فهرس الكتاب

الصفحة 720 من 1009

=القَطُوب-

مُرادف (القَاطِب) است.

=القَطُور-

ابر پُر حجم و انباشته.

=القُطُوع-

«القُطُوع المخروطِيَّة» (ه) : قطعه هاى سطح مخروطى دائره اى است كه بر سه نوع است: القَطْعُ النّاقِص وَ القَطْعُ الزّائِد و القَطعُ المُكَافِئ.

=القَطُوع-

آنچه كه بسيار بُريده شود.

=القَطِيع-

ج قُطْعَان و قِطَاع و أَقْطَاع، و جج أَقَاطِيع:

گلّه گوسفند و دام،- ج قُطْعان و قِطَاع وَ اقْطِعَة و أَقْطُع و اقاطِع و قُطُع و قُطُعات: چوبى كه از آن تير سازند، آنچه كه از درخت يا شاخه هاى آن بريده شود.

=القَطِيعَة-

ج قَطَائِع: جدائى، قطع علاقات ميان دو كشور، آنچه كه از خراج زمين گرفته شود، شغل و مقررى و جيره، زمين كه به ديگرى واگذار شود.

=القَطِيفَة-

و يقال لها أَيضًا «سالف العروس» (ن) :

گياه تاج خروس كه رنگ ساقه و برگها و شكوفه هاى آن ارغوانى است و نوعى از آن را (قطيفةُ الذَّيل) گويند.

=القَطِين-

پنبه دار، جمع (القَاطِن) است، اهل خانه، خدمتگزاران و فرمانبرداران.

اين واژه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود و نيز جمع آن قُطُن مى باشد.

=القَطِينَة-

ساكنان خانه.

=القُعَاد-

(طب) : گونه اى بيمارى كه بيمار را زمين گير مى كند.

=القَعَاقِع-

[قعقع] : صداهاى رعد پى در پى.

=القُعَالَة-

(ز) : آنچه از شكوفه كه بيفتد، گلبرگ.

=قَعَّبَ-

تَقْعِيبًا [قعب] فلانٌ في الكلام: سخن را از بيخ حلق خود خارج كرد،- الحَافِرُ: سم ستور گرد بسان كاسه شد.

=القَعْب-

ج أَقْعُب و قِعَاب و قِعَبَة: قدح بزرگ و درشت، كاسه بزرگ.

=قَعَدَ-

-قُعُودًا و مَقْعَدًا: در حالى كه ايستاده بود نشست،- قُعُودًا: برخاست، آغاز و شروع كرد، مانند (قَعَدَ يَشْتِمُنُي) : شروع به دشنام دادن به من كرد،- بِهِ: او را نشاند،- عَن حاجَتِه: از نياز خود بازماند،- لِلْحَرب: مردان جنگى را براى جنگ آماده نمود،- تِ المرْأَة: آن زن شوهر خود را از دست داد.

=القَعَد-

خوارج، آنانكه به جنگ نمى روند، جنگجويانى كه براى آنها پاداشى تعيين نشده است.

=القُعْدَة-

ج قُعُدَات: آنچه كه هنگام سوار شدن بر آن نشينند مانند زين،- (ح) : خر كه بر آن سوار شوند،- مِنَ الإِبِلِ: شترى كه براى انجام كارها بر آن سوار شوند.

=القَعْدَة-

اسم مرّة از (قَعَدَ) است،- آنچه كه انسان بر آن بنشيند، فرش زير پا، اندازه جاى نشستن براى يكنفر، «ذُو القَعْدَة» : ماه يازدهم از سال هجرى قمرى است و داراى 30 روز است، انگيزه نامگذارى اين ماه به (ذُو القَعْدَة) آنست كه مردم عرب در اين ماه از جنگ و زد و خورد و خونريزي دست مى كشيدند.

=القِعْدَة-

آن مقدار از جاى به اندازه يكنفر كه نشسته باشد؛ «ذُو القِعْدَة» : مرادف ذو القَعْدَة است.

=القُعَدَة-

آنكه بسيار بنشيند.

=القَعَدَة-

ستورى كه بر آن سوار شدند، فرش كه بر روى آن نشينند.

=القَعِدَة-

«بِئْرٌ قَعِدَةٌ» : چاهى كه طول آن به اندازه يك شخص نشسته باشد.

=قَعَرَ-

-قَعْرًا هُ: او را بر زمين زد،- البِئر: داخل چاه شد و به تَهِ آن رسيد، چاه را گود كرد،- الإناءَ: تمام آنچه را كه در ظرف آب بود نوشيد،- الشَّجَرَةَ: درخت را از ريشه كند.

=قَعُرَ-

قَعَارَةً الماءُ: آب در تَهِ چاه و دور از دسترس بود.

=قَعَّرَ-

تَقْعِيرًا [قعر] البئرَ: چاه را گود كرد،- الشَّى ءَ: آن چيز را فرو رفته كرد،- الرَّجُلُ:

آن مرد فرياد زد،- في كُلامِهِ: سخن خود را از حلق خارج كرد.

=القَعْر-

مص،- ج قُعُور: گودى و ته هر چيزى، چاه كوچك، خرد كامل،- مِنْ كُلِّ شَى ءٍ: و از هر چيزى گودى و نهايت و پايان آن؛ «قَعْرُ الفَمَ» : داخل دهان.

=قَعِسَ-

-قَعَسًا: سينه او از جلو بيرون آمد و پشت او تو رفت متضادّ (الحَدَب) .

=القَعِس-

ج قُعْسَان: آنكه سينه او بر آمده و پشت او بطور طبيعى فرو رفته باشد.

=القَعْساء-

مؤنّث (الأَقْعَس) است؛ «عِزَّةُ قَعْسَاء» : بزرگوارى و استوارى.

=القَعْسَرِيّ-

[قعسر] : چوبى كه با آن سنگ آسياب را با دست مى چرخانند.

=قَعَصَ-

-قَعْصا هُ: او را در جاى خود كُشت، او را نابود كرد.

=القَعْقَاع-

[قعقع] : آواز برخورد اسلحه در جنگ، خُرماى خشك، تب سخت كه دندانها را به هم كوبد و لرزاند، راهى كه به سختى بدان رسند، آنكه در راه رفتن آواز مفاصل پايش شنيده شود.

=قَعْقَعَ-

قَعْقَعَةً [قعقع] السلاحُ: اسلحه در اثر برخورد بهم در جنگ آواز داد،- الشَّى ء اليَابِس: چيز خشكى را تكان داد كه صداى آن شنيده شد،- القداحَ: تير قمار را با نوك انگشت چرخانيد و قمار بازى كرد،- في الأَرض: به مسافرت رفت،- تْ عُمُدُهم: آن قوم رحل بربستند و رفتند و كوچ كردند.

=القُعْقُع-

[قعقع] (ح) : نوعى كلاغ كه پرهاى آن دو رنگ (سياه و سفيد) است و دُم بلندى دارد.

=القُعْقُعَانِيّ-

[قعقع] : آنكه هنگام راه رفتن صداى مفصلهاى پايش شنيده شود.

=القَعْقَعَة-

[قعقع] : مص، صداى دندانها، مفرد (القَعَاقِع) .

=القَعْقُور-

مُرادف (القُهْقُور) است، اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=قَعِنَ-

-قَعَنًا الأَنفُ: بينى او بسيار كوتاه يا نوك آن برآمده شد.

=القَعْو-

ج قُعيّ [قعي] : محور آهنى، دو پايه آهنين كه چرخ در ميان آنها مى گردد.

=القَعْوَانِ-

ج قَعِيّ [قعي] : دو قطعه چوب يا دو قطعه آهن كه در ميان آنها محور قرار دارد يا ميان آنها قرقره مى چرخد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت