فهرس الكتاب

الصفحة 264 من 1009

سپس آن را دوشيد-،- الفَصِيلُ: بچه ى شتر شير خورد،- مالَه: دارائى خود را با فاصله و بتدريج انفاق كرد.

=تَفَوَّهَ-

تَفَوُّهًا [فوه] بكذا: به آن چيز سخن گفت،- المكانَ: به دهانه ى آنجا رسيد.

=تَفَيَّأَ-

تَفَيُّؤًا [فيأ] الظلُّ: سايه جابجا شد،- الشَّجَرَةَ و في الشَّجَرَةِ: از سايه ى آن درخت استفاده كرد،- فلانٌ: فلانى سايه گرفت،- الأَخْبارَ: بدنبال اخبار شد.

=تَفَيَّضَ-

تَفَيُّضًا [فيض] الجفنُ: پلكهاى چشم اشك فرو ريختند.

=تَفَيَّلَ-

تَفَيُّلًا [فيل] رأيُهُ: رأى و انديشه ى او سست شد،- الرجُلُ: آن مرد فربه شد،- النَّبَاتُ: گياه شكوفه داد،- الشَّبَابُ:

جوانى افزون شد.

=تَفَيْهَقَ-

تَفَيْهُقًا [فيهق] في الكلام: سخن را بدرازا گفت،- في مِشْيَتهِ: در راه رفتن ناز و تبختر كرد،- عليهِ بكذا: با آن چيز بر او برترى و بزرگى يافت.

=تَقَى-

يَتْقِي تُقًى و تِقَاءً و تَقِيَّةً [وقي] :

پرهيزگارى كرد.

=تَقَابَضَ-

تَقَابُضًا [قبض] المُتبايعانِ: فروشنده بها و مشترى كالا را قبض كردند.

=تَقَابَلَ-

تَقَابُلًا [قبل] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم روبرو شدند.

=التُّقَاة-

ج تُقًى [وقي] : مترادف (التَّقوى) است بمعناى پرهيزگارى.

=تَقَاتَرَ-

تَقَاتُرًا [قتر] القومُ: آن قوم يكديگر را فريفتند.

=تَقَاتَلَ-

تَقَاتُلًا [قتل] القومُ: آن قوم با هم جنگيدند و بعضى از انها بعضى ديگر را كشتند.

=تَقَادَرَ-

تَقَادُرًا [قدر] الرجُلانِ: هر يك از آن دو مرد خواهان برابرى با يكديگر شدند.

=تَقَادَمَ-

تَقَادُمًا [قدم] : قديمى و كهنه شد؛ «تَقَادَمَ العَهْدُ او الزَّمَنُ» : عهد يا زمان قديمى و دراز شد.

=تَقَاذَفَ-

تَقَاذُفًا [قذف] الماءُ أو الفرسُ: آب يا اسب با شتاب روان شدند،- القومُ: آن قوم به يكديگر دشنام دادند،- القومُ بالحِجارة: آن قوم بر يكديگر سنگ انداختند،- تْ بِه الأَمْواجُ: موجها آن چيز را به سوى هم انداختند.

=تَقَارَّ-

تَقَارًّا [قرّ] في المكان: در آن مكان ماند و اقامت كرد.

=تَقَارَبَ-

تَقَارُبًا [قرب] هُ: آن چيز به او نزديك شد،- الرجُلانِ: آن دو مرد بهم نزديك شدند. اين واژه ضد (تَبَاعَدَ) است،- الزَّرْعُ:

زمان برداشت كشت نزديك شد.

=تَقَارَشَ-

تَقَارُشًا [قرش] تِ الرماحُ: نيزه ها در جنگ بهم خوردند.

=تَقَارَصَ-

تَقَارُصًا [قرص] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را نيشگون گرفتند.

=تَقَارَضَ-

تَقَارُضًا [قرض] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را پاداش نيك يا جزاى بد دادند،- الرَّجُلانِ الثَّنَاءَ: آن دو مرد يكديگر را ستايش كردند،- الرّجُلانِ الشعْرَ: آن دو مرد براى هم شعر سرودند يا خواندند.

=تَقَارَظَ-

تَقَارُظًا [قرظ] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را ستودند.

=تَقَارَعَ-

تَقَارُعًا [قرع] القومُ: آن قوم ميان خود قرعه زدند، بعضى از آنها بعضى ديگر را زدند،- القومُ بِالرِّمَاح: آن قوم با نيزه ها يكديگر را زدند.

=تَقَادَحَ-

تَقَادُحًا [قدح] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را طعنه زدند يا با هم مناظره كردند.

=تَقَارَنَ-

تَقَارُنًا [قرن] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم دوستى و رفاقت كردند.

=تَقَاسَمَ-

تَقَاسُمًا [قسم] القومُ المالَ: هر يك از آن قوم سهم خود را از آن مال گرفتند،- القَومُ: آن قوم براى هم سوگند خوردند.

=تَقَاصَّ-

تَقَاصًّا [قصّ] القومُ: آن قوم در حسابرسى يا جز آن از هم قصاص گرفتند.

=تَقَاصَرَ-

تَقَاصُرًا [قصر] الرجُلُ: آن مرد اظهار كوتاهى كرد،- الظِّلُّ: سايه نزديك و كوتاه شد،- تْ نَفْسُهُ: كوچك و حقير شد،- عن الأَمرِ: در آن كار با توانائى كه داشت كوتاهى كرد.

=تَقَاصَفَ-

تَقَاصُفًا [قصف] القومُ: آن قوم گرد هم آمدند و افزون شدند.

=تَقَاضَى-

تَقَاضِيًا [قضي] هُ الديْنَ و غيرَهُ و بالديْنِ:

وام را از او مطالبه و دريافت كرد.

=تَقَاطَرَ-

تَقَاطُرًا [قطر] القومُ: آن قوم آمدند يا پى درپى و گروه گروه آمدند،- المَاءُ: آب قطره قطره چكيد و روان شد،- الرجُلانِ: آن دو مرد در كنار يكديگر قرار گرفتند.

=تَقَاطَعَ-

تَقَاطُعًا [قطع] الشي ءُ: بعضى از آن چيز از بعضى ديگر جدا شد،- الرجُلان: آن دو مرد از يكديگر جدا شدند. اين واژه ضدّ (تَوَاصَلَ) است.

=التَّقَاطِيع-

[قطع] : جمع (التقْطِيْع) است؛ «تَقَاطِيعُ الوَجْهِ» : خطهائى كه در چهره پديد مىيد.

=تَقَاعَدَ-

تَقَاعُدًا [قعد] بهِ فلانٌ: حق را به او نداد،- فلانٌ في الاصْطِلاح: و در اصطلاح بمعناى از شغل خود بازنشسته شد مى باشد.

=التَّقَاعُد-

[قعد] : مص بازنشستگى؛ «مَعَاشُ التَّقَاعُد» : حقوق بازنشستگى؛ «احِيلَ الى التَّقَاعُد» : بازنشسته شد.

=تَقَاعَسَ-

تَقَاعُسًا [قعس] : سينه ى خود را بيرون داد،- فُلانٌ: آن مرد داراى قوز سينه و سخت شد،- العِزُّ: عزت پايدار و استوار شد،- عن الأمر: از آن كار عقب افتاد،- الفرسُ و غيرُهُ: اسب و جز آن رام نشد.

=تَقَافَى-

تَقَافِيًا [قفو] الرجُلَ: بر آن مرد تهمت و افترا زد،- القومُ: آن قوم يكديگر را تهمت زدند.

=تَقَافَزَ-

تَقَافُزًا [قفز] القومُ: آن قوم بر يكديگر يورش بردند.

=تَقَافَصَ-

تَقَافُصًا [قفص] : آن چيز درهم و درآميخته شد.

=تَقَالَى-

تَقَالِيًا [قلو] الرجُلانِ: آن قوم با هم كينه توزى كردند.

=التَّقَالِيد-

[قلد] عند المسيحيّين: مفهوم اين واژه در نزد مسيحيان عبارت است از عقايد يا امور عبادت كه از گذشتگان بعنوان

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت