فهرس الكتاب

الصفحة 616 من 1009

=عَبَّدَ-

تَعْبِيدًا [عبد] هُ: او را بنده خود كرد، او را خوار كرد،- الطِّريقَ: راه را صاف و هموار كرد،- البَعيرَ: شتر را با قطران روغن مالى كرد.

=العَبْد-

ج عَبِيد و عِبَاد و عَبَدَة و عَبْدُون و أَعْبُد و عُبْدان و عِبْدان و عِبدَّان و أَعْبَاد و جج أَعَابِد و مَعَابِد و أَعْبِدَة: مرد زنگى، مطلق انسان اعم از آزاد و برده، رعيت و برده؛ «عَبْدٌ قِنّ» يا «عَبْدُ قِنٍّ» :

بنده يا برده، آنكه پدر و مادرش هر دو برده (غلام و كنيز) بوده اند.

=العَبْدِيَّة-

مرادف (العُبُودِيَّة) است.

=عَبَرَ-

-عَبْرًا: اندوهگين شد و اشك او جارى گرديد،- تِ الْعَيْنُ: چشم او اشك ريخت،- الكِتَابَ: كتاب را بدون صدا مطالعه كرد،- الدَّراهِمَ: سكه ها را وزن كرد و شمرد،- عَبْرًا و عِبَارَةً الرُّؤْيا: خواب را تعبير كرد،- عَبْرًا و عُبُورًا: مُرد، رفت،- السَّبِيلَ: راه را به سرعت پيمود،- النَّهرَ او الْوَاديَ: از رودخانه يا دره گذشت،- بِه الْمَاءَ: از آب گذشت.

=عَبِرَ-

-عَبَرًا: اشك او جارى شد،- مِنْهُ: از او پند گرفت.

=عَبَّرَ-

تَعْبِيرًا [عبر] بهِ الأَمرُ: امر بر او سخت شد،- الرُّؤْيا: خواب را تعبير نمود،- الدَّراهمَ:

سكه ها را وزن كرد و شمرد،- عَنْ كَذا: از چيزى سخن گفت،- عَمّا فِى نَفْسِهِ: آنچه در دل داشت گفت،- بِهِ: او را هلاك كرد.

،- هُ بالماء: او را از آب گذرانيد.

=العَبْر-

پرتوان و سخت (اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود) ،- مِنَ الْوَادِي: كنار دره و رودخانه آن.

=العِبْر-

نيرومند و سخت؛ «جِمَالٌ عِبْرُ اسْفَارٍ» :

شتران كه در پيمودن راهها نيرومندند؛ «عِبْرَ» : ميان، وسط، خلال؛ «عِبْرَ الأَجيَالِ» :

خِلالِ قرنها و زمانهاى گذشته،- مِنَ الوادي:

مرادف (العَبْر) است.

=العِبْرَانِيّ-

زبان يهوديان، يهودى.

=العِبْرَانِيَّة-

زبان يهوديان، يهودى.

=العَبْرَة-

ج عِبَر و عَبَرَات: اشك چشم، اندوه و غم بى گريه، اسم مرّة از (عَبَرَ) است.

=العِبْرَة-

ج عِبَر: پند؛ «لَكَ بِفُلانٍ عِبْرَةٌ» : از فلانى پند گير، تعجب، اصل، نظر، آنچه كه درس عبرت باشد.

=العِبْرِيّ-

اليهوديّ: كليمى، زبان كليمى (يهودى) .

=عَبسَ-

-عَبْسًا و عُبُوسًا: چهره خود را در هم كشيد،- الوَجْهُ: صورت در هم كشيده شد.

=عَبَّسَ-

تَعْبِيسًا [عبس] الوجهُ: چهره گرفته شد،- وَجْهَهُ: چهره خود را درهم كشيد.

=عَبَطَ-

-عَبْطًا الذبيحةَ: گوسفند سالم و فربه و كم سال را ذِبح كرد،- هُ: در زبان متداول به معناى (او را به سينه خود چسبانيد) مى باشد.

=العَبْطَة-

اسم مرّة از (عَبَطَ) است؛ «مَاتَ عَبْطَةً» : در حاليكه جوان و سالم بود مُرد.

=عَبِقَ-

-عَبَقًا و عَبَاقَةً و عَبَاقِيَةً الطِّيبُ بهِ:

عطرآگين شد،- المكانُ بِالطِّيب: بوى خوش در آنجا دميد،- بِالْمَكَانِ: در آنجا اقامت كرد.

=عَبَّقَ-

تَعْبِيقًا [عبق] رائحةَ الطِّيبِ: بوى خوش را پخش كرد.

=العَبِق-

مردى كه بوى خوش دهد.

=العَبَقَة-

(طب) : بيمارى تنگ نفس، اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=عَبْقَر-

[عبقر] : جائيكه عرب مى پنداشت در آن جنّ بسيار است.

=العَبْقَرِيّ-

منسوب به (عبقر) است، بزرگ و شريف، كسيكه از حيث كمال و نيرو و هوش برترى داشته باشد، آنكه برتر از همه است.

=العَبْقَرِيَّة-

مؤنث (العَبْقَريّ) است، نيروى خلّاقه و توليد نزد شاعر و نويسنده.

=عَبِلَ-

-عَبَلًا: آن مرد ستبر شد، تنومند شد.

=عَبُلَ-

-عُبُولًا و عَبَالَةً: مرادف (عَبِلَ) است.

=العَبْل-

ج عِبَال: چاق و درشت؛ «رَجُلٌ عَبْلُ الذِّراعَين» : مردى كه داراى دو بازوى محكم است؛ «فَرَسٌ عَبْلُ الشَّوَى» : اسب كه داراى پاى چاق و نيرومند است.

=العَبَل-

ج أَعْبَال: برگهاى افتاده، برگى كه پيچ خورده است.

=العَبِل-

ج عِبَال: به معناى (العَبْل) است.

=العَبْلَة-

ج عَبْلَات و عِبَال: مؤنث (الْعَبْل) است.

=العَبَوْثُرَان-

[عبثر] (ن) : گُل بوقي كه خوشبو است و از رسته (الأنبوبيّة الزَّهر) است.

=العَبَوْثَرَان-

[عبثر] (ن) : مرادف (العَبَوثُران) است.

=العُبُودَة-

مرادف (العُبُودِيَّة) است.

=العُبُودِيَّة-

بردگى و برده شدن، اطاعت كردن، فرمانبردارى.

=العَبُوس-

آنكه بسيار چهره اش گرفته باشد؛ «يَوْمٌ عَبوسٌ» : روزى سخت.

=العِبِّيث-

مرادف (العَابِث) و به معناى كسيكه كارى بيهوده انجام دهد مى باشد.

=العَبِير-

بوى عطر آميز و خوش.

=العَبَيْثُران-

[عبثر] مرادف (العَبُوثُران) است.

=العَبيط-

ج عُبُط و عِبَاط: گوسفند يا شتر فربه و جوان و سالم كه ذبح مى شود؛ «ادِيمٌ عَبِيطٌ» : پوست شكافته شده و يا دريده شده؛ «دَمٌ عَبِيطٌ» : خونِ تازه ريخته شده.

=عَتَا-

-عُتُوًّا و عُتِيًّا و عِتِيًّا [عتو] : تكبّر نمود و از حد خود تجاوز كرد،- عَنِ الْأَدَب: ادب را نپذيرفت.

=العَتَّابِي-

(ح) : گورخر.

=العَتَاد-

ج اعْتُد و عُتُد و أَعْتِدَة: آنچه كه براى امرى آماده شود، آنچه از اسلحه و چهار پايان و ادوات جنگى كه آماده شده باشد.

=العُتَاق-

مي خوب و كهنه.

=العَتَّال-

باربر، حمّال.

=العِتَالَة-

باربرى، حمّالى.

=العَتَاهَة-

مص، گمراهى و حماقت، گمراهى مردم كه ناشى از بيخردى و سرگردانى باشد.

=العَتَاهِيَة-

مص، گمراه، مردم گمراه اعمّ

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت