حُزُوم: زمين سفت و بلند.
گرفتگى و غصه در سينه- (طب) :
سختى در هضم غذا.
=الحُزْمَة-
بسته ى هيزم و جز آن.
=حَزَنَ-
-حُزْنًا هُ: او را غمگين كرد. اين واژه ضد (سَرَّ) است.
=حَزِن-
-حَزَنًا لهُ و عليهِ: براى او غمگين شد.
اين واژه ضد (سُرَّ و فَرِح) است.
=حَزُنَ-
-حُزُونَةً المكانُ: آن مكان سفت و بلند شد.
=حَزَّنَ-
تَحْزِينًا الرجُلَ: او را اندوهگين كرد،- القارِىُ: بهنگام قرائت صداى خود را نازك كرد.
=الحُزْن-
ج أَحْزَان: غم و اندوه. اين واژه ضد (السُّرُور) است.
=الحَزْنَ-
ج حُزُن و حُزُون: زمين سفت و سخت كه معمولًا بلند مى باشد.
=الحُزَن-
سختيها.
=الحَزَن-
ج أَحْزَان: مترادف (الحُزْن) است.
=الحَزُن-
غمگين، اندوهگين.
=الحَزِن-
غمگين، اندوهگين.
=الحَزْنَان-
غمگين، اندوهگين.
=الحَزَنْبَل-
(ن) : گياهى است داراى طعم تلخ.
=الحُزْنَة-
ج حُزَن: كوه سِتَبر و درشت.
=الحَزْنة-
من الأرض: مترادف (الحَزْن) است.
=الحَزْوَر-
ج حَزَاوِرَة [حزر] : نوجوانى كه به سن رشد رسد و نيرومند گردد.
=الحَزَوَّر-
ج حَزَاوِرَة: مترادف (الحَزْوَر) است.
=الحَزُّورَة-
[حزر] : به معناى (الأُحجيَّة) است، لغز و معمّا. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحُزُونَة-
سختى و سفتى زمين.
=حَزِيَ-
-حَزًى [حزي] : به مُستراح رفت. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحَزيب-
ج حُزْب و حُزُب: امرِ سخت.
=حَزِيَران-
ماه ششم از سال ميلادى است كه بين (ايَّار و تَمُوز) است. و برابر خرداد ماه شمسى هجرى است. تعداد روزهاى اين ماه 30 روز است.
=الحَزِيم-
ج حُزُم و أحْزِمَة: جاى بستن كمربند، ميان سينه،- ج حُزَمَاء: آنكه كار خود را با دقت و استوارى انجام دهد.
=الحَزِين-
ج حُزَنَاء و حِزَان و حَزَانَى: غمگين.
اين واژه ضد (المَسْرُور) و (الفَرِح) است؛ «مالك الحَزِين» : يا (البَلَشُون) (ح) : مرغ ماهى خوار؛ «الجُمْعَةُ الحَزِينَة» : روز جمعه اى كه در هفته ى محنتها و مصيبت ها قرار گيرد.
=حَسَّ-
-حَسًّا [حسّ] هُ: او را كُشت،- البَرْدُ الرزعَ: سرما گياهان را سوزانيد،- اللحمَ: گوشت را روى آتش گرفت،- النارَ: آتش را حركت داد تا نان كه در آن قرار گرفته پخته شود،- الدّابة: خاك را از روى ستور پاك كرد،-- حَسًّا الشي ءَ وَ بالشي ءِ: آن چيز را احساس كرد،-- حَسًّا و حِسًّا بالخبرِ: به آن خبر يقين حاصل كرد،- لِفُلان: بر فلانى مهربان شد،- هُ: او را به احساس كردن برانگيخت.
=الحَسّ-
مص، حيله، چاره.
=الحِسّ-
مص، حركت و آواز نرم و پنهان؛ «ما سمعتُ لَهُ حِسّا» : از او حركت يا صدائى نشنيدم، درك كردن، درد زايمان پس از وضع حمل،؛ «حِسَّ الحُمىَّ» :
احساس به آغاز تب.
=حَسَا-
-حَسْوًا [حسو] المَرقَ: شوربا را اندك اندك نوشيد،- الطّائِرُ الماءَ: پرنده با نوك خود آب برداشت.
=حَسَّى-
تَحْسِيَةً الرجُلَ المَرَقَ: شوربا را اندك اندك به آن مرد نوشانيد.
=الحَسَا-
[حسو] : هر پختنى رقيق مانند شوربا يا سوپ يا آش؛- «يومٌ كحَسْوِ الطَّيْر» :
اين تعبير اشاره به كوتاهى روز است،- (ط) : غذائى است كه از آرد و آب تهيه كنند كه همان سوپ يا كاچى يا شوربا است.
=الحَسَاء-
[حسو] : مترادف (الحَسَا) است.
=الحِسَاب-
مص، شمارش، جمع بسيارى از مردم؛ «أَتاني حِسَابٌ مِنَ النّاس» : تعدادى از مردم نزد من آمدند؛ «يَرزُقُ اللّه مَن يشاءُ بغير حسابٍ» : خداوند به هر كس كه بخواهد بدون تنگى رزق و روزى بى حساب مى دهد؛ «يومُ الحِسَابِ» : روز قيامت؛ حِسابُ الجُمَّل»: حساب حروف ابجد؛ «حسابُ اليَد» : حسابى كه با انگشتان شمارش شود؛ «الحِسابُ الهَوائيُّ» : حساب عقلى يا ذهنى كه بدون نوشتن شمارش شود؛ «كانَ في حِسابِهِ» : آماده براى آن چيز بود؛ «بِلا حِساب» : بى حساب؛ بسيار؛ «مِنْ غير حساب» : بدون انديشيدن؛ «لحسابِ فلانٍ» : پولى كه به حساب ديگرى ثبت شود؛ «على حسابِ فلانٍ» : بدهى حساب يا پولى كه بايد فلانى به حساب پرداخت نمايد؛ «حِسابٌ جارٍ» : حساب جارى كه بين دو نفر معمولًا نوشته و رد و بَدَل ميشود؛ «الحسابُ الشَّرْقِيّ» : روزنامه كه جوليوس امپراتور روم آنرا وضع كرد؛ «الحِسابُ الغَرْبيّ» : روزنامه كه پاپ گريگوريوس دوازدهم آن را وضع كرد.
=الحِسَابِيّ-
دانشمند حساب شناس.
=الحَسَّاد-
آنكه بسيار حسودى كند.
=الحُسَاس-
[حسّ] : بدبختى و بد اقبالى، بداخلاقى، سنگريزه هاى كوچك، ماهى كوچكى است كه آن را خشك مى كنند.
=الحِسَاس-
[حسّ] : «حِسَاسُ الحُمَّى» : آغاز تَب.
=الحَسَّاس-
[حسّ] : آنكه بسيار احساس كند،- (حى) : كاربراتور ماشين.
=الحَسَاسَات-
[حسٌ] : «حَسَاسَاتُ الحَيَا» : اين تعبير كنايه از احساس شرمندگى در كارهاى بد مى باشد.
=الحُسَاسَة-
[حسّ] : واحد (الحُسَاس) به معناى سنگريزه و ماهى خشك مى باشد.
=الحَسَّاسِيَّة-
حساسيت كه معمولًا در جسم انسان با تأثير عوامل داخلى يا خارجى پديد مىيد؛ «مَرَضُ الحَسَّاسيَّة» : بيمارى