[خط] : آنچه كه خط دار و راه راه باشد، زيبا،- مُخطّطات: نقاشى و اخذ تصميم.
=المَخْطُوبَة-
[خطب] : دوشيزه اى كه نامزد ازدواج باشد.
=المَخْطُوط-
[خطّ] : نوشته با دست، ج مخطوطات: تأليف خطى.
=المَخْطُوطَة-
[خطّ] : مؤنث (المَخْطُوط) است،- ج مَخْطُوطات: نوشته خطى.
=المَخْطُوف-
[خطف] : مفع؛ «لونُهُ مَخْطُوف» :
رنگ چهره او زرد شده است.
=المِخْفَار-
[خفر] : «جارِيَةٌ مِخْفارٌ» : زن بسيار شرمگين (خجالتى) .
=المَخْفَر-
ج مَخَافِر [خفر] : نگهبانى، پاسگاه.
=المُخَفَّفَة-
[خفّ] : «ظروفٌ مُخَفَّفَةٌ» :
پيشامدهائى كه باعث تخفيف در مجازات مى شود.
=المِخْفَقَة-
[خفق] : تازيانه، تازيانه چوبى.
=المَخْفُور-
[خفر] : كسيكه تحت نظر باشد.
=المَخْفُوض-
[خفض] : مفع؛ «عيش مَخْفُوضٌ» :
زندگى آرام و خوش.
=المُخْل-
ج أَمْخَال و مُخُول: ديلم، اهرم آهنى- اين كلمه يونانى است-
المُخَلّ-
[خلّ] : «رجُلٌ مُخَلٌّ» : مرد بينوا و مستمند.
=المُخِلّ-
[خلّ] : «مُخِلٌّ بالآدابِ» : مخالف با مبادى ء آداب.
=المِخْلَى-
[خلي] : داس كه با آن علف بر كنند.
=المِخْلَاة-
ج مَخَالٍ [خلي] : توبره دان كاه ستور، آخور.
=المِخْلَاف-
ج مَخَالِيف [خلف] : مردى كه بسيار خلف وعده داشته باشد، بخشى از كشور.
=المِخْلَب-
ج مَخَالِب [خلب] : چنگال جانواران، داس.
=المُخَلَّب-
[خلب] من الثياب: جامه پر نقش و نگار.
=المُخَلْخَل-
[خلخل] : جاى پوشيدن خلخال از ساق پا.
=المُخْلَد-
[خلد] : كسيكه دير پير شود.
=المُخْلِد-
[خلد] : مرادف (المُخْلَد) است.
=المُخَلَّد-
[خلد] : مرادف (المُخْلَد) است.
=المُخْلِس-
[خلس] : «رأْسٌ مُخْلِسٌ» : سرى كه قسمتى از موى آن سفيد شده باشد.
=المُخْلِص-
[خلص] : راستگو، وفادار.
=المُخَلِّص-
[خلص] : فا، لقب حضرت مسيح (ع) .
=المُخَلِّع-
[خلع] من الرجال: مرد سست و ناتوان، كسى كه حسّ و حركت در او ضعيف شده باشد.
=المُخَلَّفات-
[خلف] : چيزهاى متروكه.
=المُخَلَّل-
[خلّ] : آنچه كه در سركه ريخته و از آن ترشى بعمل آورند.
=المَخْلُوطَة-
[خلط] (ط) : غذائى كه از برنج و عدس و نخود و يا از عدس و برغول و نخود سازند.
=المَخْلُوقَات-
[خلق] : كائنات، موجودات.
=المُخِمّ-
[خمّ] ؛ «لَحْمٌ مُخِمٌّ» : گوشت گنديده.
=المَخْمَس-
[خمس] : تعبيرى است از پنج تا پنج تا «جاؤوا مَخْمَس» : پنج نفر پنج نفر آمدند. اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.
=المُخَمَّس-
[خمس] : پنج ضلعى، آنچه كه پنج ركن داشته باشد، ابزارى آهنين كه در وزن نمودن چيزهاى بسيار سنگين بكار مى رود.
=المُخْمَل-
[خمل] : پارچه مخملى.
=المُخْمَلِيّ-
[خمل] : «جِلْدٌ مُخْمَلِيُّ» : پوست آهو.
=المُخَمِّن-
[خمن] : ارزياب كه بهاى اشياء و مقدار آنرا ارزيابى مى كند.
=المَخْمُور-
[خمر] : مست از مي.
=المِخْنَاث-
ج مَخَانِيث [خنث] : كسيكه بسيار خميده و يا شكسته شده باشد؛ «رَجُلُ مِخْناثُ و امرأةُ مِخْنَاث» مرد يا زن شكسته و خميده.
=المُخَنَّث-
[خنث] : دو تا و خميده، و در زبان متداول بمعناى فرزندى است كه خوب تربيت نشده باشد.
=المَخْنِق-
ج مَخَانِق [خنق] : جاى دار زدن و يا خفه كردن.
=المُخَنَّق-
[خنق] : مفع، گردن، جاى طناب دار بر گردن.
=المِخْنَقَة-
ج مَخَانِق و مَخَانِيق [خنق] : طناب دار، گردن بند.
=المِخْوَار-
[خور] : شخص بسيار گرسنه كه نيروى خود را از دست مى دهد.
=المَخُوف-
[خوف] : آنچه كه از آن بترسند، ترسناك.
=المُخْوَل-
[خول] : «رجُلٌ مُخْوَلٌ» : مردى كه دائيهاى او بزرگوار و بخشنده اند.
=المُخْوِل-
[خول] : «رجُلٌ مُخْوِلٌ» : مردى كه دائيهاى او بزرگوار و بخشنده اند.
=المَخْيَبَة-
[خيب] : آنچه كه باعث فشل و ناكامى مى شود.
=المَخِيخ-
[مخّ] : استخوان مغزدار.
=المَخِيخَة-
[مخّ] : «شاةٌ مَخِيخَةٌ» : ج مَخَائِخِ:
گوسفند فربه و مغزدار.
=المَخِيض-
[مخض] : «لَبَنٌ مَخِيضٌ» : شيرى كه كره آن گرفته شده است.
=المِخْيَط-
[خيط] : سوزن خياطى.
=المُخِيف-
[خوف] : خوفناك، ترسناك.
=المُخِيل-
[خيل] : كسيكه بشارت نيك بدهد؛ «كلامٌ مُخِيل» : گفتار سخت.
=المَخِيل-
[خيل] : خالدار.
=المُخِيلَة-
[خيل] : «السحابة المُخِيلَة» : ابرى كه گمان مى رود باران زا باشد.
=المَخِيلَة-
ج مَخَابل [خيل] : گمان؛ «السّحابة المَخِيلة» : ابرى كه گمان مى رود باران زاست.
=المُخَيِّلَة-
[خيل] : قوه خيالى (تخيلى) ؛ «السحابة المُخَيِّلَة» : ابرى كه در آن گمان باريدن باشد.
=المُخَيَّم-
[خيم] : جاى بر پا داشتن چادرها.
=المَخْيُول-
[خيل] : خالدار.