فهرس الكتاب

الصفحة 814 من 1009

=المُخَطَّط-

[خط] : آنچه كه خط دار و راه راه باشد، زيبا،- مُخطّطات: نقاشى و اخذ تصميم.

=المَخْطُوبَة-

[خطب] : دوشيزه اى كه نامزد ازدواج باشد.

=المَخْطُوط-

[خطّ] : نوشته با دست، ج مخطوطات: تأليف خطى.

=المَخْطُوطَة-

[خطّ] : مؤنث (المَخْطُوط) است،- ج مَخْطُوطات: نوشته خطى.

=المَخْطُوف-

[خطف] : مفع؛ «لونُهُ مَخْطُوف» :

رنگ چهره او زرد شده است.

=المِخْفَار-

[خفر] : «جارِيَةٌ مِخْفارٌ» : زن بسيار شرمگين (خجالتى) .

=المَخْفَر-

ج مَخَافِر [خفر] : نگهبانى، پاسگاه.

=المُخَفَّفَة-

[خفّ] : «ظروفٌ مُخَفَّفَةٌ» :

پيشامدهائى كه باعث تخفيف در مجازات مى شود.

=المِخْفَقَة-

[خفق] : تازيانه، تازيانه چوبى.

=المَخْفُور-

[خفر] : كسيكه تحت نظر باشد.

=المَخْفُوض-

[خفض] : مفع؛ «عيش مَخْفُوضٌ» :

زندگى آرام و خوش.

=المُخْل-

ج أَمْخَال و مُخُول: ديلم، اهرم آهنى- اين كلمه يونانى است-

المُخَلّ-

[خلّ] : «رجُلٌ مُخَلٌّ» : مرد بينوا و مستمند.

=المُخِلّ-

[خلّ] : «مُخِلٌّ بالآدابِ» : مخالف با مبادى ء آداب.

=المِخْلَى-

[خلي] : داس كه با آن علف بر كنند.

=المِخْلَاة-

ج مَخَالٍ [خلي] : توبره دان كاه ستور، آخور.

=المِخْلَاف-

ج مَخَالِيف [خلف] : مردى كه بسيار خلف وعده داشته باشد، بخشى از كشور.

=المِخْلَب-

ج مَخَالِب [خلب] : چنگال جانواران، داس.

=المُخَلَّب-

[خلب] من الثياب: جامه پر نقش و نگار.

=المُخَلْخَل-

[خلخل] : جاى پوشيدن خلخال از ساق پا.

=المُخْلَد-

[خلد] : كسيكه دير پير شود.

=المُخْلِد-

[خلد] : مرادف (المُخْلَد) است.

=المُخَلَّد-

[خلد] : مرادف (المُخْلَد) است.

=المُخْلِس-

[خلس] : «رأْسٌ مُخْلِسٌ» : سرى كه قسمتى از موى آن سفيد شده باشد.

=المُخْلِص-

[خلص] : راستگو، وفادار.

=المُخَلِّص-

[خلص] : فا، لقب حضرت مسيح (ع) .

=المُخَلِّع-

[خلع] من الرجال: مرد سست و ناتوان، كسى كه حسّ و حركت در او ضعيف شده باشد.

=المُخَلَّفات-

[خلف] : چيزهاى متروكه.

=المُخَلَّل-

[خلّ] : آنچه كه در سركه ريخته و از آن ترشى بعمل آورند.

=المَخْلُوطَة-

[خلط] (ط) : غذائى كه از برنج و عدس و نخود و يا از عدس و برغول و نخود سازند.

=المَخْلُوقَات-

[خلق] : كائنات، موجودات.

=المُخِمّ-

[خمّ] ؛ «لَحْمٌ مُخِمٌّ» : گوشت گنديده.

=المَخْمَس-

[خمس] : تعبيرى است از پنج تا پنج تا «جاؤوا مَخْمَس» : پنج نفر پنج نفر آمدند. اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.

=المُخَمَّس-

[خمس] : پنج ضلعى، آنچه كه پنج ركن داشته باشد، ابزارى آهنين كه در وزن نمودن چيزهاى بسيار سنگين بكار مى رود.

=المُخْمَل-

[خمل] : پارچه مخملى.

=المُخْمَلِيّ-

[خمل] : «جِلْدٌ مُخْمَلِيُّ» : پوست آهو.

=المُخَمِّن-

[خمن] : ارزياب كه بهاى اشياء و مقدار آنرا ارزيابى مى كند.

=المَخْمُور-

[خمر] : مست از مي.

=المِخْنَاث-

ج مَخَانِيث [خنث] : كسيكه بسيار خميده و يا شكسته شده باشد؛ «رَجُلُ مِخْناثُ و امرأةُ مِخْنَاث» مرد يا زن شكسته و خميده.

=المُخَنَّث-

[خنث] : دو تا و خميده، و در زبان متداول بمعناى فرزندى است كه خوب تربيت نشده باشد.

=المَخْنِق-

ج مَخَانِق [خنق] : جاى دار زدن و يا خفه كردن.

=المُخَنَّق-

[خنق] : مفع، گردن، جاى طناب دار بر گردن.

=المِخْنَقَة-

ج مَخَانِق و مَخَانِيق [خنق] : طناب دار، گردن بند.

=المِخْوَار-

[خور] : شخص بسيار گرسنه كه نيروى خود را از دست مى دهد.

=المَخُوف-

[خوف] : آنچه كه از آن بترسند، ترسناك.

=المُخْوَل-

[خول] : «رجُلٌ مُخْوَلٌ» : مردى كه دائيهاى او بزرگوار و بخشنده اند.

=المُخْوِل-

[خول] : «رجُلٌ مُخْوِلٌ» : مردى كه دائيهاى او بزرگوار و بخشنده اند.

=المَخْيَبَة-

[خيب] : آنچه كه باعث فشل و ناكامى مى شود.

=المَخِيخ-

[مخّ] : استخوان مغزدار.

=المَخِيخَة-

[مخّ] : «شاةٌ مَخِيخَةٌ» : ج مَخَائِخِ:

گوسفند فربه و مغزدار.

=المَخِيض-

[مخض] : «لَبَنٌ مَخِيضٌ» : شيرى كه كره آن گرفته شده است.

=المِخْيَط-

[خيط] : سوزن خياطى.

=المُخِيف-

[خوف] : خوفناك، ترسناك.

=المُخِيل-

[خيل] : كسيكه بشارت نيك بدهد؛ «كلامٌ مُخِيل» : گفتار سخت.

=المَخِيل-

[خيل] : خالدار.

=المُخِيلَة-

[خيل] : «السحابة المُخِيلَة» : ابرى كه گمان مى رود باران زا باشد.

=المَخِيلَة-

ج مَخَابل [خيل] : گمان؛ «السّحابة المَخِيلة» : ابرى كه گمان مى رود باران زاست.

=المُخَيِّلَة-

[خيل] : قوه خيالى (تخيلى) ؛ «السحابة المُخَيِّلَة» : ابرى كه در آن گمان باريدن باشد.

=المُخَيَّم-

[خيم] : جاى بر پا داشتن چادرها.

=المَخْيُول-

[خيل] : خالدار.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت