّ