فهرس الكتاب

الصفحة 315 من 1009

-الأَمرَ: در آن امر تصميم قطعى و بدون برگشت گرفت،- اليَمينَ: سوگند خورد،- بِالشي ءِ: آن چيز را بسيار تأكيد كردَ،- على الأَمرِ: بر آن امر تصميم گرفت،- عَلَيه الشي ءَ: آن چيز را بر او واجب كرد،- الفِعْلَ:

حرف آخر فعل را ساكن كرد، حرف عِلّه آخر فعل را حذف كرد، حرف نونِ عوض از رفع را در افعال خمسه از فعل مضارع حذف كرد،- الحَرفَ: حرف آخر كلمه را ساكن كرد يعنى بدون اعراب خواند،- النخلَةَ:

ميزان خرماى درخت را تخمين زد.

=الجَزْم-

مص،- مِنَ الأَقْلام: قلم كه صاف تراشيده شده باشد.

=الجَزْمَة-

چكمه، كفش ساقِ بلند. اين واژه تركى است.

=الجَزُور-

ج جُزُر و جَزُورات و جَزَائِر: شتر يا گوسفند كه براى ذبح آماده كنند.

=الجَزُوزَة-

ج جُزز من الغنم: گوسفندى كه براى ذبح كردن آماده شده باشد.

=الجَزُوع-

مترادف (الجَزِع) است.

=الجَزُوف-

من الحوامل: آبستنى كه زائيدنش دير شده باشد.

=الجُزَيْ ء-

ج جُزَيئَات [جزأ] ذرّه.

=الجَزِي ء-

[جزأ] من الطعام: غذاى كافى و سير كننده.

=الجِزْيَة-

ج جِزًى و جِزْيٌ و جِزَاءٌ [جزي] : جِزيه كه از اقليت هاى مذهبى گرفته مى شود، خراج زمين.

=الجِزِّير-

ذبح كننده حيوان.

=الجَزِيرَة-

ج جَزَائِر و جُزُر و جُزْر: جزيره، زمينى كه آب همه اطراف آن را فرا گرفته باشد؛ «شِبْهُ الجَزِيرةِ» : شبه جزيره، زمينى كه به جُز يكطرف ساير جهات آن را آب گرفته باشد.

=الجَزِيز-

[جزّ] : مترادف (المَجْزُوز) است.

=الجَزِيرَة-

[جزّ] : گيسوى بُريده.

=الجَزِيعَة-

ج جَزَائِع: گله گوسفند.

=الجَزِيل-

ج أَجْزَال و جِزَال: بسيار، بزرگ، هر چيز بسيارى؛ «شُكرًا جَزيلًا» : سپاس فراوان،- مِنَ الكَلام: سخن فصيح و بليغ.

=جَسَّ-

-جَسًّا الأَرضَ: زمين را دَرنَورديد،- هُ:

به آن چيز دست ماليد تا آن را بشناسد،- هُ بِعينِهِ: آنرا تيز نگريست تا تشخيص دهد،- نَبْضَهُ: نبض او را با دست گرفت تا ضربان قلب وى را تشخيص دهد؛ «جَسَّ نَبْضَ الشي ءِ» : آن چيز را آزمايش و امتحان كرد،- الأخبارَ و الأُمور: از اخبار و كارها تَفحُّص و پيگيرى كرد.

=الجَسّ-

مص؛ «طَرِيُّ الجَسّ» : نرم و صاف، تازه.

الجُسَاد:

دردِ دل (شكم) .

=الجِسَاد-

(ن) : زعفران.

=الجَسَّار-

پُر جُرأت و جسارت.

=الجَسَارَة-

اقدام، دست درازى و تعدّى كردن.

=الجَسَّاس-

ج جَسَّاسُون: آنكه اخبار را جاسوسى كند و گزارش دهد، جاسوس،- ج جَسَّاسَات (ف) : جهاز فرستنده امواج برقى يا گرفتن آن، بيسيم.

=الجُسَام-

تنومند و درشت هيكل.

=الجُسَامة-

مؤنث (الجُسَام) است.

=جَسِدَ-

-جَسَدًا الدمُ بهِ: خون به آن چسبيد.

=جَسَّدَ-

تَجْسِيدًا هُ: آن چيز را با زعفران رنگ كرد.

=الجَسَد-

ج أَجْسَاد: خون خشكيده، جسم انسان،- (ن) : زعفران؛ «عيدُ الجَسَدِ أَو خميسُ الجَسَد» : اين عيد ويژه كاتوليكهاى مسيحى است كه پنج روز پس از قُربانى مقدّس كه هشت روز بعد از عيد عُنصره مى باشد.

=الجَسِد-

مترادف (الجاسِد) است.

=الجُسْدانيّ-

منسوب به (الجَسَد) است.

=الجَسَدِيّ-

منسوب به (الجَسَد) است.

=جَسَرَ-

-جَسْرًا: پُلى ساخت،- المَفَازَةَ:

همان گونه كه از روى پُل عبور مى كنند از بيابان گذشت،- جَسَارَةً وَ جُسُورًا على الأَمْر: به آن كار اقدام كرد،- الرَّجُلُ: آن مَرد پُررويى كرد، جُرأت كرد، تعدّى كرد.

=جَسَّرَ-

تَجْسِيرًا هُ: او را تشويق و تشجيع كرد.

=الجَسْر-

م جَسْرة من الرجال: مرد بلند قامت،- مِنَ الإِبل: شتر درشت هيكل،- ج جُسُور و أَجْسُر: پُل.

=الجِسْر-

(ج) جُسُور و أَجْسُر: پُل يا آنچه كه از روى آن عبور كنند مانند پُل كه بر روى رودخانه نصب شود،- (ب) : آنچه كه واسطه اتصال بين دو ديوار است كه بر روى آن سقف را بنا كنند. اين وسيله از چوب يا آهن يا بتون ساخته مى شود؛ «جِسْرٌ مُعَلَّق» : پُل هوايى؛ «جِسْرٌ مُتَحَرِّك» : پُل موقّت كه مى توان آن را جابه جا كرد؛ «جِسْرٌ عائِمٌ» : پُلى است كه وسيله چند قايق كه در كنار هم قرار دهند رفت و آمد بر روى آن آسان مى شود.

=الجَسَرة-

گستاخى و جُرأت و دليرى.

=جَسُمَ-

-جَسَامَةً: بزرگ و تنومند شد.

=جَسَّمَ-

تَجْسِيمًا هُ: آن چيز را تنومند كرد،- الأَمْرَ: در آن كار زياده روى كرد.

=الجِسْم-

ج أَجْسَام و أَجْسُم و جُسُوم: بدن، جَسد، آنچه كه داراى طول و عرض و عمق باشد، هيئت؛ «الجِسْمُ القَضَائيّ» : هيئتِ قضائى،- المُركَّب (ك) : بواژه (الاتحاد) رجوع شود.

=الجُسُم-

كارهاى بزرگ و سنگين.

=الجُسْمان-

مترادف (الجِسْم) است.

=الجِسْمَانيّ-

منسوب به (الجِسْم) است:

«التَّأديبُ الجُسْمانيّ» : تنبيه بدنى.

=الجِسْمِيّ-

منسوب به (الجِسْم) است.

=الجَسُور-

ج جُسُر و جُسْر: قهرمان و دلير.

=الجَسِيد-

خون خشكيده.

=الجَسِيس-

ج أَجِسَّة: جاسوس، مأمور مخفى

الجَسيم-

ج جِسَام: مرد تنومند و درشت اندام، كار پُر خطر، كار با اهميت.

=الجُسَيْم-

ج جُسَيْمَات (ف) : ذرّه.

=الجَسِيمَة-

مؤنث (الجَسيم) است.

=جَشَأَ-

-جُشُوءًا و جُشْأ و جَشَأ تْ نفسُهُ: از فرط اندوه يا ترس حال او دگرگون و شوريده دل و آماده قى شد،- البحرُ: دريا طوفانى شد،- مِنَ المَكَان: از آن مكان خارج شد.

=جَشَّأَ-

تَجْشِئَةً: آروغ زد.

=الجُشَاء-

آروغ كه معمولا پس از خوردن

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت