ضَنىً و ضَنَاءً [ضني] تِ المرأَةُ: آن زن داراى فرزند بسيار شد.
=الضَّنِي-
بيمارى كه ناتوانى و لاغرى او را فرا گيرد.
=الضَّنِيك-
كسيكه در رأى و جسم و عقل ضعيف باشد، ج ضُنْك، تنگى معيشت، خدمتگزارى كه در برابر دريافت نان خود خدمت مى كند، آنچه كه بريده شده باشد.
=الضَّنِين-
[ضنّ] : بخيل، تنگ نظر.
=ضَهَبَ-
-ضُهُوبًا: ناتوان شد،- ضَهْبًا هُ بِالنّار: آن چيز را با آتش دگرگون ساخت.
=ضَهَّبَ-
تَضْهِيبًا [ضهب] اللحمَ: گوشت را براى پختن بار كرد ولى درست آنرا نپخت،- القوسَ: كمانرا روى آتش گرفت تا نرم شود.
=الضَّهْباء-
«قوسٌ ضَهْباء» : كمانى كه براى نرم شدن روى آتش قرار گيرد.
=ضَهَدَ-
-ضَهْدًا هُ: بر او چيره شد.
=ضَوَى-
ضَيًّا و ضُوِيًّا [ضوي] إليهِ: به او پيوست و پناهنده شد،- هُ الَيْه: آنرا بسوى او گردانيد،- الرَّجُلُ: آن مرد شبانگاه آمد.
=الضِّوَاء-
[ضوأ] : روشنائى.
=الضَّوَاحِي-
[ضحو] : جمع (الضَّاحِية) است؛ «ضواحِي الْبَلْدَة» : حومه شهر؛ «ضَوَاحِي الْحَوْضَ» : لبه استخر يا حوض.
=الضَّوَارِي-
[ضرو] من الحيوانات: حيوانات درّنده مانند شير و پلنگ.
=ضَوَّأَ-
تَضْوِئَةً [ضوأ] البيتَ: خانه را روشن كرد.
=الضُّوء-
ج أَضْواء [ضوأ] : روشنائى.
=الضَّوْء-
ج أَضْواء [ضوأ] : روشنائى كه با چشم درك شود؛ (عَلَى أَوْ فِى ضَوْءِ الْمُبَاحَثَات) : آنچه كه درباره آن تفسير يا توضيح داده شود.
=الضَّوْر-
[ضور] : مص، گرسنگى شديد و سخت.
=ضَوْضَى-
ضَوْضَاةً و ضِيضَاءً [ضوض] :
سر و صدا بر پا كرد.
=الضَّوْضَى-
[ضوض] : سر و صدا بر پا كردن.
=الضَّوْضَاء-
[ضوض] : سر و صداى مردم در جنگ يا در جاهاى پر از جمعيت.
=ضَوْضَأَ-
ضَوْضَأَةً [ضأض] القومُ في الحرب:
مردم در جنگ سر و صدا راه انداختند.
=ضَوِيَ-
-ضَوىً [ضوي] : استخوان بندى جسم او در اثر لاغرى باريك شد.
=الضَّوِيْ ء-
[ضوأ] : نورانى.
=الضِّيَاء-
[ضوأ] : نور، روشنائى.
=الضَّيَاع-
[ضيع] : مص، گونه اى بوى خوش؛ «مَاتَ ضَيَاعًا» بى نام و نشان و ناشناخته مرد.
=الضِّيَافَة-
[ضيف] : ميهمانى.
=الضِّيضَاء-
[ضوض] : سر و صدا.
=ضَيَّعَ-
تَضْيِيعًا (ضيع) الشي ءَ: آن چيز را از دست داد، به آن توجهى نكرد، آنرا نابود كرد.
=الضِّيع-
مص، مرادف (الضَّيَاعَ) است؛ «مات ضِيعًا» : آن مرد ناشناس مرد.
=الضَّيْعَة-
ج ضِيعَ و ضِيَاع و ضَيْعَات [ضيع] :
اسم مرّه از (ضاعَ) است، ملك، زمين حاصلخيز.
=الضُّيَيْعَة-
[ضيع] : اسم مصغر (الضَّيْعَة) است.
=الضَّيْغَم-
ج ضَيَاغِم [ضغم] : آنكه مى گزد، و از حيوانات بمعناى شير است.
=الضَّيْغَمِيّ-
[ضغم] (ح) : شير.
=ضَيَّفَ-
تَضْيِيفًا [ضيف] هُ: از او پذيرائى و ميهمانى كرد، او را ميهمانى كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد از تصميم خود منصرف شد و برگشت،- هُ، اليه: آنرا بسوى او برد،- تِ الشّمسُ: آفتاب به غروب نزديك شد.
=الضَّيْف-
[ضيف] : ميهمان براى مفرد و جمع بكار مى رود، ج اضْيَاف و ضُيُوف و ضِيَاف و ضِيفان و اضائِف و در مؤنث «هى ضَيف» و «هي ضَيْفة» نيز گفته مى شود.
=الضَّيْفَة-
[ضيف] : مؤنث (الضّيف) است.
=الضَّيْفَن-
طفيلى، آنكه به همراه ميهمان بدون دعوت آيد.
=ضَيَّقَ-
تَضْيِيقًا [ضيق] هُ: او را در فشار و تنگنا قرار داد،- الحصَارَ: حلقه محاصره را تنگ كرد و سخت گرفت،- على نفسِهِ:
هزينه زندگى خود را پائين آورد، بر خود فشار آورد صرفه جويى كرد،- عَلَى فُلانٍ:
نسبت به فلانى با خشونت رفتار كرد.
=ضُيِّقَ-
[ضيق] عليهِ: بر او سخت گرفت.
=الضَّيْق-
[ضيق] : مص، تنگ، آنچه كه باعث دل تنگى و اندوه شود، سختى.
=الضِّيق-
[ضيق] : مص، تنگى، سختى؛ «ضِيقُ الْيَد» ، «ضِيقُ ذاتِ الْيَد» : دست تنگى فقيرى و بى چيزى.
=الضَّيِّق-
[ضيق] : تنگ، «ضَيِّقُ الْخُلْق» : كم حوصله و بيتاب، «ضَيّقُ الصَّدْرِ بِكَذا» : آنكه تحمّل شنيدن مطلب يا موضوعى را ندارد؛ «ضَيّقُ العَقْل» : كم هوش؛ «ضَيّقُ النِّطاق» :
كم ظرفيت.
=الضِّيقَى-
[ضيق] : مؤنث (الأَضيق) است.
=الضَّيقة-
ج ضَيْق [ضيق] : ناتوانى و فقر.
=الضِّيقَة-
ج ضِيَق [ضيق] : بدى حال، مستمندى.
=الضَّيْم-
ج ضُيُوم [ضيم] : ستم.
=الضَّيْهَب-
[ضهب] : گوشه اى از كوه كه تابش خورشيد آنرا داغ كند تا بر روى آن گوشت پخته شود.