راه ادامه داد،- الشي ءَ و سَمَتَ نحوَهُ: به سوى آن چيز رفت،- لهم: براى آنها توجيه كلام و زمينه ى سخن را فراهم كرد.
تَسْمِيتًا [سمت] : به راه خود رفت،- عَلَى الشَّي: نام خداوند را بر آن خواند،- لِلْعَاطِس: به عطسه كننده دعاي (يَرحَمُكَ اللّهُ) يا مانند آنرا گفت.
=السَّمْت-
مص،- ج سُمُوت: راه و استدلال، صورت و هيأت اشخاص خيرخواه؛ «ما احْسَنَ سَمْتَ فلان» : چه زيباست هيأت و صورت فلانى،- عِندَ الْعَامّة: و در زبان متداول بر طرز لباس و پوشيدن جامه ها اطلاق مى شود؛ «سَمْتُ الرَّأْسِ» (فك) :
نقطه اى از كره ى آسمانى كه بر روى نقطه ى عمودى زير افق قرار دارد؛ «سَمْتُ كوكبٍ» (فك) : زاويه ى ميان دو سطح دايره اى ارتفاع ستاره و خط هاجره يا نصف النهار است.
=السِّمَة-
[وسم] : مصِ، نشانه، علامت، اثر داغ كردن، قسمت بالاى كلاله ى گل؛ «حَامل السِّمَة» : مِدقه ى گل كه ميان تخم و كلاله ى گل است.
=سَمُجَ-
-سَمَاجَةً و سُمُوجَةً: زشت شد، ناهنجار شد.
=سَمَّجَ-
تَسْمِيجًا [سمج] : آن را زشت كرد.
=السَّمْج-
ج سِمَاج و سَمِجُون و سُمَجَاء و سَمَاجَى:
زشت، ناپسند، قبيح.
=السَّمِج-
ج سِمَاج و سَمِجُون و سُمَجَاء و سَمَاجَى:
زشت، ناپسند، قبيح.
=سَمَحَ-
-سَمَاحًا و سَمَاحَةً بكذا: چيزى را بخشيد،- لَهُ بِالشَي ءِ: آن چيز را به او داد،- العُودُ: آن چوب نرم شد،- تِ الناقةُ:
ماده شتر رام شد و تند راه رفت.
=سَمُحَ-
-سَمَاحًا و سُمُوحًا و سَمَاحَةً و سُمُوحَةً و سَمْحًا و سِمَاحًا: بخشنده و نظر بلند شد.
=السَّمْح-
ج سِمَاح: بسيار بخشنده.
=سَمَّدَ-
تَسْمِيدًا [سمد] الشعَر: موى را تراشيد،- الأَرْضَ: زمين را كود داد.
=سَمَرَ-
-سَمْرًا و سُمُورًا: شب را نخوابيد و همواره سخن گفت،- سَمْرًا الْعَينَ: چشم را با ميخهاى داغ بيرون كشيد،-- سَمْرًا البابَ و غيرَهُ: درب را با ميخ بست،- اللبنَ: شير را با آب آميخت و نرم كرد،- الخَمْرَ: مي را نوشيد،- السَّهْم: تير را رها كرد،- تِ المَاشِيَةُ النبَات: ستور گياه را چريد.
=سَمِرَ-
-سُمْرَةً: رنگ پوست او ميان سياه و سفيد شد، سبزه شد.
=سَمُرَ-
-سُمْرَةً: مترادف (سَمِرَ) است.
=سَمَّرَ-
تَسْمِيرًا [سمر] : مترادف (سَمَرَ) با تمام معانى مى باشد.
=السَّمْر-
مص؛ «قَومٌ سَمْرٌ» : گروه شب زنده دار و بيدار.
=السَّمُر-
ج أَسْمُر (ن) : گونه اى درخت خاردار است كه چوب آن بهترين چوبهاى درختى است.
=السَّمَر-
شب و تاريكى آن، سايه ى ماه يعنى سايه ى چيزى كه مانع روشنائى ماه باشد مانند ديوار. و گاهى سمر را با قمر مقايسه ميكنند باين ترتيب هر جا كه سايه باشد مجلس و شب زنده دارى است و هر جا كه نباشد در آنجا ماه است، داستان و گفتار در شب، شب زنده دار، مجلس افسانه گويان شب، روزگار.
=السَّمْراء-
مؤنث (الأَسْمَر) است.
=السَّمُرَة-
(ن) : واحد (السمُر) است.
=السَّمَرَة-
سخنگوئى و شب گذراني.
=السَّمَرْمَر-
(ح) : سار كه پرنده ايست از تيره ى زُرزوريها و اغلب ملخها را شكار مى كند و مى خورد و ملخ از صداى آن مى گريزد.
=السَّمَرْمَرَة-
(ح) : واحد (السَّمَرْمَر) است.
=السِّمْسَار-
ج سَمَاسِرَة و سَمَاسِير [سمسر] (ت) :
واسطه ى ميان فروشنده و خريدار، دَلّال سمسار، دارنده ى چيز يا ناظر بر آن؛ «سِمْسَارُ الأَرْضِ» : دانشمند زمين شناس.
=سَمْسَرَ-
سَمْسَرَةً [سمسر] : سمسار شد.
=السَّمْسَرَة-
[سمسر] : مص، سمسارى، دستمزد سمسار يا كميسيون او.
=السُّمْسُق-
(ن) : گُل ياسمين،- (ن) : گياه مرزنجوش.
=السُّمْسَق-
(ن) : مترادف (السُّمْسُق) است.
=السَّمْسَق-
(ن) : مترادف (السُّمْسُق) است.
=السَّمْسِق-
(ن) : مترادف (السمْسُق) است.
=السِّمْسِم-
(ن) : كنجد، گياهى است سالانه از رسته ى كنجدها و تيره ى خنازيريها. شكوفه هاى آن لوله اى شكل است و داراى بذرهائى است كه از آن روغنى نيكو (ارده) بدست مىيد. اين گياه در سرزمينهاى استوائى و در مناطقى از مديترانه كشت مى شود.
=سَمَطَ-
-سُمُوطًا الرجُلُ: ساكت و خاموش شد،-- سَمْطًا السِّكِّينَ: كارد يا چاقو را تيز كرد،- الجَدْيَ: موى بزغاله را قبل از پختن با آبِ داغ پاك كرد و زدود،- الشي ءَ: آن چيز را آويخت.
=سَمَّطَ-
تَسْمِيطًا [سمط] : خاموش شد،- الشاعِرُ: شاعر شعر مُسمّط گفت،- قَصيدةَ فلانٍ: بر قصيده يا شعر فلانى بيتهائى اضافه كرد به اين ترتيب كه بر هر مصرعي مصرعي آورد.
=السُّمْط-
جامه ى پشمى.
=السِّمْط-
ج سُمُوط: نخ ماداميكه به رشته ى مهره يا مرواريد درآمده باشد، بند چرمى كه از زين آويخته باشد، گردن بند بلند كه بر دور گردن نچسبد،- مِن الثِّيَابِ: آنچه از جامه و لباس كه از زير عبا يا ردا آشكار باشد،- مِن العمَامَة: دنباله ى عمامه كه بر كتف و سينه قرار گيرد،- الرَّمِل: ريگ توده دراز بسان رسن.
=السُّمُط-
«نعلٌ سُمُطٌ» : كفش سالم كه وصله بر آن نخورده باشد.
=سَمِعَ-
-سَمْعًا و سِمْعًا و سَمَاعًا و سَمَاعَةً و سَمَاعِيَةً و مَسْمَعًا الصَّوتَ: صدا را با گوش شنيد،- اليهِ:
به او گوش فرا داد،- مِنهُ و لهُ: به او عطا كرد يا بخشيد،- لهُ اللّهُ: خداوند او را اجابت فرمود.
=سَمَّعَ-
تَسْمِيعًا [سمع] هُ الصوتَ: او را