رويش گياه نمايان شد،- الْعَامُ:
خشكسالى سخت شد،- تِ السِّنونُ القَوْمَ:
سالهاى قحطى و سختى بر آن قوم آسيب زد.
-كَحَلًا الرجُلُ: چشمان او سرمه گون و سياه شد،- تِ الْعَيْنُ: چشم سرمه گون و سياه شد.
تَكْحِيلًا [كحل] العينَ: بر چشم سرمه كشيد،- فُلَانًا: سرمه به چشم او كشيد.
=الكُحْل-
سرمه، آنچه كه براى بهبودى چشم در آن ريزند.
=الكَحْل-
مص، سالى كه بسيار خشك و بى آب باشد.
ممنوعةً من الصّرف: نامى است براى آسمان؛ «صَرَّحَت كَحْلُ» : اين تعبير هنگامى گفته مى شود كه آسمان صاف و بىبر باشد.
=الكِحْل-
مهره افسون و نظريا مهره چشم زخم.
ممنوعةً من الصرف: مرادف (كَحْلُ) است.
=الكَحَل-
سياهى طبيعى موى مژگان.
=الكَحِل-
من العيون: چشم سياه و سرمه كشيده.
=الكَحْلَاء-
مؤنث (الْأَكْحَل) است، زن چشم سياه، ميش سفيد رنگ كه چشمان سياه دارد؛ «اعْيُنٌ كَحْلاءُ» : چشمان سرمه كشيده.
=الكَحْلَة-
مرادف (الكِحْل) است.
=كَحْلَةُ-
ممنوعةً من الصرف: مرادف (كَحْلُ) است.
=الكُحليّ-
سرمه ساز.
=الكُحُول-
الكل كه آن را (الإتيلِيك يا الإيَتانُول) نيز گويند، مايعى است بدون رنگ، داراى بوى خوش و طعمى تند كه از تخمير بعضى مواد قندى و دانه ها و سيب زمينى و چوب و جز آن بدست مىيد و در زبان متداول به آن (السَّبيرتو) (ك) گويند. از اين ماده در نوشابه هاى الكلى و مواد سوختى يا ضد عفونى و عطرها و روغن ها استفاده مى شود.
=الكُحُولَات-
(ك) : موادى كه خاصيت الكلى دارند.
=الكُحَيْل-
نفت يا مايع قطران است كه بر تن شتران مالند.
=الكَحِيل-
ج كَحْلَى و كَحائِل من العيون: چشم سرمه كشيده.
=الكُحَيْلاء-
(ن) : مرادف (الكَحْلاء) است و به معناى گياه گل گاوزبان مى باشد.
=الكَحِيلَة-
ج كَحْلَى و كَحَائِل من العيون: چشم سرمه كشيده.
=كَخْ-
[كخّ] : صدائى است كه با آن كودك را از تناول چيزى بد و آلوده نهى مى كنند.
=كِخْ-
[كخّ] : مرادف (كَخْ) است.
=كَخّ-
[كخّ] : مرادف (كَخْ) است.
=كِخّ-
[كخّ] : مرادف (كَخْ) است.
=كَدَّ-
-كَدًّا [كدّ] : در كار كوشش كرد، رزق و روزى خواست، در خواهش خود پافشارى كرد، با انگشت خود اشاره به خواسته خود كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را خسته كرد،- الرَّأْسَ: سر را شانه كرد و به سختى خارانيد،- الشَّى ءَ: آن چيز را با دست خود كشيد و كند.
=الكَدّ-
[كدّ] : مص، آنچه كه در آن چيزى كوبند مانند هاون؛ «لَيْسَ هَذَا مِنْ كَدِّكَ وَ لا كَدِّ ابِيكَ» : اين كار با كوشش و دسترنج تو و يا دسترنج پدرت بدست نيامده است.
=كَدَّى-
تَكْدِيَةً [كدي] : درخواست چيزى نمود و دريوزگى كرد.
=الكُدَادَة-
[كدّ] : مرادف (الكُدَدَة) است؛ «كُدَادَةُ السَّمَنِ» : ته مانده يا ته نشين روغن؛ «كُدَادَةُ الْكَلَاءِ» : كمى گياه و علف.
=الكُدَارَة-
باقيمانده روغن در تهِ ديگ.
=الكُدَاريّ-
ابرى نازك.
=الكُدَاس-
عطسه ستور، گاهى در مورد انسان نيز گفته مى شود؛- مِنَ الثَّلْج او الحَصِيد و مَا اشَبْهَ: آنچه از گياه يا برف كه زير پا كوفته شده باشد.
=الكُدَّاس-
ج كَدَادِيس: دانه هاى جمع آورى شده.
=الكُدَاسَة-
چيزهائى كه بر روى هم انباشته شود.
=الكُدَام-
باز مانده چيزهاى خورده شده در چراگاه.
=الكَدَّام-
آنكه بسيار مى گزد، مُرادف (العَضُوض) است.
=الكُدَامَة-
مُرادف (الكُدَام) است، باقيمانده چيزى كه شكسته شده باشد.
=الكَدَّان-
سنگ نرم و ترد، اين كلمه تحريفى از (كَذَّان) است.
=الكَدَّانَة-
يك پاره سنگ نرم.
=الكُدْب-
مُرادف (الكَدْب) است.
=الكَدْب-
سفيدى ناخن در نوجوانان و كودكان.
=الكَدَب-
مُرادف (الْكَدْب) است.
=الكَدِب-
مُرادف (الْكَدْب) است.
=الكُدْبَة-
واحد (الكُدْب) است.
=الكَدْبَة-
واحد (الكَدْب) است.
=الكَدَبَة-
واحد (الكَدَب) است.
=الكَدِبَة-
واحد (الكَدِب) است.
=الكِدَّة-
[كدّ] : زمين سفت و سنگلاخ كه به سختى در آن راه روند.
=كَدَحَ-
-كَدْحًا في العمل: در آن كار بسيار كوشيد كه به نتيجه برسد،- لِعيالِه: براى خانواده اش كسب روزى كرد،- رَأْسَهُ بِالمِشط: موى سر خود را شانه كرد،- الوَجْهَ:
چهره خود را خراشيد.
=كَدَّحَ-
تَكْدِيحًا [كدح] الوَجْهَ: چهره را خراشيد.
=الكَدْح-
مص،- ج كُدُوح: خدشه،- خراش.
=كَدَّدَ-
تَكْدِيدًا [كدّ] هُ: او را سخت راند.
=الكُدَدَة-
[كدّ] : آنچه كه در ته ديگ پس از خالى كردن آن مى ماند.
=الكَدَدَة-
[كدّ] : مُرادف (الكُدَدَة) است.
=كَدَرَ-
-كَدَرًا و كَدَارَةً و كُدُورًا و كُدُورَةً و كُدْرَةً:
تيره شد،- العَيْشُ: زندگى تيره و تار شد.