؛ «فراشٌ مَدْروسٌ» : بستر پهن شده و پا خورده؛ «طريق مدروسٌ» : راه پر رفت و آمد كه ناهموار شده باشد.
روستائى.
=المَدْرِيّة-
ج مَدَار و مَدَارَى [دري] : شاخ و يا شانه و يا ميله اى كه با آن زنان موى سر را صاف كنند.
=المِدَسّ-
[دسّ] (طب) : ابزارى كه پزشك جراح ميزان گودى زخم را مى سنجد.
=المَدْسُوس-
[دسّ] : چيزى را كه زير خاك و مانند آن پنهان كرده باشند.
=المُدَّعى-
[دعو] عليهِ: خوانده دعوى (مدّعى عليه) .
=المَدْعَاة-
[دعو] : علت و سبب، دعوت به ميهمانى.
=المِدْعَاس-
ج مَدَاعِيس [دعس] : راه پر رفت و آمد، نيزه كه با آن ضربه زنند.
=المُدَعْبَل-
[دعبل] : گِرد.
=المَدْعَة-
[مدع] : نارگيل تو خالى كه با آن آب نوشند.
=المَدْعَس-
[دعس] : جاى زخم نيزه.
=المِدْعَس-
ج مَدَاعِس [دعس] : نيزه كه با آن ستيز كنند، راهى كه پر رفت و آمد است، زننده نيزه.
=المِدْعَك-
[دعك] : دشمن سرسخت.
=المُدَّعِم-
[دعم] : پناهگاه.
=المَدْعُوّ-
[دعو] : شخص دعوت شده.
=المَدْعُوس-
[دعس] : خوار و ذليل.
=المَدْعُوك-
[دعك] : مفع،؛ «ثوبٌ مدعوكٌ» جامه كهنه و فرسوده اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=المُدَّعِي-
[دعو] : خواهان دعوى (مُدّعِي) ؛ «المُدَّعِي العام» : دادستان كل.
=المَدْغَل-
ج مَدَاغِل [دغل] : درون دشت و دره.
=المَدْفَأة-
[دفأ] : گلخانه شيشه اى براى پرورش گياهان مناطق گرمسيرى كه تاب سرما را ندارند؛ «ارضٌ مَدْفَأة» : سرزمين گرم.
=المِدْفَأة-
[دفأ] : بخارى، وسيله گرم كردن خانه (شوفاژ) .
=المَدْفَع-
ج مَدَافِع [دفع] : مجراى آب.
=المِدْفَع-
[دفع] : دستگاه پرتاب كننده،- ج مَدَافِع: توپ و يا جنگ ابزار،- و در اصطلاح نظامى بمعناى ابزارى است كه با آن بمب مىندازند؛ «الْمِدْفَعُ الرَّشَّاش» :
خمپاره انداز خود كار كه پى در پى بهدف مى زند؛ «مِدْفَعُ الْهَاوَنِ» توپ انداز دفاعي كه معمولا از پشت سنگر بهدف مى زند؛ «المِدْفَعُ المُضَادّ للطّائرات» : توپهاى ضد هوائى كه هواپيماها را با آن هدف گيرى كنند؛ «المِدْفَعُ القاذف الصَّوارِيخ» : دستگاه پرتاب موشك؛ «المِدْفَعُ الذرّي» : دستگاهى است كه با نيروى برق بمب اتمى را به هدف مى زند؛ «مدافِعُ بَعيدَةُ المرمى» : توپخانه دور برد كه هدف هاى دور را مى زند.
=المِدْفَعِيّ-
[دفع] : منسوب به (المِدْفع) است، نظامى وابسته به ارتش زرهى و توپخانه، سرباز متخصص در توپخانه.
=المِدْفَعِيَّة-
[دفع] (اع) : مجموعه اى از توپ افزار كه در يك منطقه وجود دارد مانند توپخانه زمينى، و توپخانه كوهستانى، توپخانه ساحلى.
=المُدَفَّف-
[دفّ] من الثياب: جامه اى كه در نقش و نگار آن دانه هاى درشت باشد.
=المَدْفِن-
[دفن] : جاى و محل دفن.
=المَدْفُوعات-
[دفع] : پولهاى پرداخت شده.
=المَدْفوُنَة-
[دفن] (ط) : نوعى غذاست كه از باقلا و برنج آماده مى شود.
=المِدَقَّة-
[دقّ] : ابزار كوبيدن؛ قسمت ميانه گل كه معمولًا عضو تناسلى است، شيشه كوچك.
=المُدْقِع-
[دقع] : چسبيده بخاك، خوار، ناتوان، فرارى؛ «جُوعٌ مُدْقِع» : گرسنگى شديد.
=المُدَقَّق-
[دقّ] : مفع؛ «الْبَحْثُ المُدَّقق» بحث دقيق و پر محتوى.
=المُدَقَّق-
[دقّ] : كسيكه در كارها دقت بسيار كند، پژوهشگر.
=المَدْقُوق-
[دقّ] : مفع، كسيكه به تب دق گرفتار شده است.
=المِدَكّ-
[دكّ] : مرد نيرومند كه محكم راه رود. و در زبان متداول بمعناى (المِتّكّ) است.
=المَدْكُوس-
[دكس] : كسيكه از بيمارى خوب شود ولى باز بيمارى به سراغ او آيد.
=المَدْكُوك-
[دكّ] من الصوت: صداى گرفته شده.
=المُدِلّ-
[دلّ] : فا، كسيكه بخود اعتماد كامل دارد،- بالشجاعة: پر جرأت، دلير.
=المِدْلَاج-
[دلج] : كسيكه عادت به راهپيمائى در شب دارد.
=المَدْلَبة-
[دلب] : چنارستان- زمينى كه در آن درخت چنار بسيار باشد.
=المِدْلَجَة-
[دلج] : سطل، شيردان، جاى شير.
=المُدَلَّع-
[دلع] : كسيكه در جاه و جلال و فراخ زندگى تربيت شده باشد.
=المِدْلَك-
[دلك] : ابزار مالش، كيسه حمام.
=المِدْلَكَة-
[دلك] : مرادف (المِدْلَك) است.
=المُدَلَّه-
[دله] : كسيكه دل و عقل او بخاطر عشق و مانند آن گرفته شده باشد، مرد كم حافظه و فراموش كار.
=المَدْلُوك-
[دلك] : مفع، مجرب و كار آزموده، كسيكه زانوهاى او نرم و سست است؛ «البعيرُ المَدْلُوك» : شترى كه از بسيارى سفر خسته شده باشد.
=المَدْلُول-
[دلّ] : معنى و محتوى.
=المُدَمَّى-
[دمي] : اسبان بسيار سرخ رنگ و مانند آن، تير كه بر روى آن سرخي خون باشد.
=المِدْمَاك-
ج مَدَامِيك [دمك] (ب) : رده سنگ و آجر در ساختمان.
=المُدْمَج-
[دمج] : تير قمار.