-الأَمرَ: در آن امر تصميم قطعى و بدون برگشت گرفت،- اليَمينَ: سوگند خورد،- بِالشي ءِ: آن چيز را بسيار تأكيد كردَ،- على الأَمرِ: بر آن امر تصميم گرفت،- عَلَيه الشي ءَ: آن چيز را بر او واجب كرد،- الفِعْلَ:
حرف آخر فعل را ساكن كرد، حرف عِلّه آخر فعل را حذف كرد، حرف نونِ عوض از رفع را در افعال خمسه از فعل مضارع حذف كرد،- الحَرفَ: حرف آخر كلمه را ساكن كرد يعنى بدون اعراب خواند،- النخلَةَ:
ميزان خرماى درخت را تخمين زد.
مص،- مِنَ الأَقْلام: قلم كه صاف تراشيده شده باشد.
=الجَزْمَة-
چكمه، كفش ساقِ بلند. اين واژه تركى است.
=الجَزُور-
ج جُزُر و جَزُورات و جَزَائِر: شتر يا گوسفند كه براى ذبح آماده كنند.
=الجَزُوزَة-
ج جُزز من الغنم: گوسفندى كه براى ذبح كردن آماده شده باشد.
=الجَزُوع-
مترادف (الجَزِع) است.
=الجَزُوف-
من الحوامل: آبستنى كه زائيدنش دير شده باشد.
=الجُزَيْ ء-
ج جُزَيئَات [جزأ] ذرّه.
=الجَزِي ء-
[جزأ] من الطعام: غذاى كافى و سير كننده.
=الجِزْيَة-
ج جِزًى و جِزْيٌ و جِزَاءٌ [جزي] : جِزيه كه از اقليت هاى مذهبى گرفته مى شود، خراج زمين.
=الجِزِّير-
ذبح كننده حيوان.
=الجَزِيرَة-
ج جَزَائِر و جُزُر و جُزْر: جزيره، زمينى كه آب همه اطراف آن را فرا گرفته باشد؛ «شِبْهُ الجَزِيرةِ» : شبه جزيره، زمينى كه به جُز يكطرف ساير جهات آن را آب گرفته باشد.
=الجَزِيز-
[جزّ] : مترادف (المَجْزُوز) است.
=الجَزِيرَة-
[جزّ] : گيسوى بُريده.
=الجَزِيعَة-
ج جَزَائِع: گله گوسفند.
=الجَزِيل-
ج أَجْزَال و جِزَال: بسيار، بزرگ، هر چيز بسيارى؛ «شُكرًا جَزيلًا» : سپاس فراوان،- مِنَ الكَلام: سخن فصيح و بليغ.
=جَسَّ-
-جَسًّا الأَرضَ: زمين را دَرنَورديد،- هُ:
به آن چيز دست ماليد تا آن را بشناسد،- هُ بِعينِهِ: آنرا تيز نگريست تا تشخيص دهد،- نَبْضَهُ: نبض او را با دست گرفت تا ضربان قلب وى را تشخيص دهد؛ «جَسَّ نَبْضَ الشي ءِ» : آن چيز را آزمايش و امتحان كرد،- الأخبارَ و الأُمور: از اخبار و كارها تَفحُّص و پيگيرى كرد.
=الجَسّ-
مص؛ «طَرِيُّ الجَسّ» : نرم و صاف، تازه.
الجُسَاد:
دردِ دل (شكم) .
=الجِسَاد-
(ن) : زعفران.
=الجَسَّار-
پُر جُرأت و جسارت.
=الجَسَارَة-
اقدام، دست درازى و تعدّى كردن.
=الجَسَّاس-
ج جَسَّاسُون: آنكه اخبار را جاسوسى كند و گزارش دهد، جاسوس،- ج جَسَّاسَات (ف) : جهاز فرستنده امواج برقى يا گرفتن آن، بيسيم.
=الجُسَام-
تنومند و درشت هيكل.
=الجُسَامة-
مؤنث (الجُسَام) است.
=جَسِدَ-
-جَسَدًا الدمُ بهِ: خون به آن چسبيد.
=جَسَّدَ-
تَجْسِيدًا هُ: آن چيز را با زعفران رنگ كرد.
=الجَسَد-
ج أَجْسَاد: خون خشكيده، جسم انسان،- (ن) : زعفران؛ «عيدُ الجَسَدِ أَو خميسُ الجَسَد» : اين عيد ويژه كاتوليكهاى مسيحى است كه پنج روز پس از قُربانى مقدّس كه هشت روز بعد از عيد عُنصره مى باشد.
=الجَسِد-
مترادف (الجاسِد) است.
=الجُسْدانيّ-
منسوب به (الجَسَد) است.
=الجَسَدِيّ-
منسوب به (الجَسَد) است.
=جَسَرَ-
-جَسْرًا: پُلى ساخت،- المَفَازَةَ:
همان گونه كه از روى پُل عبور مى كنند از بيابان گذشت،- جَسَارَةً وَ جُسُورًا على الأَمْر: به آن كار اقدام كرد،- الرَّجُلُ: آن مَرد پُررويى كرد، جُرأت كرد، تعدّى كرد.
=جَسَّرَ-
تَجْسِيرًا هُ: او را تشويق و تشجيع كرد.
=الجَسْر-
م جَسْرة من الرجال: مرد بلند قامت،- مِنَ الإِبل: شتر درشت هيكل،- ج جُسُور و أَجْسُر: پُل.
=الجِسْر-
(ج) جُسُور و أَجْسُر: پُل يا آنچه كه از روى آن عبور كنند مانند پُل كه بر روى رودخانه نصب شود،- (ب) : آنچه كه واسطه اتصال بين دو ديوار است كه بر روى آن سقف را بنا كنند. اين وسيله از چوب يا آهن يا بتون ساخته مى شود؛ «جِسْرٌ مُعَلَّق» : پُل هوايى؛ «جِسْرٌ مُتَحَرِّك» : پُل موقّت كه مى توان آن را جابه جا كرد؛ «جِسْرٌ عائِمٌ» : پُلى است كه وسيله چند قايق كه در كنار هم قرار دهند رفت و آمد بر روى آن آسان مى شود.
=الجَسَرة-
گستاخى و جُرأت و دليرى.
=جَسُمَ-
-جَسَامَةً: بزرگ و تنومند شد.
=جَسَّمَ-
تَجْسِيمًا هُ: آن چيز را تنومند كرد،- الأَمْرَ: در آن كار زياده روى كرد.
=الجِسْم-
ج أَجْسَام و أَجْسُم و جُسُوم: بدن، جَسد، آنچه كه داراى طول و عرض و عمق باشد، هيئت؛ «الجِسْمُ القَضَائيّ» : هيئتِ قضائى،- المُركَّب (ك) : بواژه (الاتحاد) رجوع شود.
=الجُسُم-
كارهاى بزرگ و سنگين.
=الجُسْمان-
مترادف (الجِسْم) است.
=الجِسْمَانيّ-
منسوب به (الجِسْم) است:
«التَّأديبُ الجُسْمانيّ» : تنبيه بدنى.
=الجِسْمِيّ-
منسوب به (الجِسْم) است.
=الجَسُور-
ج جُسُر و جُسْر: قهرمان و دلير.
=الجَسِيد-
خون خشكيده.
=الجَسِيس-
ج أَجِسَّة: جاسوس، مأمور مخفى
الجَسيم-
ج جِسَام: مرد تنومند و درشت اندام، كار پُر خطر، كار با اهميت.
=الجُسَيْم-
ج جُسَيْمَات (ف) : ذرّه.
=الجَسِيمَة-
مؤنث (الجَسيم) است.
=جَشَأَ-
-جُشُوءًا و جُشْأ و جَشَأ تْ نفسُهُ: از فرط اندوه يا ترس حال او دگرگون و شوريده دل و آماده قى شد،- البحرُ: دريا طوفانى شد،- مِنَ المَكَان: از آن مكان خارج شد.
=جَشَّأَ-
تَجْشِئَةً: آروغ زد.
=الجُشَاء-
آروغ كه معمولا پس از خوردن