فهرس الكتاب

الصفحة 238 من 1009

گذرنامه؛ «تَذْكِرةُ ذهابٍ و ايابٍ» : گذرنامه رفت و برگشت؛ «تَذْكِرَةُ المُرورِ» : نامه ى اجازه ى خروج از كشور.

=تَذَلَّلَ-

تَذَلُّلًا [ذلّ] لهُ: فروتنى به او كرد.

=التَّذْلِيل-

[ذلّ] : مص، تحقير؛ «تَذْليل الصّعوباتِ او العَقَبات» : پيروز شدن بر سختيها و ناراحتيها.

=تَذَمَّرَ-

تَذَمُّرًا [ذمر] : خود را از چيزى كه گذشت ملامت كرد، خشمگين شد،- على فلانٍ: او را ترسانيد و تهديد كرد،- القومُ: آن قوم يكديگر را نكوهش كردند، يك ديگر را بر جنگ تشويق كردند.

=التَّذَمُّر-

[ذمر] : مص، افسوس خوردن و ناليدن.

=تَذَمَّمَ-

تَذَمُّمًا [ذمّ] منهُ: امتناع كرد و شرمسار شد.

=تَذَنَّبَ-

تَذَنُّبًا [ذنب] الرجُلُ: بر عمامه ى خود دنباله نهاد،- عليهِ: بر او ستم و تعدى كرد،- الطريقَ: راه را گرفت.

=تَذَوَّقَ-

تَذَوُّقًا [ذوق] الشي ءَ: آن چيز را اندك اندك چشيد.

=تَذَيَّلَ-

تَذَيُّلًا [ذيل] تِ الجاريةُ: آن زن دامن كشان راه رفت،- في الكَلَامِ: سخن را به درشتى و گستاخى بيان كرد،- الفرسُ في استنانِهِ أى في عَدْوِه: اسب در دويدن دم خود را تكان داد.

=تَرَّ-

-تَرَارَة: الرجُلُ: آن مرد چاق و فربه شد،- تَرًّا و تُرُورًا عن قومِهِ: از قوم خود دور و تنها شد،- العَظْمُ: استخوان قطع شد و افتاد.

=التُّرّ-

اصل، ريسمان ساختمان كه در بنائى آن را بكار مى برند. اين واژه فارسى است.

=تُرَى-

[رأي] : فعل مضارع مجهول است؛ «يا تُرى» و «يا هل تُرى» : اى مرد آيا مى بينى و گمان مى كنى، مضارع (رأى) بمعناى ظنّ و گمان بگونه ى مجهول مىيد.

=التُّرَّى-

من الأيدي: دستهاى بريده.

=تَرَاءَى-

تَرَائِيًا [رأي] الناسُ: مردم به يكديگر نگريستند،- لهُ: بسوى وى رفت تا او را ببيند،- في المِرآةِ: در آئينه نگاه كرد؛ «تَرَاءَيْنا في الأَمْر» : در آن امر نگريستيم؛ «تَرَاءَيْنا الهِلالَ» : به هلال ماه نگريستيم تا به بينيم ديده مى شود يا خير،- ليَ ان الأمرَ كيتَ و كيتَ: بنظرم آمد كه آن كار چنين است و چنان است.

=تَرَاءَفَ-

تَرَاؤُفًا [رأف] القومُ: آن قوم با هم مهربان شدند.

=التُّرَاب-

ج أَتْرِبَة و تِرْبَان: زمين، خاك زمين.

=التُّرَابَة-

سيمان.

=التَّرَاتُب-

[رتب] (اع) : سلسله مراتب نظامى.

=التَّرَاتِر-

[ترتر] : سختيها.

=التُّرَاث-

[ورث] : مص، ارث، بازمانده، اثر.

=تَرَاجَزَ-

تَرَاجُزًا [رجز] القومُ: آن قوم رجزخوانى كردند،- بِفُلان: درباره ى فلانى رجز گفت،- الرجَزَ في القتال: در جنگ رجزخوانى كرد،- الرعدُ: صداى رعد پياپى شنيده شد.

=تَرَاجَعَ-

تَرَاجُعًا [رجع] القومُ: آن قوم به مواضع خود بازگشتند،- القومُ الكلامَ بينهم: ان قوم سخن را ميان خود رد و بدل كردند،- العدُوّ: دشمن با نظم و ترتيب به عقب برگشت،- عن قرارِهِ: از تصميم خود عدول كرد و برگشت.

=تَرَاجَمَ-

تَرَاجُمًا [رجم] القومُ: آن قوم بر يكديگر سنگ انداختند،- القومُ بالكلام: آن قوم بهم دشنام دادند.

=التَّرَاجِيل-

[رجل] (ن) : كرفس.

=تَرَاحَبَ-

تَرَاحُبًا [رحب] : فراخ شد.

=تَرَاحَمَ-

تَرَاحُمًا [رحم] القومُ: آن قوم نسبت به يكديگر مهربانى كردند.

=تَرَاخَى-

تَرَاخِيًا: دير كرد، عقب انداخت، تنبل و سست شد،- عنهُ: از او دور شد،- الفرسُ: آن اسب در دويدن سست شد.

=التّراخُومَا-

(طب) : تراخم، گونه اى بيمارى كه در چشم پديد مىيد اين واژه يونانى است.

=التَّرَاخِي-

[رخي] - مص؛ «انَّ في الأمرِ تَرَاخِيًا» : در اين كار فراخى است،- الأخلاقِيّ: سستى و ناپايداري اخلاق.

=تَرَادَّ-

تَرَادا [ردّ] الماءُ: آب از مجراى خود بعلت وجود مانعى بازگشت،- في الجواب:

زبان او در پاسخ دادن لغزيد و نتوانست سخن گويد،- الرجُلانِ البيعَ: آن دو مرد با رضايت هم معامله ى فروش را فسخ كردند.

=تَرَادَعَ-

تَرَادُعًا [ردع] القومُ: آن قوم يكديگر را منع كردند.

=تَرَادَفَ-

تَرَادُفًا [ردف] الرجُلانِ: آن دو مرد در پى يكديگر شدند، يكى از آن دو نفر پشت ديگرى سوار شد، بهم يارى كردند،- تِ الكلماتُ: آن كلمات با هم تشابه در معنى داشتند.

=تَرَازَحَ-

تَرَازُحًا [رزح] ت حالُهُ: حال او بد شد،- المريضُ عند العَامّة: بيمار از فرط ناتوانى نتوانست برخيزد. و همچنين است در (الماشِي من الإعْياءِ) آنكه از پياده روى خسته شده باشد.

=تَرَاسَّ-

تَراسًّا [رسّ] القومُ الخبَرَ: آن قوم خبر را با هم راز گفتند.

=التَّرَّاس-

سپرساز، سپردار، دارنده سپر

الترَاسَة-

سپرسازى.

=تَرَاسَلَ-

تَرَاسُلًا [رسل] القومُ: آن قوم با يكديگر نامه نگارى كردند.

=تَرَاشَقَ-

تَرَاشُقًا [رشق] القومُ: آن قوم با هم پيكار كردند،- القومُ بِالْسِنَتِهِمْ: به يكديگر زخم زبان زدند و ناسزا گفتند:؛- «تَرَاشَقُوا بِاعْيُنِهِمْ» : بِه يكديگر چشم غره زدند.

=تَرَاصَّ-

تَرَاصًّا [رصّ] القومُ: آن قوم بيكديگر پيوستند.

=تَرَاصَدَ-

تَرَاصُدًا [رصد] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را مراقبت كردند.

=تَرَاصَفَ-

تَرَاصُفًا [رصف] : مترادف (تَرَصَّفَ) است.

=تَرَاضَى-

تَرَاضِيًا [رضي] القومُ الشي ءَ: آن قوم به آن چيز رضايت دادند.

=تَرَاضَحَ-

تَرَاضُحًا [رضح] القومُ بالنشَّاب: آن قوم

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت