فهرس الكتاب

الصفحة 817 من 1009

؛ «فراشٌ مَدْروسٌ» : بستر پهن شده و پا خورده؛ «طريق مدروسٌ» : راه پر رفت و آمد كه ناهموار شده باشد.

=المَدَرِيّ-

روستائى.

=المَدْرِيّة-

ج مَدَار و مَدَارَى [دري] : شاخ و يا شانه و يا ميله اى كه با آن زنان موى سر را صاف كنند.

=المِدَسّ-

[دسّ] (طب) : ابزارى كه پزشك جراح ميزان گودى زخم را مى سنجد.

=المَدْسُوس-

[دسّ] : چيزى را كه زير خاك و مانند آن پنهان كرده باشند.

=المُدَّعى-

[دعو] عليهِ: خوانده دعوى (مدّعى عليه) .

=المَدْعَاة-

[دعو] : علت و سبب، دعوت به ميهمانى.

=المِدْعَاس-

ج مَدَاعِيس [دعس] : راه پر رفت و آمد، نيزه كه با آن ضربه زنند.

=المُدَعْبَل-

[دعبل] : گِرد.

=المَدْعَة-

[مدع] : نارگيل تو خالى كه با آن آب نوشند.

=المَدْعَس-

[دعس] : جاى زخم نيزه.

=المِدْعَس-

ج مَدَاعِس [دعس] : نيزه كه با آن ستيز كنند، راهى كه پر رفت و آمد است، زننده نيزه.

=المِدْعَك-

[دعك] : دشمن سرسخت.

=المُدَّعِم-

[دعم] : پناهگاه.

=المَدْعُوّ-

[دعو] : شخص دعوت شده.

=المَدْعُوس-

[دعس] : خوار و ذليل.

=المَدْعُوك-

[دعك] : مفع،؛ «ثوبٌ مدعوكٌ» جامه كهنه و فرسوده اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=المُدَّعِي-

[دعو] : خواهان دعوى (مُدّعِي) ؛ «المُدَّعِي العام» : دادستان كل.

=المَدْغَل-

ج مَدَاغِل [دغل] : درون دشت و دره.

=المَدْفَأة-

[دفأ] : گلخانه شيشه اى براى پرورش گياهان مناطق گرمسيرى كه تاب سرما را ندارند؛ «ارضٌ مَدْفَأة» : سرزمين گرم.

=المِدْفَأة-

[دفأ] : بخارى، وسيله گرم كردن خانه (شوفاژ) .

=المَدْفَع-

ج مَدَافِع [دفع] : مجراى آب.

=المِدْفَع-

[دفع] : دستگاه پرتاب كننده،- ج مَدَافِع: توپ و يا جنگ ابزار،- و در اصطلاح نظامى بمعناى ابزارى است كه با آن بمب مىندازند؛ «الْمِدْفَعُ الرَّشَّاش» :

خمپاره انداز خود كار كه پى در پى بهدف مى زند؛ «مِدْفَعُ الْهَاوَنِ» توپ انداز دفاعي كه معمولا از پشت سنگر بهدف مى زند؛ «المِدْفَعُ المُضَادّ للطّائرات» : توپهاى ضد هوائى كه هواپيماها را با آن هدف گيرى كنند؛ «المِدْفَعُ القاذف الصَّوارِيخ» : دستگاه پرتاب موشك؛ «المِدْفَعُ الذرّي» : دستگاهى است كه با نيروى برق بمب اتمى را به هدف مى زند؛ «مدافِعُ بَعيدَةُ المرمى» : توپخانه دور برد كه هدف هاى دور را مى زند.

=المِدْفَعِيّ-

[دفع] : منسوب به (المِدْفع) است، نظامى وابسته به ارتش زرهى و توپخانه، سرباز متخصص در توپخانه.

=المِدْفَعِيَّة-

[دفع] (اع) : مجموعه اى از توپ افزار كه در يك منطقه وجود دارد مانند توپخانه زمينى، و توپخانه كوهستانى، توپخانه ساحلى.

=المُدَفَّف-

[دفّ] من الثياب: جامه اى كه در نقش و نگار آن دانه هاى درشت باشد.

=المَدْفِن-

[دفن] : جاى و محل دفن.

=المَدْفُوعات-

[دفع] : پولهاى پرداخت شده.

=المَدْفوُنَة-

[دفن] (ط) : نوعى غذاست كه از باقلا و برنج آماده مى شود.

=المِدَقَّة-

[دقّ] : ابزار كوبيدن؛ قسمت ميانه گل كه معمولًا عضو تناسلى است، شيشه كوچك.

=المُدْقِع-

[دقع] : چسبيده بخاك، خوار، ناتوان، فرارى؛ «جُوعٌ مُدْقِع» : گرسنگى شديد.

=المُدَقَّق-

[دقّ] : مفع؛ «الْبَحْثُ المُدَّقق» بحث دقيق و پر محتوى.

=المُدَقَّق-

[دقّ] : كسيكه در كارها دقت بسيار كند، پژوهشگر.

=المَدْقُوق-

[دقّ] : مفع، كسيكه به تب دق گرفتار شده است.

=المِدَكّ-

[دكّ] : مرد نيرومند كه محكم راه رود. و در زبان متداول بمعناى (المِتّكّ) است.

=المَدْكُوس-

[دكس] : كسيكه از بيمارى خوب شود ولى باز بيمارى به سراغ او آيد.

=المَدْكُوك-

[دكّ] من الصوت: صداى گرفته شده.

=المُدِلّ-

[دلّ] : فا، كسيكه بخود اعتماد كامل دارد،- بالشجاعة: پر جرأت، دلير.

=المِدْلَاج-

[دلج] : كسيكه عادت به راهپيمائى در شب دارد.

=المَدْلَبة-

[دلب] : چنارستان- زمينى كه در آن درخت چنار بسيار باشد.

=المِدْلَجَة-

[دلج] : سطل، شيردان، جاى شير.

=المُدَلَّع-

[دلع] : كسيكه در جاه و جلال و فراخ زندگى تربيت شده باشد.

=المِدْلَك-

[دلك] : ابزار مالش، كيسه حمام.

=المِدْلَكَة-

[دلك] : مرادف (المِدْلَك) است.

=المُدَلَّه-

[دله] : كسيكه دل و عقل او بخاطر عشق و مانند آن گرفته شده باشد، مرد كم حافظه و فراموش كار.

=المَدْلُوك-

[دلك] : مفع، مجرب و كار آزموده، كسيكه زانوهاى او نرم و سست است؛ «البعيرُ المَدْلُوك» : شترى كه از بسيارى سفر خسته شده باشد.

=المَدْلُول-

[دلّ] : معنى و محتوى.

=المُدَمَّى-

[دمي] : اسبان بسيار سرخ رنگ و مانند آن، تير كه بر روى آن سرخي خون باشد.

=المِدْمَاك-

ج مَدَامِيك [دمك] (ب) : رده سنگ و آجر در ساختمان.

=المُدْمَج-

[دمج] : تير قمار.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت