فهرس الكتاب

الصفحة 590 من 1009

=ضَنِيَ-

ضَنىً و ضَنَاءً [ضني] تِ المرأَةُ: آن زن داراى فرزند بسيار شد.

=الضَّنِي-

بيمارى كه ناتوانى و لاغرى او را فرا گيرد.

=الضَّنِيك-

كسيكه در رأى و جسم و عقل ضعيف باشد، ج ضُنْك، تنگى معيشت، خدمتگزارى كه در برابر دريافت نان خود خدمت مى كند، آنچه كه بريده شده باشد.

=الضَّنِين-

[ضنّ] : بخيل، تنگ نظر.

=ضَهَبَ-

-ضُهُوبًا: ناتوان شد،- ضَهْبًا هُ بِالنّار: آن چيز را با آتش دگرگون ساخت.

=ضَهَّبَ-

تَضْهِيبًا [ضهب] اللحمَ: گوشت را براى پختن بار كرد ولى درست آنرا نپخت،- القوسَ: كمانرا روى آتش گرفت تا نرم شود.

=الضَّهْباء-

«قوسٌ ضَهْباء» : كمانى كه براى نرم شدن روى آتش قرار گيرد.

=ضَهَدَ-

-ضَهْدًا هُ: بر او چيره شد.

=ضَوَى-

ضَيًّا و ضُوِيًّا [ضوي] إليهِ: به او پيوست و پناهنده شد،- هُ الَيْه: آنرا بسوى او گردانيد،- الرَّجُلُ: آن مرد شبانگاه آمد.

=الضِّوَاء-

[ضوأ] : روشنائى.

=الضَّوَاحِي-

[ضحو] : جمع (الضَّاحِية) است؛ «ضواحِي الْبَلْدَة» : حومه شهر؛ «ضَوَاحِي الْحَوْضَ» : لبه استخر يا حوض.

=الضَّوَارِي-

[ضرو] من الحيوانات: حيوانات درّنده مانند شير و پلنگ.

=ضَوَّأَ-

تَضْوِئَةً [ضوأ] البيتَ: خانه را روشن كرد.

=الضُّوء-

ج أَضْواء [ضوأ] : روشنائى.

=الضَّوْء-

ج أَضْواء [ضوأ] : روشنائى كه با چشم درك شود؛ (عَلَى أَوْ فِى ضَوْءِ الْمُبَاحَثَات) : آنچه كه درباره آن تفسير يا توضيح داده شود.

=الضَّوْر-

[ضور] : مص، گرسنگى شديد و سخت.

=ضَوْضَى-

ضَوْضَاةً و ضِيضَاءً [ضوض] :

سر و صدا بر پا كرد.

=الضَّوْضَى-

[ضوض] : سر و صدا بر پا كردن.

=الضَّوْضَاء-

[ضوض] : سر و صداى مردم در جنگ يا در جاهاى پر از جمعيت.

=ضَوْضَأَ-

ضَوْضَأَةً [ضأض] القومُ في الحرب:

مردم در جنگ سر و صدا راه انداختند.

=ضَوِيَ-

-ضَوىً [ضوي] : استخوان بندى جسم او در اثر لاغرى باريك شد.

=الضَّوِيْ ء-

[ضوأ] : نورانى.

=الضِّيَاء-

[ضوأ] : نور، روشنائى.

=الضَّيَاع-

[ضيع] : مص، گونه اى بوى خوش؛ «مَاتَ ضَيَاعًا» بى نام و نشان و ناشناخته مرد.

=الضِّيَافَة-

[ضيف] : ميهمانى.

=الضِّيضَاء-

[ضوض] : سر و صدا.

=ضَيَّعَ-

تَضْيِيعًا (ضيع) الشي ءَ: آن چيز را از دست داد، به آن توجهى نكرد، آنرا نابود كرد.

=الضِّيع-

مص، مرادف (الضَّيَاعَ) است؛ «مات ضِيعًا» : آن مرد ناشناس مرد.

=الضَّيْعَة-

ج ضِيعَ و ضِيَاع و ضَيْعَات [ضيع] :

اسم مرّه از (ضاعَ) است، ملك، زمين حاصلخيز.

=الضُّيَيْعَة-

[ضيع] : اسم مصغر (الضَّيْعَة) است.

=الضَّيْغَم-

ج ضَيَاغِم [ضغم] : آنكه مى گزد، و از حيوانات بمعناى شير است.

=الضَّيْغَمِيّ-

[ضغم] (ح) : شير.

=ضَيَّفَ-

تَضْيِيفًا [ضيف] هُ: از او پذيرائى و ميهمانى كرد، او را ميهمانى كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد از تصميم خود منصرف شد و برگشت،- هُ، اليه: آنرا بسوى او برد،- تِ الشّمسُ: آفتاب به غروب نزديك شد.

=الضَّيْف-

[ضيف] : ميهمان براى مفرد و جمع بكار مى رود، ج اضْيَاف و ضُيُوف و ضِيَاف و ضِيفان و اضائِف و در مؤنث «هى ضَيف» و «هي ضَيْفة» نيز گفته مى شود.

=الضَّيْفَة-

[ضيف] : مؤنث (الضّيف) است.

=الضَّيْفَن-

طفيلى، آنكه به همراه ميهمان بدون دعوت آيد.

=ضَيَّقَ-

تَضْيِيقًا [ضيق] هُ: او را در فشار و تنگنا قرار داد،- الحصَارَ: حلقه محاصره را تنگ كرد و سخت گرفت،- على نفسِهِ:

هزينه زندگى خود را پائين آورد، بر خود فشار آورد صرفه جويى كرد،- عَلَى فُلانٍ:

نسبت به فلانى با خشونت رفتار كرد.

=ضُيِّقَ-

[ضيق] عليهِ: بر او سخت گرفت.

=الضَّيْق-

[ضيق] : مص، تنگ، آنچه كه باعث دل تنگى و اندوه شود، سختى.

=الضِّيق-

[ضيق] : مص، تنگى، سختى؛ «ضِيقُ الْيَد» ، «ضِيقُ ذاتِ الْيَد» : دست تنگى فقيرى و بى چيزى.

=الضَّيِّق-

[ضيق] : تنگ، «ضَيِّقُ الْخُلْق» : كم حوصله و بيتاب، «ضَيّقُ الصَّدْرِ بِكَذا» : آنكه تحمّل شنيدن مطلب يا موضوعى را ندارد؛ «ضَيّقُ العَقْل» : كم هوش؛ «ضَيّقُ النِّطاق» :

كم ظرفيت.

=الضِّيقَى-

[ضيق] : مؤنث (الأَضيق) است.

=الضَّيقة-

ج ضَيْق [ضيق] : ناتوانى و فقر.

=الضِّيقَة-

ج ضِيَق [ضيق] : بدى حال، مستمندى.

=الضَّيْم-

ج ضُيُوم [ضيم] : ستم.

=الضَّيْهَب-

[ضهب] : گوشه اى از كوه كه تابش خورشيد آنرا داغ كند تا بر روى آن گوشت پخته شود.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت