فهرس الكتاب

الصفحة 516 من 1009

راه ادامه داد،- الشي ءَ و سَمَتَ نحوَهُ: به سوى آن چيز رفت،- لهم: براى آنها توجيه كلام و زمينه ى سخن را فراهم كرد.

=سَمَّتَ-

تَسْمِيتًا [سمت] : به راه خود رفت،- عَلَى الشَّي: نام خداوند را بر آن خواند،- لِلْعَاطِس: به عطسه كننده دعاي (يَرحَمُكَ اللّهُ) يا مانند آنرا گفت.

=السَّمْت-

مص،- ج سُمُوت: راه و استدلال، صورت و هيأت اشخاص خيرخواه؛ «ما احْسَنَ سَمْتَ فلان» : چه زيباست هيأت و صورت فلانى،- عِندَ الْعَامّة: و در زبان متداول بر طرز لباس و پوشيدن جامه ها اطلاق مى شود؛ «سَمْتُ الرَّأْسِ» (فك) :

نقطه اى از كره ى آسمانى كه بر روى نقطه ى عمودى زير افق قرار دارد؛ «سَمْتُ كوكبٍ» (فك) : زاويه ى ميان دو سطح دايره اى ارتفاع ستاره و خط هاجره يا نصف النهار است.

=السِّمَة-

[وسم] : مصِ، نشانه، علامت، اثر داغ كردن، قسمت بالاى كلاله ى گل؛ «حَامل السِّمَة» : مِدقه ى گل كه ميان تخم و كلاله ى گل است.

=سَمُجَ-

-سَمَاجَةً و سُمُوجَةً: زشت شد، ناهنجار شد.

=سَمَّجَ-

تَسْمِيجًا [سمج] : آن را زشت كرد.

=السَّمْج-

ج سِمَاج و سَمِجُون و سُمَجَاء و سَمَاجَى:

زشت، ناپسند، قبيح.

=السَّمِج-

ج سِمَاج و سَمِجُون و سُمَجَاء و سَمَاجَى:

زشت، ناپسند، قبيح.

=سَمَحَ-

-سَمَاحًا و سَمَاحَةً بكذا: چيزى را بخشيد،- لَهُ بِالشَي ءِ: آن چيز را به او داد،- العُودُ: آن چوب نرم شد،- تِ الناقةُ:

ماده شتر رام شد و تند راه رفت.

=سَمُحَ-

-سَمَاحًا و سُمُوحًا و سَمَاحَةً و سُمُوحَةً و سَمْحًا و سِمَاحًا: بخشنده و نظر بلند شد.

=السَّمْح-

ج سِمَاح: بسيار بخشنده.

=سَمَّدَ-

تَسْمِيدًا [سمد] الشعَر: موى را تراشيد،- الأَرْضَ: زمين را كود داد.

=سَمَرَ-

-سَمْرًا و سُمُورًا: شب را نخوابيد و همواره سخن گفت،- سَمْرًا الْعَينَ: چشم را با ميخهاى داغ بيرون كشيد،-- سَمْرًا البابَ و غيرَهُ: درب را با ميخ بست،- اللبنَ: شير را با آب آميخت و نرم كرد،- الخَمْرَ: مي را نوشيد،- السَّهْم: تير را رها كرد،- تِ المَاشِيَةُ النبَات: ستور گياه را چريد.

=سَمِرَ-

-سُمْرَةً: رنگ پوست او ميان سياه و سفيد شد، سبزه شد.

=سَمُرَ-

-سُمْرَةً: مترادف (سَمِرَ) است.

=سَمَّرَ-

تَسْمِيرًا [سمر] : مترادف (سَمَرَ) با تمام معانى مى باشد.

=السَّمْر-

مص؛ «قَومٌ سَمْرٌ» : گروه شب زنده دار و بيدار.

=السَّمُر-

ج أَسْمُر (ن) : گونه اى درخت خاردار است كه چوب آن بهترين چوبهاى درختى است.

=السَّمَر-

شب و تاريكى آن، سايه ى ماه يعنى سايه ى چيزى كه مانع روشنائى ماه باشد مانند ديوار. و گاهى سمر را با قمر مقايسه ميكنند باين ترتيب هر جا كه سايه باشد مجلس و شب زنده دارى است و هر جا كه نباشد در آنجا ماه است، داستان و گفتار در شب، شب زنده دار، مجلس افسانه گويان شب، روزگار.

=السَّمْراء-

مؤنث (الأَسْمَر) است.

=السَّمُرَة-

(ن) : واحد (السمُر) است.

=السَّمَرَة-

سخنگوئى و شب گذراني.

=السَّمَرْمَر-

(ح) : سار كه پرنده ايست از تيره ى زُرزوريها و اغلب ملخها را شكار مى كند و مى خورد و ملخ از صداى آن مى گريزد.

=السَّمَرْمَرَة-

(ح) : واحد (السَّمَرْمَر) است.

=السِّمْسَار-

ج سَمَاسِرَة و سَمَاسِير [سمسر] (ت) :

واسطه ى ميان فروشنده و خريدار، دَلّال سمسار، دارنده ى چيز يا ناظر بر آن؛ «سِمْسَارُ الأَرْضِ» : دانشمند زمين شناس.

=سَمْسَرَ-

سَمْسَرَةً [سمسر] : سمسار شد.

=السَّمْسَرَة-

[سمسر] : مص، سمسارى، دستمزد سمسار يا كميسيون او.

=السُّمْسُق-

(ن) : گُل ياسمين،- (ن) : گياه مرزنجوش.

=السُّمْسَق-

(ن) : مترادف (السُّمْسُق) است.

=السَّمْسَق-

(ن) : مترادف (السُّمْسُق) است.

=السَّمْسِق-

(ن) : مترادف (السمْسُق) است.

=السِّمْسِم-

(ن) : كنجد، گياهى است سالانه از رسته ى كنجدها و تيره ى خنازيريها. شكوفه هاى آن لوله اى شكل است و داراى بذرهائى است كه از آن روغنى نيكو (ارده) بدست مىيد. اين گياه در سرزمينهاى استوائى و در مناطقى از مديترانه كشت مى شود.

=سَمَطَ-

-سُمُوطًا الرجُلُ: ساكت و خاموش شد،-- سَمْطًا السِّكِّينَ: كارد يا چاقو را تيز كرد،- الجَدْيَ: موى بزغاله را قبل از پختن با آبِ داغ پاك كرد و زدود،- الشي ءَ: آن چيز را آويخت.

=سَمَّطَ-

تَسْمِيطًا [سمط] : خاموش شد،- الشاعِرُ: شاعر شعر مُسمّط گفت،- قَصيدةَ فلانٍ: بر قصيده يا شعر فلانى بيتهائى اضافه كرد به اين ترتيب كه بر هر مصرعي مصرعي آورد.

=السُّمْط-

جامه ى پشمى.

=السِّمْط-

ج سُمُوط: نخ ماداميكه به رشته ى مهره يا مرواريد درآمده باشد، بند چرمى كه از زين آويخته باشد، گردن بند بلند كه بر دور گردن نچسبد،- مِن الثِّيَابِ: آنچه از جامه و لباس كه از زير عبا يا ردا آشكار باشد،- مِن العمَامَة: دنباله ى عمامه كه بر كتف و سينه قرار گيرد،- الرَّمِل: ريگ توده دراز بسان رسن.

=السُّمُط-

«نعلٌ سُمُطٌ» : كفش سالم كه وصله بر آن نخورده باشد.

=سَمِعَ-

-سَمْعًا و سِمْعًا و سَمَاعًا و سَمَاعَةً و سَمَاعِيَةً و مَسْمَعًا الصَّوتَ: صدا را با گوش شنيد،- اليهِ:

به او گوش فرا داد،- مِنهُ و لهُ: به او عطا كرد يا بخشيد،- لهُ اللّهُ: خداوند او را اجابت فرمود.

=سَمَّعَ-

تَسْمِيعًا [سمع] هُ الصوتَ: او را

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت