فهرس الكتاب

الصفحة 37 من 1009

=أَخْطَى-

إِخْطَاءً [خطو] الرجلَ: آن مرد را به گام زدن واداشت.

=أَخْطَأَ-

إِخْطَاءً و خاطِئَةً [خطأ] : مرادف (خَطِئَ) است،- الرَّجُلَ: او را به خطا و اشتباه انداخت،- الطّريقَ: از راه برگشت و بيراهه رفت،- الرامي الغرضَ: تيرانداز نتوانست تير را به هدف زند،- في عمله: در كار خود اشتباه كرد؛ «اخْطَأَ في اسْتِنْتَاجَاته» : در نتيجه گيريهاى علمى خود اشتباه كرد،- فَألُهُ:

نااميد شد، آنچه را كه توقع داشت برايش ميسر نشد.

=الأَخْطَب-

[خطب] : مرغ شكارى،- مِن الحَنْظَل: حنظل كه بر روى آن خطهاى سبز باشد.

=الأُخْطُبُوط-

[أخط] (ح) : مرادف (الأُخْبوط) بمعناى اختاپوس است.

=أَخْطَرَ-

إِخْطَارًا [خطر] الشي ءَ في أو على او ببالِهِ:

آن چيز را بياد او آورد،- المالَ: مال را در مسابقه شرط بندى قرار داد،- هُ: به او اخطار كرد، با او در توانائى و نيرو برابر شد،- المريضُ: حال بيمار خطرناك شد.

=أَخْطَفَ-

إِخْطَافًا [خطف] الرجلُ: آن مرد اندكى بيمار شد و سپس به زودى بهبودى يافت،- الشي ءَ: آن چيز را ربود،- هُ المرضُ: بيمارى كمى بر او عارض شد يا بيمارى او را رها كرد.

=أَخْطَلَ-

إِخْطَالًا [خطل] في كلامه: سخنان پوچ و بسيار گفت،- في مَنْطِقِهِ او رَأْيِهِ: در گفتار يا نظر خود خطا كرد.

=الأَخْطَل-

م خَطْلَاء، ج خُطْل [خطل] : آنكه سخن زشت گويد، آنكه داراى گوشهاى دراز يا آويخته باشد.

=الأَخْطَم-

م خَطْمَاء، ج خُطْم [خطم] : آنكه بينى دراز داشته باشد، سياه.

=أَخَفَّ-

إِخْفَافًا [خفّ] : سبك بار يا سبك بال يا ناتوان شد،- الرَّجُلَ: آن مرد را به خفت و نادانى واداشت، او را به بدي ياد كرد و سرزنش نمود.

=الأَخَفّ-

[خفّ] : آنكه وزن كمترى دارد، ناچيزتر، بىهميت؛ «اخَفُّ الضَّرَرَيْن» : آنچه كه ميان دو چيز زيان كمترى داشته باشد.

=أَخْفَى-

إِخْفَاءً [خفي] الرجلُ: آن مرد پنهان و متوارى شد،- الشي ءَ: آن چيز را پوشيده و پنهان كرد، پوشش آن چيز را برداشت و آشكار كرد؛ «اخْفِ عَنّا» : هر كه درباره ما سئوال كند چيزى مگوى و خبر را پنهان دار.

=الإخْفَاق-

[خفق] : مص، مرادف (الفَشَل) است بمعناى ناكامى و شكست.

=أَخْفَرَ-

إِخْفَارًا [خفر] هُ: نگهبانى با او فرستاد، پيمان خود را شكست، با او غدر و نامردى كرد.

=أَخْفَقَ-

إِخْفَاقًا [خفق] : سرگردان شد، نااميد شد، طلب حاجتى كرد ولى بر آن دست نيافت،- هُ: او را بر زمين افكند،- الطّائرُ:

پرنده براى پريدن بال زد،- بثَوبه: او با اشاره جامه خود را نشان داد،- برأسهِ: سر خود را در حاليكه خواب آلود بود تكان داد،- النّجمُ: ستاره غروب كرد،- القومُ: متاع آن قوم تمام شد.

=أَخَلَّ-

إِخْلَالًا [خلّ] : فقير و نيازمند شد،- هُ اللّهُ: خداوند او را نيازمند كرد،- بِالشّي ءِ: در آن چيز اخلال كرد،- بِالأَمْرِ: در آن كار كوتاهى و آنرا تباه كرد،- بِالرّجُلِ: با او وفا نكرد و حق او را تضييع كرد،- الوالي بِالثّغور: والى يا استاندار تعداد سربازان را از مرزها كاست.

=أُخِلَّ-

[خلّ] بالرجُلِ: به آن مرد محتاج و نيازمند شد.

=الأَخَلّ-

[خلّ] : فقير و نيازمند، آنكه نيازمندتر از ديگرى باشد.

=أَخْلى-

إِخْلاءً [خلو] المكانَ: آن مكان را خالى كرد يا خالى يافت،- المكانُ: آن مكان خالى شد،- سبيلَه: او را آزاد كرد، او را از زندان آزاد كرد،- عنه: از او روى گردانيد و او را رها كرد،- هُ،- به،- مَعَهُ: با او خلوت كرد،- فلانًا مَعَه: فلانى را با خود به خلوت برد.

=أَخْلَى-

إِخْلاءً [خلي] المكانُ: در آن مكان گياه تر و تازه بسيار شد،- الدّابّة: به ستور گياه تر خورانيد.

=الإخْلَاص-

[خلص] : مص، چكيده كره پس از بدست آوردن آن؛ «كلمةُ الإخْلاص» :

عبارت است از «لَا إله إلَّا اللَّه» .

=الإخْلَاصَة-

[خلص] : خلاصه و چكيده كره.

=الأَخْلَاط-

[خلط] : اصناف بهم آميخته؛ «اخلاطُ القَومِ» : اوباش آن قوم؛ «اخْلاطُ الْجَسَدِ» : اين تعبير در عرف پيشينيان عبارت است از چهار طبع مخالف انسان: خون.

بلغم. سودا. صفرا.

=الأَخْلَاقِيَّة-

[خلق] : علاقه يا رابطه روش و سلوك با اخلاق.

=أَخْلَبَ-

إِخْلَابًا [خلب] الماءُ: رنگ آب تيره و پر از لجن شد.

=أَخْلَجَ-

إِخْلَاجًا [خلج] حاجبَيْهِ: ابروهاى خود را تكان داد.

=الأَخْلَج-

[خلج] : مرادف (الحَبْل) بمعناى رسن يا ريسمان است.

=أَخْلَدَ-

إِخْلادًا [خلد] هُ: آنرا جاويدان ساخت،- الى المكانِ و بالمكانِ: در آن مكان سكونت كرد،- اليه: بسوى او گرايش كرد و آرامش يافت،- بِصَاحِبه: با دوست خود همراه و ملازم شد.

=أَخْلَسَ-

إِخْلَاسًا [خلس] الرأْسُ: موى سر جو گندمى شد،- النّبتُ: گياه تر و خشك با هم آميخته شد،- تِ الأرضُ: آن زمين مقدارى گياه برآورد.

=أَخْلَصَ-

إِخْلَاصًا [خلص] الشي ءَ: خلاصه آن چيز را گرفت، آن چيز را برگزيد،- الطّاعةَ و في الطاعةِ: در طاعت و عبادت اخلاص ورزيد و بى ريا شد،- هُ اللّهُ: خداوند او را از هر بدى پاك و منزه ساخت،- لهُ الحُبَّ او القولَ: در دوستى و يا سخن خود با او بى ريا و پاك شد.

=أَخْلَعَ-

إِخْلَاعًا [خلع] الشجرُ: درخت برگ نو درآورد،- السنبُلُ: خوشه درخت دانه

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت