فهرس الكتاب

الصفحة 740 من 1009

رويش گياه نمايان شد،- الْعَامُ:

خشكسالى سخت شد،- تِ السِّنونُ القَوْمَ:

سالهاى قحطى و سختى بر آن قوم آسيب زد.

=كَحِلَ-

-كَحَلًا الرجُلُ: چشمان او سرمه گون و سياه شد،- تِ الْعَيْنُ: چشم سرمه گون و سياه شد.

=كَحَّلَ-

تَكْحِيلًا [كحل] العينَ: بر چشم سرمه كشيد،- فُلَانًا: سرمه به چشم او كشيد.

=الكُحْل-

سرمه، آنچه كه براى بهبودى چشم در آن ريزند.

=الكَحْل-

مص، سالى كه بسيار خشك و بى آب باشد.

=كَحْلُ-

ممنوعةً من الصّرف: نامى است براى آسمان؛ «صَرَّحَت كَحْلُ» : اين تعبير هنگامى گفته مى شود كه آسمان صاف و بىبر باشد.

=الكِحْل-

مهره افسون و نظريا مهره چشم زخم.

=كُحَلُ-

ممنوعةً من الصرف: مرادف (كَحْلُ) است.

=الكَحَل-

سياهى طبيعى موى مژگان.

=الكَحِل-

من العيون: چشم سياه و سرمه كشيده.

=الكَحْلَاء-

مؤنث (الْأَكْحَل) است، زن چشم سياه، ميش سفيد رنگ كه چشمان سياه دارد؛ «اعْيُنٌ كَحْلاءُ» : چشمان سرمه كشيده.

=الكَحْلَة-

مرادف (الكِحْل) است.

=كَحْلَةُ-

ممنوعةً من الصرف: مرادف (كَحْلُ) است.

=الكُحليّ-

سرمه ساز.

=الكُحُول-

الكل كه آن را (الإتيلِيك يا الإيَتانُول) نيز گويند، مايعى است بدون رنگ، داراى بوى خوش و طعمى تند كه از تخمير بعضى مواد قندى و دانه ها و سيب زمينى و چوب و جز آن بدست مىيد و در زبان متداول به آن (السَّبيرتو) (ك) گويند. از اين ماده در نوشابه هاى الكلى و مواد سوختى يا ضد عفونى و عطرها و روغن ها استفاده مى شود.

=الكُحُولَات-

(ك) : موادى كه خاصيت الكلى دارند.

=الكُحَيْل-

نفت يا مايع قطران است كه بر تن شتران مالند.

=الكَحِيل-

ج كَحْلَى و كَحائِل من العيون: چشم سرمه كشيده.

=الكُحَيْلاء-

(ن) : مرادف (الكَحْلاء) است و به معناى گياه گل گاوزبان مى باشد.

=الكَحِيلَة-

ج كَحْلَى و كَحَائِل من العيون: چشم سرمه كشيده.

=كَخْ-

[كخّ] : صدائى است كه با آن كودك را از تناول چيزى بد و آلوده نهى مى كنند.

=كِخْ-

[كخّ] : مرادف (كَخْ) است.

=كَخّ-

[كخّ] : مرادف (كَخْ) است.

=كِخّ-

[كخّ] : مرادف (كَخْ) است.

=كَدَّ-

-كَدًّا [كدّ] : در كار كوشش كرد، رزق و روزى خواست، در خواهش خود پافشارى كرد، با انگشت خود اشاره به خواسته خود كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را خسته كرد،- الرَّأْسَ: سر را شانه كرد و به سختى خارانيد،- الشَّى ءَ: آن چيز را با دست خود كشيد و كند.

=الكَدّ-

[كدّ] : مص، آنچه كه در آن چيزى كوبند مانند هاون؛ «لَيْسَ هَذَا مِنْ كَدِّكَ وَ لا كَدِّ ابِيكَ» : اين كار با كوشش و دسترنج تو و يا دسترنج پدرت بدست نيامده است.

=كَدَّى-

تَكْدِيَةً [كدي] : درخواست چيزى نمود و دريوزگى كرد.

=الكُدَادَة-

[كدّ] : مرادف (الكُدَدَة) است؛ «كُدَادَةُ السَّمَنِ» : ته مانده يا ته نشين روغن؛ «كُدَادَةُ الْكَلَاءِ» : كمى گياه و علف.

=الكُدَارَة-

باقيمانده روغن در تهِ ديگ.

=الكُدَاريّ-

ابرى نازك.

=الكُدَاس-

عطسه ستور، گاهى در مورد انسان نيز گفته مى شود؛- مِنَ الثَّلْج او الحَصِيد و مَا اشَبْهَ: آنچه از گياه يا برف كه زير پا كوفته شده باشد.

=الكُدَّاس-

ج كَدَادِيس: دانه هاى جمع آورى شده.

=الكُدَاسَة-

چيزهائى كه بر روى هم انباشته شود.

=الكُدَام-

باز مانده چيزهاى خورده شده در چراگاه.

=الكَدَّام-

آنكه بسيار مى گزد، مُرادف (العَضُوض) است.

=الكُدَامَة-

مُرادف (الكُدَام) است، باقيمانده چيزى كه شكسته شده باشد.

=الكَدَّان-

سنگ نرم و ترد، اين كلمه تحريفى از (كَذَّان) است.

=الكَدَّانَة-

يك پاره سنگ نرم.

=الكُدْب-

مُرادف (الكَدْب) است.

=الكَدْب-

سفيدى ناخن در نوجوانان و كودكان.

=الكَدَب-

مُرادف (الْكَدْب) است.

=الكَدِب-

مُرادف (الْكَدْب) است.

=الكُدْبَة-

واحد (الكُدْب) است.

=الكَدْبَة-

واحد (الكَدْب) است.

=الكَدَبَة-

واحد (الكَدَب) است.

=الكَدِبَة-

واحد (الكَدِب) است.

=الكِدَّة-

[كدّ] : زمين سفت و سنگلاخ كه به سختى در آن راه روند.

=كَدَحَ-

-كَدْحًا في العمل: در آن كار بسيار كوشيد كه به نتيجه برسد،- لِعيالِه: براى خانواده اش كسب روزى كرد،- رَأْسَهُ بِالمِشط: موى سر خود را شانه كرد،- الوَجْهَ:

چهره خود را خراشيد.

=كَدَّحَ-

تَكْدِيحًا [كدح] الوَجْهَ: چهره را خراشيد.

=الكَدْح-

مص،- ج كُدُوح: خدشه،- خراش.

=كَدَّدَ-

تَكْدِيدًا [كدّ] هُ: او را سخت راند.

=الكُدَدَة-

[كدّ] : آنچه كه در ته ديگ پس از خالى كردن آن مى ماند.

=الكَدَدَة-

[كدّ] : مُرادف (الكُدَدَة) است.

=كَدَرَ-

-كَدَرًا و كَدَارَةً و كُدُورًا و كُدُورَةً و كُدْرَةً:

تيره شد،- العَيْشُ: زندگى تيره و تار شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت