فهرس الكتاب

الصفحة 582 من 1009

حرف پانزدهم از حروف مبانى و از حروف (شَجْري) است كه از مخرج دهان خارج مى شود و در حساب جُمّل به شماره (800) مى باشد.

=ضاءَ-

-ضَوْءًا و ضُوءًا و ضِيَاءً [ضوأ] القمرُ و غيرُهُ: ماه نورانى و تابان شد.

=الضَّائِع-

ج ضُيَّع و ضِيَاع [ضيع] : گُم شده، از دست رفته، پوچ و ناچيز.

=الضَّائِق-

ج ضاقَة [ضيق] : تنگ بر ضد گُشاد؛ «فُلانُ ضائِقٌ صَدْرُهُ بِكذا» : دل فلانى به خاطر چيزى تنگ شده است.

=الضَّائِقَة-

[ضيق] : مؤنث (الضَّائِق) است، سختى، تنگدستى، پيش آمد سخت؛ «الضَّائِقَة المَاليَّة» : ناتوانى مالى، مضيقه پولى.

=ضاءَلَ-

مُضَاءَلَةً [ضأل] شَخصَهُ: او را كوچك و تحقير كرد.

=الضَّابوط-

ج ضُبَّاط: فا، مرد دلير و دورانديش، داور و فرمانده،- (اع) : افسر، «ضابِطُ الكُلِّ» :

آنكه داراى قدرت كامل است و از نامهاى خداست، ج ضَوابط: حكمى است كلّى كه بر جزئيات خود منطبق باشد؛ «ضَابِطُ الارتباط» (اع) : افسر رابط، مأمور رابط.

=الضَّابِطَة-

الشرطة،- ج ضَوَابِط: حكم كلّى است كه بر جزئيات خود منطبق باشد، دستگاه كند كردن حركت ماشين، دستگاه تُرمُز.

=ضابَعَ-

مُضَابَعَةً [ضبع] الرجُلَ: با او دست داد، هر يك از دو طرف دستهاى خود را بطرف يكديگر با شمشير بالا بردند.

=ضاجَّ-

ضِجَاجًا و مُضَاجَّةً [ضجّ] هُ: با يكديگر مجادله و داد و فرياد نمودند.

=ضاجَعَ-

مُضَاجَعَةً [ضجع] هُ: با او هم بستر شد؛ «ضَاجَعَهُ الْهَمُّ» : افسردگى و اندوه ملازم او باشد.

=الضَّاجِع-

ج ضَوَاجِع: پيچ دره و دهانه رودخانه آن، احمق و ناتوان،- مِنَ الرَّجال:

مرد بسيار گوشه گير و تنبل،- مِنَ الدَّواب:

آنچه از ستوران كه در آن خيرى نباشد،- مِنَ النُّجُوم: ستاره اى كه در حال غروب باشد.

=الضَّاجِعَة-

ج ضَوَاجِع: مؤنث (الضّاجِع) است.

=ضاحَى-

مُضَاحَاةً [ضحو] الرجُلَ: هنگام چاشت نزد آن مرد آمد.

=ضاحَكَ-

مُضَاحَكَةً [ضحك] هُ: با او خنديد، بيش از او خنديد.

=الضَّاحِك-

فا، سنگ بسيار سفيدى كه در كوهستان ديده مى شود.

=الضَّاحِكَة-

ج ضَوَاحِك: مؤنث (الضَّاحِك) است، دندانى كه در موقع خنديدن آشكار مى شود.

=الضَّاحِي-

[ضحو] : فا، كسيكه آفتاب مى گيرد؛ «ضاحِي الْجِلْدِ» : آنچه از بدن كه پيدا و عريان باشد.

=الضَّاحِيَة-

ج ضَوَاحٍ [ضحو] : مؤنّث (الضّاحي) است، موضع آشكار از هر چيزى؛ «ضاحيةُ المَدينةِ» ؛ «ضَوَاحِي المَدينَةِ» : زمينها و مساكن اطراف شهر، حومه شهر.

=ضادَّ-

مُضَادَّةً [ضدّ] هُ: با او مخالفت كرد.

=الضَّاد-

اطلب «ض» ، «لغةُ الضَّادِ» «اللغة العربيّة» ، حرف (ض) است؛ «لُغَةُ الضَّاد» :

زبان عربى؛ «اهْلُ الضّاد» : ملتهاى عرب، مردم عرب؛ «ابْنَاءُ الضَّادِ» : مردم عرب.

=ضارَ-

-ضَوْرًا [ضور] : به شدت گرسنه شد،- هُ الأمرُ: به او زيان رسانيد.

=ضارَ-

-ضَيْرًا [ضير] هُ الأَمرُ: به او زيان رسانيد.

=ضارَّ-

ضِرَارًا و مُضَارَّةً [ضرّ] هُ: به يكديگر زيان رسانيدند، با هم مخالفت كردند،- امراتَهُ:

با داشتن همسر زنِ ديگرى گرفت.

=الضَّارّ-

[ضرّ] : فا، «الضّارُّ النافِعُ» : از نامهاى حق تعالى.

=ضارَبَ-

مُضَارَبَةً و ضِرَابًا هُ: با يكديگر زد و خورد كردند، در زد و خورد بر او چيره شد،- هُ و ضَارَبَ لَهُ فِى الْمَالِ وَ بِالْمال: با سرمايه آن مرد تجارت كرد.

=الضَّارب-

فا، شب تاريك، دشت هموار و پر درخت.

=ضارَسَ-

مُضَارَسَةً الأُمورَ: كارها را آزمايش كرد و شناخت،- هُ: با او جنگ و دشمنى نمود.

=ضارَعَ-

مُضَارَعَةً هُ: به شكل يكديگر شدند،- تِ الشَّمسُ: خورشيد به غروب نزديك شد.،- تِ القِدرُ: غذا در ديگ پخته شد.

=الضَّارِع-

لاغر، ناتوان، هر چيز كوچكى.

=الضَّارُور-

[ضرّ] : ضرورت.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت